۱۳۹۰-۱۱-۲۷
بحران معرفتشناسی تجدد و علم بومی یا غیرتاریخی: معضلهٔ جمع متناقضین
مقالهٔ زیر سرمقالهٔ شمارهٔ ۴۶ و ۴۷ (دی و بهمنما) کتاب ماه علوم اجتماعی، نوشتهٔ حسین کچویان است.
علم بومی تعبیری است که در ادبیات معاصر علوم اجتماعی در جهان پاسخ یا راهحلی برای مشکلات علم غربی تلقی شدهاست. در مقابلِ این تعبیر عام که وجهی جهانی دارد، علم دینی و مشخصاً علم اسلامی قرار میگیرد که میتواند مصداقی خاص یا موردی ویژه از علم بومی باشد که داعیهٔ جایگزینی علوم اجتماعی تجدد را دارد. با اینحال از علم دینی یا بهطور مشخص اسلامی دو تعبیر کلی وجود دارد که تعبیری از آن در مقابل تفسیر خاصگرایانهٔ علم بومی قرار میگیرد؛ زیرا علم اسلامی را به لحاظ معرفتشناسانه، دانشی کلی معرفی میکند. اما از این وجه که هویت دینی ماهیت یا ویژگی ماهوی بوم ایرانی بهحساب میآید، از منظر دوم برای بعضی علم بومی بیان دیگری از علم دینی است که راهحل خاص مسلمانان برای این مشکل و بدیل درست برای علم سکولار غربی در جوامع اسلامی بهحساب میآید. در مقابل تفسیر اول که از رویکردی هویتگرایانه علم اسلامی را فهم نمیکند، تفسیر دوم به خاصگرایی و بالتبع تکثرگرایی معرفتشناسانه ملزم میباشد.
اگر بحث را بر علم بومی در معنای دوم متمرکز کنیم، بر مبنای فهم ریشهای از علم و شرایط امکانی آن که از تحلیل دقیق استعلایی یا الزامات عینی-نظری شناخت حاصل میشود، تقسیم علم به بومی و غیربومی از اساس بیمعنا و نادرست میباشد. اگر چنین است که عقل ساحتی از هستی انسان تجسد یافته در بومی خاص است که نتیجهٔ کار و تلاش آن برای درک هستی و احاطه به واقعیت، علم نامیده میشود، هر جایی که عقل به علم دست مییابد حاصل آن به تمامه بومی است؛ از این جهت، علم غیر بومی وجود ندارد جز در معنای محفوظات و آنچه خوانده یا از عالمان یادگرفته میشود. این ازآنروست که عقل در مقام شناخت اصیل و تولید علم حقیقی در باب امر واقع، هیچ راهی برای ورود به ساحت هستی موضوع خویش و دریافت واقعیت هستی آن جز مجرای ساحتِ هستیِ شناسنده و بهوساطت موجودیت واقعی انسان بومی ندارد. هر زمان که بهواسطهٔ سیر پرندهٔ عقل انسانی در شکارگاه هستی، علم به واقعیت شکار صاحب آن میگردد، این پرنده دستآموز و جلد مالک شناسنده، شکار خویش را به همان بومی میبرد که از آن به پرواز رها شده و از بدو تولد در قفس هستی او شکارگری علم آموخته و نه تنها امکان پرواز که وجودش به قوت بوم واقعیت او وابسته و پیوستهاست.
به بیان صریح تر، موجودیت انضمامی عقل بسته و محاط در اندام وارهای است که امکان تماس و پیوند آن را با هستی واقعی، اعم از واقعیت درونی و بیرونی، فراهم میآورد. بدون وجود انضمامی انسان به عنوان بوم یا زیستگاه عقل که در مورد هر فرد انسانی با خصایص جسمانی و روانی خاص و تقید به زمان و مکان عینی مشخص یا محیط فیزیکی-اقلیمی و اجتماعی-تاریخی متفردی تعین مییابد، نه عقلی وجود دارد، نه اینکه علمی امکان پیدا میکند. اما این بوم زیستی و محیط عینی صرفاً واسطه و مجرای ورود عقل به جهان واقعی و تجربهٔ هستی غیر نیست، بلکه موطن تولد آن و مهمتر از این در بحث علم و شناخت، مهد رشد و بالش عقل از مرحلهٔ عقل هیولانی تا عقل مستفاد میباشد. در نتیجه، بسته به اینکه عقل از چه بومی به پرواز درآمده و در محدودهٔ کدام هستی چه واقعیت محیطی به شکار دست بزند، حاصل شکار یا علم، بالضروره و منطقاً نمیتواند یکسان باشد. اینکه جغد عقل از چه باب بوم خود را در شب ظلمانی جهل ترک میکند، مترصد چه طعمهای است، در کجا بایستی برای شکار آن به جستجو و کمین دست زند، چگونه و با کدام یک از ابزارهای شکاری خود آن را به چنگ آورد و… همه بسته به نوع جغد و منطقهٔ زندگی یا زیستبوم او، پاسخها و نتایج متفاوتی خواهد داشت.
از آن روی که زندگی موطن ظهور و مهد بالش عقول یا عقلانیتهاست، بالضروره دامان زندگی مولودات عقلانی متفاوت و آنها نیز احفاد معقول یا محصولات معرفتی متمایزی در تاریخ نسلها از خود باقی خواهند گذاشت، الاّ اینکه معتقد شویم که زندگی آدمی و تاریخ نشو و نمای وی صرفاً بستر و ظرفی است که هیچ تأثیر ماهوی یا جوهری بر رود جاری در آن و مظروف خود نداشته و عقل و معقول بر منطق خاص خویش و در استقلال تام از آباء و امهات خود تولد و رشد مینمایند.
ساده ترین تعبیر اولیه در مورد ماهیت بومی علم را ارسطو دارد که بیان او از این حیث صورت گزیده گویانه یافتهاست: «من فَقَدَ حِسّاً، فَقَدَ عِلماً». اما این وجه بدوی و قابل جمع با فهم غیربومی از علم تمام سخن در این باب نیست. وجهی جوهریتر از مدخلیت بوم در علم را میتوان در مواردی دیگر از تجربههای شناخته شدهٔ علم سراغ کرد. اقوامی که از میان طیف رنگها تنها سه طیف و آنهاییکه هفت طیف نوری را شناختهاند، دلالت روشن و صریحی بر تأثیر بوم بر علم را در قلمروی علوم طبیعی عرضه میکنند؛ کما اینکه الفاظ و مفاهیم کثیره اقوام اسکیمو در مورد آنچه شناخت ما عموماً از آنها در قالب دو مفهوم یخ و برف خلاصه میشود، و یا الفاظ و مفاهیم متعدد اعراب در مورد آنچه ما صرفاً تحت عنوان عام شتر یا جمل و یا چشمه میفهمیم، به همین ترتیب ماهیت بومی علم را نشان میدهند. شواهد و دلایل در این زمینه بیش از آنی است که حتی مجالی برای طرح آنها در اینجا و یا ضرورتی برای ذکر آن وجود داشته باشد.
آنچه فوکو در ابتدای کتاب خویش نظم اشیاء از منطق طبقهبندی غریب اقوام بدوی، به عنوان مدخلی شوکآور برای اثبات تجربی عقلانیتها از گزارشهای مردمشناسانه نقل کردهاست، تنها نمونهای از ادبیات گسترده و کثیری است که توسط سفرنامهنویسان اروپایی در قرن هفدهم و هجدهم میلادی تا قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم میلادی در این زمینه یا آنچه مارسل موس، منطق اقوام بدوی یا عدم عقلانیت آنان میخواند، جمعآوری گردید تا اینکه نهایتاً با گزارشهای قومنگارانهای چون آنچه آوانس پریچارد در مورد قوم آزند و دیگر کارهای مورخان و فیلسوفان علم، معرفتشناسی عامگرایانه تجدد با رویکرد هویتگرایانه از علم و تکثرگرایی معرفتشناختی مابعدتجددگرایانه جایگزین گردید.
تفاوتها در علوم و عقلانیتهای اقوام و ملل مختلف، یا از این باب است که شناسندگان در محیطی قرار دارند که واقعیت هستی مورد تجربه و تماس عقل آنها از آنچه در دسترس عقل قوم دیگر قرار داشته، خالی بودهاست، یا اینکه به علت پرورش عقل آنها در بوم هستیشناختی خاص و متفاوت با واقعیت بومی قوم دیگر از مشاهده و تجربهٔ آن واقعیتها و در نتیجه شکارشان ناتوان بودهاست. خواه به علت تمایزها و تفاوتهای زیستگاهی عقل و خواه به علت آموختههای زیستبومی متفاوت و ناتوانی در حاسههای شناسایی، در هر حال نتیجه یکسان است: علم انسان فی حد ذاته بومی است، تا جایی که باید گفت علم غیربومی علم ناممکن یا علم الوهی است.
تلقی غیربومی از علم، از تاریخی طولانی برخوردار میباشد. با توجه به نقش غیرقابل انکار فلاسفهٔ یونان در ایجاد و تثبیت علمشناسی بشری تا زمان نیچه در قرن نوزدهم میلادی، ریشههای این علمشناسی را بایستی در نظریههای افلاطونی-ارسطویی در باب وجودشناسی و معرفتشناسی نفس یا عقل و علم جستجو کرد. علیرغم تمایزات ارسطو با افلاطون در زمینههای مختلف، نظریهٔ وجودشناسانه ی غالب کلاسیک در مورد ماهیت نفس و نوع پیوند آن با بدن، ثنویتی را موجب شد که پیامدهای آن به دکارت و پس از او محدود نبودهاست. در نظریهٔ ارسطو در مورد ماهیت جوهر انسانی که آن را ذاتاً مجرد و فعلاً نیازمند به بدن میدید، امکانی برای درک نقش بوم، حداقل تا جاییکه به بوم اندامواره یا بدن مربوط میشود، در معرفت وجود دارد.
اما نظریه غالب در سنت ماقبل تجددی که افلاطون آن را نمایندگی کردهاست، امکان درک مشروطیت فرآیند شناخت به بدن را پیش از وجه ابزاری آن از بین میبرد. نظریههای مُثُل و تذکار افلاطون در مورد فرآیند شناخت به اعتبار سازگاری کامل آن با نظریهٔ تجرد ذاتی نفس، به این انجامید که علم حاصل عقلی رها و بیرون از عالم واقع تصور گردد. در این درک، ساحت هستی موجود شناسا، همان ساحت ذاتی عقل یعنی جهان مجردات تلقی میشود که تنها پیوند آن با جهان غیرمجردات، از نیازمندی به مجاری حسی برای تجربهٔ واقعیت و دریافت دادههای عینی (برای ارسطو) یا تمهید یادآوری دانش ماقبل این جهانی (برای افلاطون) ناشی میشود. فراتر از این ارتباط مکانیکی و ابزاری عقل و بدن که تأثیر و نقشی جوهری در فرآیند شناخت ایفاء نمیکند، موضوع شناسنده، اساساً در ساحت ذاتی خود، مستقل از بدن و محیط، کار شناخت را دنبال و به انجام میرساند.
اما آنچه در کنار وجودشناسی کلاسیک از نفس یا عقل انسانی موجبات ماندگاری طولانی تلقی غیربومی از علم در میان تمدنها و فرهنگهای مختلف تا زمان حاضر بودهاست، معرفتشناسی عام گرایانهای است که بر کلیت یا عدم تقید به زمان و مکان به عنوان معیار غیرقابل اغماض و ضروری حقیقت و شناخت درست تأکید میکند. کلیت یا عامگرایی صعبالعبورترین مانع در برابر علم بومی و خاصگرایی ملازم با فهم متعارف از آن است، زیرا کلیت به یک معنا، وصف عارضی و حاشیهای علم نیست، بلکه خصیصه ی ذاتی آن است. علم غیر کلی و خاص جز دریافتی انضمامی و مقید به حضور موضوع شناخت یا معلوم چیزی نیست.
تصور و تصدیق جزیی همانگونه که ارسطو در منطق بیان کردهاست، نه کاسب و نه مکتسب است. جزیی نه میتواند مستدل گردد و نه اینکه علمی را مستدل سازد. با درک جزیی و بدون علم، انسان همیشه در جهانی است که دائماً صورتهای کاملاً نو بر انسان ظاهر میشود که برای انسان به تمامه و یکسره تازهاست. بدون کلیت، شناخت بشری بدل به تاریخ و شناخت یا آگاهی تاریخی میشود؛ چنین شناختی که امکان فراروی در ماورای اطلاع و آگاهی خاص نداشته و آنهم همیشه مظنون و مقید به موضوع متفرد و غیرقابل تکرار خود است، چه بهرهای از شناخت و علم در معنای حقیقی آن دارد؟ اگر علم واسطهٔ انسان و هستی است که به مدد آن زندگی و عمل در جهان ممکن میشود، بدون کلیت، انسان فاقد جهان گردیده و مقید به آنات و لحظههای هستی محقق و موجود در ظرف زمان و مکان تجربه خواهد شد.
به این معنا، انسانْ فاقدِ زمان و مکان یا درک استمرار و پیوستگی میگردد که هیچگاه فراتر از آنی که هست نمیتواند باشد؛ این یعنی زندگی در پایینترین سطح هستی. بنابراین، علم با قید، توضیحی و نه تخصیصی، کلیّت شرط انسانیت انسان یا هستی انسانی است که موجودی فرازمانی-مکانی بوده و ظرفیت رشد و تطور نامحدود دارد. به همین دلیل است که از ارسطو به بعد بر قوهٔ درک کلیّت یا نطق و عقل به عنوان فصل منوعه و مخصص انسان از حیوان تأکید گردیدهاست.
شناخت کلی یا قوّهٔ درک کلیات و عقل فرازمانی-مکانی با هر تعبیری از آن لازمهٔ انسانیت و هستی خاص انسانی است که چشمپوشی از آن نه ممکن و نه مطلوب است. هیولای نسبیگرایی که ظلمت شبح ترسناک و شیطانی آن، آمادهٔ بلعیدن معنای زندگی انسانی و ویرانسازی حقیقت هستی است، چنان بر سر تلقی خاصهگرایانهٔ علم بومی سایهگستر است که اندیشهٔ پیامدهای قابل تصور آن نیز برای چسبیدن سخت به درک متعارف از علم و گریز از ضد آن کفایت میکند، ولو اینکه دانش تاریخی و فیلسوفان انبانی پر و پیمان از دادههای موافق و استدلالهای مؤید برای بومیگرایی فراهم کرده باشند و یا اینکه نظریهٔ حدوث جسمانی نفس ملاصدرا معضله تاریخی ثنویت نفس و بدن را چاره کرده باشد.
بدین ترتیب، چالش معرفت شناسانهٔ موجود در بحث علم بومی یا علم دینی محفوف به دو حد غیرقابل تجاوز و متناقض میباشد که امکان قربانی کردن یکی به نفع دیگری در آن وجود ندارد.
هر راه حل یا پاسخی به معضله بحران علم تجدد در کلیت آن بایستی بتواند این دو اصل بنیادین متناقض را همزمان با هم جمع کند. کاری چنین سترگ و ظاهراً غیرممکن از یکطرف رویاروی این حقیقت است که هر عقلی و در کل عقلانیت بشری امکان خود را از زندگی و شرایط تاریخی خاص خود کسب میکند. بدون لحاظ پیوند میان زندگی و عقل، نه تنها عقلانیت در مغاک تاریک بیربطی و بیمعنایی درمیغلطد، بلکه اساساً ناممکن و غیرقابل تحصیل میباشد. چگونه ممکن است، بدون ربط به زندگی و محیط، عقل و عقلانیتی وجود داشته باشد، چه رسد به این که بهواسطهٔ تعقل، معقول و شناختی حاصل گردد؟ عقل برای ظهور خود در ابتداییترین صور و تکون در ساحت خاص خویش نیز نیازمند تجربهٔ هستی از خلال موجود عاقل است. حتی مطابق استلال علامه براساس فلسفهٔ صدرایی که شکلگیری عقلانیت در مرحله ی بدوی آن یعنی عقل بالملکه و گذر از عقل هیولایی با تحصیل یا فهم قضایای بدیهی (از جمله و خاصه امّالاصول قضایا یا قضیهٔ امتناع تناقض) از طریق تجربههای حضوری به انجام میرسد، این الزام همچنان وجود داشته و غیرقابل طفرهاست، چه رسد به مراحل بعدی که مسألهٔ شناخت جهان، موضوع فعالیت عقلانی قرار میگیرد.
اما در مقابل خطر بیربطی و عدم امکان که از ناحیهٔ انکار پیوند ضروری عقل به حیات موجود شناسا و محیط پیرامونی از جمله جهان اجتماعی-تاریخی یا در یک کلام نفی ماهیت بومی علم در کمین عقلانیت و شناخت بشری است، در طرف مقابل نیز خطری هولناکتر از این در کمینگاه تاریخ مترصد است که با نفی ملازمهٔ ذاتی یا غیرقابل انفکاک عقلانیت و کلیت، انسانیت انسان و هستی انسانی را به شکارگاه ببرد. با انکار دانش حقیقی یا شناخت کلی که امکان میدهد انسان در جهانی از هستیهای با ثبات و مستمر به زندگی و تلاش معنادار دست یابد، کل هستی به آناتی منفصل و سیال بدل میشود که نه تنها در آن عقل و عقلانیت بلاموضوع و بیوجه میشود، بلکه هستی انسانی نیز خود بدل به لحظاتی گذرا و آناتی نامرتبط خواهد شد که در آن فقدان جوهره ثابت و متصل، با ناممکن سازی هویت، معنایی برای مقوله ای بهنام شناسنده و امکانی برای تجربه باقی نمیگذارد که نوبت به عقل و تعقل برسد.
از طرفی مسأله این است: آیا میتوان موجودی بهنام عقل و محصولاتی بهنام معقولات یا علوم داشت که در عین ماهیت فراتاریخی یا با ذاتی مجرد، به اعتبار اینکه در جهان طبیعی و مقیّد به زمان و مکان متولد گردیده و برای شناخت هستی نیازمند به تجربهٔ این جهان تاریخی و ذوات غیرمجرد است، در جریان این فرآیند تولد و نشو و نما تا کسب دانش بر دامان کبریاییاش گردی از هستی ناپایدار و جهان دون ننشیند؟ چنین امکانی به معنای امکان غوطهور شدن در آب است بدون آنکه خیس شویم.
و از سوی دیگر مسأله این است: آیا میتوان به دانش و شناختی دست یافت که در عین اینکه توسط شناسندهای تاریخی در زمان و مکان خاص و براساس تجربههای جزیی از هستیهای عینی و خاصی از جهان طبیعی بهدست آمده و از هرجهت تاریخی و مشروط به شرایط جزیی خاص میباشد، از حدود تاریخی خاص شناسنده، موضوع خاص شناخته شده و تجربهٔ خاص شناسنده از شناخته فراتر رفته و دانشی برای همهٔ شناسندگان، از همهٔ موضوعات آن مقولهٔ خاص شناخته شده باشد که بیانی از تجربهٔ همهٔ شناسندگان از موضوع شناخته شده در همهٔ ازمنه و امکنه تاریخی باشد؟ چنین امکانی به معنای امکان دیدن تمام هستی از ازل تا ابد از موضعی در درون جهان، با دیدن موضوعی خاص، در لحظهای خاص و در مکانی خاص، یا دیدن لامکان از مکانی خاص میباشد.
با اینهمه این محالی است که شدنی است، زیرا حتی اگر نه در کلِ شناخت بشری حداقل در بخشی از آن با این دو اصل جمع شدهاست. مسأله تنها یافتن تفسیر مناسب برای علم بشری است که با این دو ویژگی یا اصل مشخص شدهاست. ناتوانی از یافتن پاسخ چگونگی مستلزم انکار دانستههای بدیهی نیست. تاریخ بشری آکنده از سؤالات بیپاسخ است. اینکه اهل نظر نتوانستهاند، مطلقاً یا در برههای خاص، اصل هستی یا وجود خدا را اثبات کنند و یا تفسیری مقنع و عقلاً رضایتبخش از علیّت بهدست دهند، هرگز بشر را از ایمان به وجود خدا یا رها کردن اصل علیت بازنداشتهاست. در این زمینه نیز ما با دو بدیهی سروکار داریم که نقطه اتکاء و مبنای استوار ما در این چالش با ناممکنهاست: خاصیت یا بومیت علم و کلیّت یا غیرتاریخی بودن و تجّرد زمانی و مکانی آن.