۱۳۸۸-۰۷-۵
وضعیت و تولید علوم اجتماعی در ایران
هفتهنامهٔ پگاه حوزه گفتگویی با حسین کچویان انجام داده است که در شمارهٔ ۹۶ و ۹۷ (خرداد ۱۳۸۲) آن چاپ شد. با توجه به اهمیت این گفتگو برای شرایط فعلی علوم در ایران، این گفتگو را منتشر میکنیم. سؤالات پگاه حوزه با «(پگاه)» و پاسخ آن با «(کچویان)» روشن شده است. متن این گفتگو را، پس از مقدمهای از پگاه حوزه، در ادامه میخوانید.
اشاره؛ مطلبی که پیشروی شماست، گفتگویی استبا دکتر حسین کچوئیان صاحبنظر در مسائل اجتماعی و استادیار دانشگاه تهران درباره جایگاه و فرایند تولید فکر و نظریه سازی در کشور و نیز فرصتها و چالشهایی که در مسیر این فرایند قرار دارد.
دکتر کچوئیان در این گفتگو، با نگاهی واقعبینانه و به دور از آنچه آن را ارزیابیهای منفی مینامد، به تبیین این جایگاه و نقد فرایند علم در ایران میپردازد. او با اشاره به برخی موفقیتهای کمی، روند یاد شده را رو به رشد دانسته و در عین حال رمز و راز کاستیها را از خلال نظریه وابستگی جستجو کرده و معتقد است که غرب تمام بنیانها و ساختارهای مورد نیاز در کشورهای جنوب و به خصوص در کشور ما را به هم ریختهاست. او عوامل اصلی این اتفاق را فقدان قدرت تحلیل و کاربردی کردن انباشتههایی از اطلاعات موجود میداند؛ همانگونه که درگیر شدن نخبگان و فرهیختگان را در سیاست و عمل سیاسی اجتماعی از دیگر عوامل یاد شده، میپندارد.
او همچون «مایکل مولکی» که کتاب علم و جامعهشناسی معرفت وی را به فارسی برگرداندهاست، معتقد است که بسترها و زمینههای سیاسی بر فعالیتها و انگیزشهای نخبگان تاثیر گذار است.
مولکی نیز بیطرفی دانشمندان را از لحاظ سیاسی، ادعایی ایدئولوژیک خوانده، پیشنهاد میکند که برای اولین بار به بررسی میزان حضور پدیدههای قدرت و سلطه در جامعه تحقیقاتی پرداخته شود.
کچوئیان در عین حال ارزیابی نسبتاً مثبتی از وضعیت موردنظر ارائه میدهد و تاکید دارد که آرمانهای بلند و همت عالی، نباید به سوی ارزیابیهای منفی تغییر مسیر دهد. این گفتوگو را با هم میخوانیم.
(پگاه) ضمن تشکر از فرصتی که در اختیار قرار دادید، موضوع بحث ما نهضت علمی و آزاداندیشی است. موضوعی که در دل آرمانهای انقلاب وجود داشت و ما انتظار داشتیم بر اساس آن تحولی را در حوزههای معرفت، اجتهاد، نواندیشی و تولید علم ناظر باشیم. اما پارهای از ارزیابیهای کلی از جایگاه معرفت و علم در ایران، گویای آن است که در این زمینهها موفقیت چندانی حاصل نشدهاست. ابتدا حضرتعالی بفرمایید که تا چه اندازه، با اینگونه ارزیابیها موافقید و کلاً نظرتان در این باره چیست؟
(کچویان) راجع به رشد منفی علم در ایران، یک نکته را باید گفت. ممکن است این احساس و تصور وجود داشته باشد، ولی این احساس و تصور به نظر من - مثل همه زمینههایی که درباره آنها چنین ارزیابیهای منفی وجود دارد - به معنای بلند بودن توقعات است، یا بلند بودن آرمانها و از آن طرف هم به معنای فاصله عظیمی است که بین ما و غرب وجود دارد؛ و گرنه در هیچ زمینهای از زمینههای اجتماعی - وقتی تحول جامعه بهطور کلی مطرح است، نه یک پروژه یا یک طرح خاص - بیستسال زمانی نیست که بر پایه آن بتوان از تحولات ارزیابی معناداری کرد.
(پگاه) اما گفته میشود ۲۰ سال، مدت و زمانی است که یک نسل به ثمر مینشیند و نسلی دیگر جایگزین آن میشود. در واقع ۲۰ سال، عمر یک نسل است و پس از ۲۰ سال، یک نسل جدید پا به عرصه وجود میگذارد. یعنی ما پس از این ۲۰ سال با نسلی جدید و نسلی دیگر روبرو هستیم که دیگر ممکن است ویژگیها و مختصات نسل قبلی را نداشته باشد و این مدت و مفهوم در بطن خود تبدیل و توالد نسلها را در بردارد.
(کچویان) بله، بیستسال عمر یک نسل است؛ اما گاهی باید صد نسل بیاید و برود تا یک چیزی بهوجود بیاید. غرب از قرن یازدهم که تحت تاثیر تحولات جهان اسلام، به تدریجشروع به تغییر و تحول کرد، چند نسل گذشت تا به نیوتن رسید؛ یعنی زمانی معادل شش قرن.
اساسا حوزه علم همین طور است که یک کسی وقتی یک حرفی و یک جرقهای میزند؛ سالها بعد به آن پروبال میدهند. شما وقتی در تاریخ علوم نگاه کنید، میبینید که همه علوم همین گونه است؛ مثلا اگر نظرات کپرنیک، گالیله، نیوتن و یا وبر و نظایر اینها مطرح شده، شما میتوانید ریشههای حرفهای آنها را حدودا یکصد سال به عقبتر ببرید و ببینید که پیش از آنها یک کسی، چیزی گفتهاست.
مثلا اگر در حوزه سیاست به سراغ «ماکیاول» بروید و بخواهید نظرات او را بخوانید، میبینید که از جهتی یک کتاب خیلی نازلی است چندان عمیق نیست. از آن سیاستنامههایی است که معمولی است و اگر با تفکر سیاسی اسلامی یا تفکر شرق در آن مقطع مقایسه کنید، میبینید که خیلی چیز متفاوتی نیست؛ بلکه شاید هم نازلتر است. یک سیاستنامهای است راجع به اینکه پادشاهان چه بکنند و چه نکنند. ماکیاول چه چیزی مطرح کرده است؟ فقط این که یک جور دیگر هم میشود، دید. این یک جور دیگر، تا بیاید و به یک جایی و به یک علم سیاست جدید برسد، شاید حداقل سیصد، چهارصد یا ششصد سال، خودش طول کشیدهاست.
مگر فقط بحثبر سر نسل من و شماست؟ گاهی ۱۰۰ نسل طول میکشد. این علم، ماهیتش این است؛ مثل پروژه کذا نیست که سرمایه بریزیم و…. پروژه کذا را هم اگر بخواهیم عناصر مختلفش را کنار هم جمع کنیم و نداشته باشیم، آن هم خیلی طول میکشد.
در واقع من میبینم که نوع اینگونه فکر به حوزه نظریه نوسازی میرسد. نظریه نوسازی هم همین گونه میگوید. کافی است شما بیایید عناصر موجود مثل ارتباطات، رادیو، مواد و سرمایه را کنار هم بگذارید؛ آن وقت کار تمام است و توسعه تمام میشود؛ ولی دیدیم که نشد. اصلا توسعه مستلزم ایجاد یک آدم جدید است؛ آدمی که جور دیگری میبیند و احساسات و عواطف دیگری دارد و از بنیاد - و نه تنها از عقلش، بلکه از حساسیتهایش و عواطف و عملش - اصلا چیز دیگری شدهاست. این یک چیز دیگر شدن آدمها هم همینطوری نیست؛ پیچیدهاست. ما نمیدانیم واقعا این آدمها وقتی از پدر و مادر متولد میشوند، چه بخشی را اکتساب میکنند و چه بخشی را با خود دارند. شاید اگر الآن یک تغییراتی را در آنها بدهیم، در چند نسل بعد، ثمر آن ظاهر شود. بنابراین دست ما نیست. ماهیت قضیه، چنین اقتضایی دارد.
شما اگر در حوزه علم، به جامعه غرب نگاه کنید، میبینید از آن موقعی که کلید این تحولات خوردهاست، عناصری از تغییر و تحول در فکر غرب به وجود آمده و حدود ۶ - ۷ قرن طول کشیدهاست، تا ثمر دهد. البته ما در شرایط تاریخی خودمان، الزاما قرن را ملاک قرار نمیدهیم؛ ولی به هر صورت ۱۰ - ۲۰ سال هم فاصلهای نیست که بتوانیم ارزیابی درستی از اوضاع و احوال داشته باشیم.
(پگاه) اما سابقه تاریخی و میراث فکری ما خیلی بیشتر از تاریخ و دیرینه تاریخی و فکری غرب است و اساسا سابقه فکری و فرهنگی شرق با سابقه و دیرینه تاریخی غرب هم قابل مقایسه نیست. در این صورت، آیا این مقایسه شما با توجه به پشتوانه عریض و طویل فکری شرق، میتواند وجهی داشته باشد؟
(کچویان) شما فکر میکنید سابقهٔ تاریخی ما چیست؟ ما دیانتی و فرهنگی داشتیم که یک مرحله شکوفایی داشتهاست و در این مرحله منحط شدهاست. ما الآن جز یک مواد خاصی از این سابقه تاریخی چیزی در دست نداریم. نه الآن، که از خیلی وقت پیش نداشتهایم. در هر حوزهای که نگاه کنید، همینطور است. فقه ما از زمان مرحوم شیخ انصاری یا خیلی قبلتر، منجمد شده و دیگر با اوضاع و احوالش انطباق ندارد و الآن میبینید که هنوز مثالهایش همان مثالهای، دویست، سیصد سال پیش است و هنوز نمیتواند از جهان جدید، برای شما مثال بزند. راجع به هر چیزی صحبت کند، ولی مثال از گاو و شتر میزند. اشکال ندارد؛ گاو و شتر در قضیه زکات و کشاورزی موضوعیت دارد، ولی شما میبینید که برای بخش بانک و امثال آن هم، وضع همان است.
این فرهنگ با آن سابقه تاریخی، اگر میخواست کاری بکند، تا به حال باید میکرد. ولی اینکه منحط شدیم، چون مسیر عوض شده و نسبتبه تحولات منقطع شدهایم. مشکل ما، این است که آن منابع، در شرایط جدید کارآیی لازم را ندارند، یا برای کارآیی، مشکل دارند. لذا سابقه تاریخیای هم وجود ندارد. ما همه منجمد شدیم و به قهقرا رفتیم؛ بعد یک حاشیههایی آمده و به ما ضمیمه شدهاست. ما الآن در یک دنیای جدیدی زندگی میکنیم و مشکل ما درست مثل این است که تصور کنید من و شما در ۵۰۰ سال قبل زندگی میکردیم و یک دفعه ما را از ۵۰۰ سال قبل میآورند و در جهان فعلی میگذارند. در این زمان حاضر، چقدر میتوانستیم زندگی کنیم؟ از خیابان هم نمیتوانستیم رد شویم. در این شرایط شگفتزده میشویم و از خود میپرسیم که این چیزها چیست و اصلا اینجا کجا است؟ شما فکر میکنید مثلا از خیابان رد شدن، کار سادهای است؟ شما برای این که بدانید از خیابان رد شدن، چقدر پیچیدهاست، بروید یک روستایی را که تا حالا ماشین ندیده، بردارید و بیاورید اینجا و ببینید که او برای این کار چقدر مشکل دارد.
در علوم طبیعی و فیزیک هم ماشین اگر یک قطعهاش درست نباشد، کار نمیکند. مثلا یک قطعه گاو آهن مربوط به هزار سال یا پانصد سال پیش را الآن نمیشود در یک ماشین جدید به کار برد؛ چون با آن هماهنگ نیست و کار نمیکند.
در حوزههای علوم اجتماعی و حوزههای انسانی هم جز در سطح، با این مقولات تماس نداریم. ما فقط یک مصرف کنندهایم.
(پگاه) به هر حال، اگر جنبههای کمی قضیه را ملحوظ کنیم، وضع ما چندان هم بد نیست. من اخیرا بعضی از شاخصها و آمارها را دیدم که نشان میداد که ما رو به پیشرفت داریم؛ یعنی از هر نظر که حساب کنید، دستاورد بدی نداشتیم؛ در حالی که پیش از انقلاب، مقدمات و مبانی مادی تحول هم فراهم نبود.
(کچویان) این گفته شما طبق چه شاخصهایی است و دقیقا شاخصهای شما چیست؟ اصلا اگر شاخصی در بین باشد که دیگر به ارزیابی منفی و امثال آن هم ربطی پیدا نمیکند. البته نکته این است که نگاه منفی با ارزیابی منفی تفاوت دارد. ما نمیخواهیم نگاه منفی داشته باشیم. اما گفته میشود یک ارزیابی رئالیستی داریم که نتیجه آن منفی است نه خود آن. در واقع ما میخواهیم شاخصها را نگاه کنیم و با زبان آنها قضاوت کنیم.
مثلا ما در رشته خودمان [علوم اجتماعی و جامعهشناسی] شاید به تعداد انگشتان دست، کتاب برای درس و بحث در دانشگاهها نداشتیم و همه کارها عمدتا بر جزوهها متکی بود. ولی الآن علیرغم اینکه ما با وضعیت مطلوب، خیلی فاصله داریم، شمار کتابها لاتعد و لاتحصی است. یعنی خیلی کتاب منتشر شدهاست، چه به شکل ترجمه و چه به شکل تالیف. در حال حاضر هم روند رو به رشدی دارد. ولی مفهوم آن این نیست که بگوییم این چیز خوبی است؛ چون این جنبههای کمی قضیهاست. شاید محتوا و کیفیت مطلوبی در آنها وجود نداشته باشد، ولی بالاخره شما برای این که رشد علم داشته باشید، اول باید مدرسه، کتاب، دانشگاه و امکانات علمی داشته باشید و اینها در این ۲۳ یا ۲۴ سال واقعا فوقالعاده رشد کردهاند.
(پگاه) آقای دکتر! اگر شاخصها تالیفها و ترجمهها است، این تالیفها نه نوشتن و به اصطلاح تحریر است و نه اصطلاحا پردازش نظر و اندیشه، بلکه تالیفاتی است که باز مبتنی بر ترجمهاست. ترجمه نیز خود مبتنی بر مصرف است، یعنی فرایند آن و نفس آن ماهیت مصرفی دارد و اساسا تولید فرهنگی به شمار نمیآید. در واقع به این شکل باید گفت که ما نوعی مصرف فرهنگی رو به رشد داریم که این متون را وارد میکنیم و آنها را دسته بندی میکنیم و در اختیار دانشگاهها قرار میدهیم. این همان مشکل ساختاری است که شما روی آن تکیه میکردید.
(کچویان) یک موقع شما سوار یک ماشین هستید که شما را به طرف پرتگاه میکشد. حالا شما آن ماشین را متلاشی کردهاید یا تلاش کردهاید که موتورش را دستکاری کنید تا در مسیر خودتان برود. خوب؛ حالا دیگر کج هم نمیروید.
ما در این ۱۰ - ۲۰ ساله، مشغول این بودیم که ساختارهای مادی را ایجاد کنیم و ببینیم که دانشگاهها را به چه ترتیب باید اداره کرد؛ البته گاهی اشتباه هم کردیم. چون باز هم در مسیر ساخت اجتماعی سیاسی هستیم. ممکن استسیاستهای متنازع با هم درگیر شوند و مجدد باز هم اشتباه بکنیم؛ ولی منظور این است که شما بسنجید که این رشد استیا رشد نیست. قبلا با زحمت زیاد میتوانستید ۱۰ تا کتاب پیدا کنید؛ ولی الآن ما این تعداد کثیر کتاب را داریم. اگر قرار باشد کسی فکر متناسب با این جهان ایجاد کند، باید این جهان را بشناسد. آدم با چهار تا کتاب بهتر میتواند بشناسد، یا با این حجم کتاب تالیفی؟ آن چهار تا کتاب هم چهار تا کتاب ترجمه بود. حالا هم ۱۰ تا کتاب، صد تا کتاب و هزار تا کتاب است. بخشی از آن ترجمه و بخشی از آن هم مبتنی بر ترجمهاست. باز هم خوب است. ما رسیدیم به اینکه همانها را بخوانیم و هضم کنیم. حالا ممکن است وسطش هم چیزی پیدا شود. من معتقدم همه کتابها، مثل همان چیزی است که گفتم؛ یعنی تا بیاید یک فکر جدیدی ایجاد شود، باید تکههای زیادی را کنار هم بگذاریم. پایه آرمانها و اهداف مطلق خود داوری بکنم. مقدمات فراهم شده و نباید منفی فکر کنیم. البته باید همتهای بلند داشته باشیم. ارزیابیهای منفی - در قیاس با آرمانها، منشا دید غلط و نادرستی نسبتبه خودمان میشود؛ ولی اگر بخواهیم براساس آن، همت و تلاشمان را بیشتر کنیم، چیز خوبی است. البته از حیث کیفی و محتوایی، یعنی داشتن استقلال علمی یا منظومه علمی خاص، هنوز حاصل نشدهاست و این بحث دیگری است که باید آن را دنبال کرد.
اگر بخواهیم کاملا از زبان توصیفی فاصله بگیریم و با زبان تبیینی جایگاه علم و فرایند آن را در جامعه خودمان بسنجیم و کالبد شکافی کنیم، هم با دورانهای شکوفایی و هم با دورانهای انحطاط روبرو هستیم. مگر ما نداشتیم افرادی که میخواستند مسیر توسعه علم را باز و هموار کنند؛ ولی نتوانستند. این نتوانستنها و نشدنها بسیار مهم است.
واقعا مسئله این است که قبل از دوران تجدد، ما در ایران در شکل اجباری و الزامی از طریق دیکتاتوری و یا به شکلهای دیگر؛ وضعیتخوبی نداشتیم؛ یعنی رو به قهقرا بودیم. یک سری کارها مثل کارهای امیرکبیر و دیگران در زمینه علم وجود داشت، ولی در بدو امر بود و البته آنها هم به ثمر ننشست و دلیلش هم انحطاط جامعه بود. جامعهای که آدمهای مصلحش را میکشد، جامعه منحطی است. من تصورم این است که جهان سوم، در دوران جدید و پس از آن که تجدد شروع به دست اندازی و یا بسط و گسترش کرد، دیگر نمیتواند به مسائل و تحولاتش به صورت درونی نگاه کند.
من در واقع معتقدم که خیلی از مسائل کشور ما یا کلا جنوب، در آن چارچوب تئوریکی که نظریه نظام جهانی یا نظریه وابستگی امثال فرانک یا والرشتاین میگویند، معنادارتر است. در حوزه علم هم همینطور است. غربیها آمدند و تمام ساختارهای ما را به هم ریختند. یعنی غرب وقتی به صحنه آمد، نظرش را به سوی خارج دوخت و خودش را بسط و گسترش داد و بدوا در یک جاهایی به صورت اشغال و در یک جاهایی هم مثل کشور ما به صورت دیکتاتوری نهادهای موجود را به هم ریخت و یک چیزهایی ساخت که بنا به ماهیت اصلا نمیتوانست چیزی از دل آنها بیرون بیاید. چون هیچ نسبت درونزایی با جوامع نداشت. تنها نسبتی که داشتبا مراکز جهانی و نیازهای غرب بود و غربیها خیلی هم در بند توسعه علم نبودند؛ کما اینکه در بند توسعه هیچ چیز دیگری نبودند. در واقع میخواستند یک فرایندی را که خیلی هم مکانیکی است، بین خودشان و آن کشورها ایجاد کنند. یک چیزهایی از این طرف به آن طرف منتقل شود و حالا یک چیزهایی هم - برای اینکه این سیستمها پایدار بماند - از آن طرف به این طرف منتقل شود؛ ولی اصلا بنا نبود توسعهای بهوجود بیاید. در نتیجه وقتی که تمام این بنیادها به هم ریخت و متلاشی شد، دیگر نمیتوان توقعی داشت که در این زمینهها به جایی برسیم.
غرب در یک حرکتخیلی تدریجی و آرام از دل سنتهای موجود قبلیاش و برپایه و مبنای آنها در یک فرایند ششصد - هفتصد ساله، چیزی را ساخت و کلیساهای قدیم را که در همان جامعههای قدیم دینی بودند، به آکسفورد و کمبریج تبدیل کرد و بعد هم براساس همان الگوها، دانشگاهها را توسعه و بسط داد. مهمترین بخش قضیه، اینها است که در واقع جنبههای متعدد و پیچیدهای هم دارد.
(پگاه) جنابعالی نظریه وابستگی را در این زمینه معنادارتر تلقی کردید و بر پایه آن معتقد هستید که این غرب است که ساختارهای ما را به هم ریختهاست که البته این در قالب نظریه جدید وابستگی میگنجد که صاحب نظران آن مثل پل باران، سانترس یا فرانک که جنابعالی هم از او یاد کردید، رویکردی بسیار مارکسیستی دارند و راه حل فردی چون فرانک، قطع رابطه با متروپلهای امپریالیستی است؛ اما درونگراهایی چون آلموند معتقدند که علت اصلی توسعهنیافتگی جوامع جهان سوم خصوصیات فرهنگی و روانی این جوامع است. عرض بنده هم همین است که ما مشکلمان اصلا از چیست؟ باید ببینیم که رنجمان از گفتمان داخلی ستیا از گفتمان خارجی؟
(کچویان) این یک واقعیت است. اصلا یک مصیبت بزرگ جهان جنوب همین است. غرب وقتی رشد کرد یا شروع به رشد کرد، در هیچ حوزهای نیروی خارجی وجود نداشت که به آن فشار بیاورد، چون همه در مرحله انحطاط بودند. آرام آرام خودش در هر حوزهای وارد شد و به تدریج ترجمه کرد و آورد. در حوزههای سیاسی مثلا، کشورهای جنوب هم هیچ تاثیری بر آن نداشتند. الان جنوب مصیبتش این است که هر کاری که میخواهد انجام دهد، باید براساس منطق غرب باشد. شما فکر میکنید اگر یک حرکت مستقلی مثل شکلگیری اتحادیه اروپا در غرب، اگر میخواست در جنوب صورت بگیرد، امکانپذیر بود؟ دیدید که اتحادیه در صورتی شکل گرفت که هیچکدام از ساختارهای مادیاش وجود نداشت، امکاناتش هم فراهم نبود. حالا نه به صورت مطلق، ولی مثلا خیلی از این کشورها و مردم آنها مخالف بودند. چند بار انتخابات انجام گرفت تا اینکه آنها را بالاخره موافق کردند. شما فکر کنید چنین حوادثی اگر میخواست در جهان جنوب شکل بگیرد، امکان داشت؟ مثلا ما الآن اگر بخواهیم با عراق یا افغانستان یکی بشویم، فکر میکنید اینها اجازه میدهند؟ حجم عظیمی از کار سیاسی، فکری و دانشگاهها و اهل فکرشان شروع میکنند به اختلال و دامن زدن به امیال ناسیونالیستی و حساسیتهای فرقهای و… ولی در آنجا این اتفاق افتاد و بدون هیچ دردسری و حتی بدون اینکه کسی روی دردسرهای درونی شان هم بازی کند، کاملا آنها را مهار کردند. وضعیت آنها در تمام زمینهها همین گونهاست. این مطلب یک واقعیتی است. حالا صرف نظر از اینکه در حوزههای اقتصاد هم این نظریه وابستگی چندان بیوجه نبودهاست. این نظریه میگوید اگر اقتصاد میخواست رشد کند، امکانات خاصی میخواهد. حالا این امکانات را از کجا گرفته است؟ مثلا بازار میخواهد؛ این بازارها را از کجا گرفته است؟ و اگر این بازارها و این امکانات و مواد اولیه نبود، چگونه میشد؟ یعنی برگردیم به عقب و قرن ۱۸ و ۱۹ و ببینیم که کارکرد و کاربرد استعمار چه بوده است؟ هیچ چیز؟ یا کارکرد استعمار جدید چه بوده؟ به نظر من یک مرحله دیگر از آن توسعه همین است؛ توسعه نظری استعمار در شکل جدیدی از آن. این واقعیتی است که باید پذیرفت.
به نظر من این مشکل اصلی کل علوم در ایران است. به طوری که شما میبینید که ما در همه علوم وارد میشویم و انبانی از اطلاعات هستیم؛ ولی محلل نیستیم، یعنی وقتی به حل مسئله میرسیم و میخواهیم آنها را به کار بگیریم - چه در حوزههای اجتماعی یا غیر اجتماعی میبینیم که نمیتوانیم.
همین نکته مهمی است که میخواهیم بدانیم واقعا دلیلش چیست؟
دلیلش این است که اینها به صورت ساختاری جذب نشدهاند. در غرب به صورت ساختاری این عناصر یکی یکی شکل گرفته و آرام آرام آن ساختار ذهن را عوض کردهاست. از سطوح خیلی عالی و از جهانشناسی شروع کرده و همینطور آمده پایین و لذا این آدم، یک آدم دیگری شدهاست. ولی ما الآن یک چیزی را مثل تمام حوزههای دیگر به چیز دیگری ضمیمه کردهایم. مثل این که ما یک قوه قضائیهای داشتیم که به شکل سنتی و ساختاری توسط علما اداره میشد و ما یک چیز دیگری را جلو آن گذاشتیم که هیچ نسبتی هم با آن شکل قبلی ندارد و اصلا با خود جامعه، با رفتارهای مردم، حساسیتها، نیازها، هنجارها، ناهنجارها، خلافها و قضایای مختلف و حتی خود عدالت هم نسبتی ندارد. حالا در حوزه علم این خیلی مهمتر و اساسیتر است. یعنی ریشه همین است. برای اینکه مطلب روشنتر شود، ما یک فرایندی در کشور مان داشتیم که از حوزهها داشتشروع میشد. یک کسی مثل شهید مطهری و شهید صدر داشتیم. ببینید درباره شهید مطهری، بعضی از این روشنفکرهای ما میگویند که کار ایشان - من در حوزه خودم را میگویم - در حوزه جامعه و تاریخ، جامعهشناختی نیست. اینها، در واقع به این فرایندی که گفتم توجه نمیکنند؛ فرایندی که در حوزه علوم اجتماعی غرب وجود داشتهاست. یعنی آنها ابتدائا فلسفه اجتماعی داشتند و بعد از فلسفه اجتماعی، جامعهشناسی به معنای تجربیاش را فراهم کردند. حالا صرفنظر از این که ما جامعهشناسی اینطوری و به معنای تجربی آن را بخواهیم یا نخواهیم، درستباشد یا نباشد، بدوا آن گونه بود و حالا به اینجا رسیدهاست.
پیش از شهید مطهری هم خیلیها این کارها را کردند و این حرفها را زدند و به هیچ جایی هم نرسیدند؛ یا در واقع همینطوری اضافه کردند؛ یا نقل بدون دخل و تصرف کردند، و یا مثلا مارکسیستها آمدند نظریه مارکسیستی را انطباق دادند، بدون این که هیچ ربطی و نسبتی با اوضاع و احوال ایران داشته باشد. یک عده هم کج و معوج شدند. چقدر نسلهای این جامعه به واسطه نظریه مارکسیستی، کج و معوج شدند و هرز رفتند. شهید مطهری، درست از همان نقطهای که مثلا آگوست کنتشروع کرده یا همان نقطهای که مثلا دورکیم شروع کردهاست که مثلا جامعه مفهومش چیست و چه نسبتی با ما دارد که ما میتوانیم با این معنا یا به آن معنا قبولش کنیم، شروع کرد. یک عده میگویند این کار ایشان غلط است. اگر مقیاس، مقیاس علوم اجتماعی جدید باشد باید بگوییم که غلط است؛ ولی اینها در واقع فرایند شکلگیری علم را توجه نمیکنند که این مسیر طبیعیاش بودهاست و گفته یکی از خود همین روشنفکران، هیچکدام از روشنفکران ما اصلا از سنتخودشان اطلاع نداشتهاند و وقتی میخواهند حرف بزنند و مثال بزنند، همه را از سنتهای دیگر میگیرند. اینها در یک مرز و بوم دیگری آمدند و یک زائدهای بر این بوم هستند و در نتیجه هیچ موقع تولیدی نخواهند داشت و مشکل هم در واقع این است.
(پگاه) اتفاقا توجه به همین شخصیت، یعنی شهید مطهری، که به آن اشاره کردید، این پرسش را برمیانگیزد که فرایند و بستر علمی ما چگونهاست که پس از ایشان دیگر شاهد ظهور و بروز افرادی چون ایشان نبودهایم، یا اگر مثل ایشان داریم - که بعید میدانم چنین چیزی درستباشد - اصلا ناشناخته هستند که البته همین ناشناخته بودن هم خودش مسئلهای است و حائز اهمیت و تامل است.
(کچویان) اصلا ظهور کسانی مثل مطهری و شهید صدر، مرحوم علامه طباطبایی و مفتح، مبین این است که تازه داشتیم از خواب بیدار میشدیم یا تازه داشتیم منطبق میشدیم و تازه انگار یک بستر جدیدی را درک میکردیم. و اما این که چرا مطهری نداریم؟ برای اینکه سالها باید بگذرد تا به قول شاعر، «بسیار سفر باید تا پخته شود خامی». شما در خود غرب هم که میبینید این قدر در مسیر رشد قرار گرفته، همین گونهاست. در واقع یک آدمهای تاپ و سر داریم و یک آدمهایی داریم که وسط هستند. در هر مرحله یک آدمهایی باید باشند که خلاقیت دارند.
اما اینکه چرا ما در این چند ساله، امثال مطهری را نداشتهایم، یک دلیلش این است که در همه نهضتها، مثلا صدر اسلام تا وقتی که اسلام تبدیل به یک حرکت فرهنگی بشود، صد سال، دویستسال طول میکشد. ما در واقع در مراحل اولیه شکلگیری یک حرکت تمدنی هستیم و آدمهایی که آن حرکت تمدنی را ایجاد میکنند، همهشان درگیر سیاست و عمل هستند. یعنی ما اباذر داریم، ولی ابنسینا نداریم، مقداد داریم، ولی مثلا ملاصدرا یا غزالی نداریم یا حتی در حوزه عرفان ابوسعید و مولوی نداریم. آنها درگیر عمل هستند. مردانی هستند که دارند ساخت اجتماعی را میسازند و درگیر ایجاد و پیریزی این بنا هستند. طبیعی است که ما تمام ذخیرههایمان را الآن در عمل اجتماعی و سیاسی درگیر کردیم. بنابراین نباید توقع داشته باشیم که چیز زیادی بتوانیم عرضه کنیم. البته اگر میکردیم خوب بود؛ ولی به لحاظ ساختاری اینطور است؛ یعنی منطق تحولات اجتماعی در واقع این است.
(پگاه) ما در بیرون از حیطه جامعه خود با یک تغییر بیرحمانه و شتابزده و یک موج سریع مواجه هستیم. واقعیتی مثل بحث جهانی شدن علم، نه تنها به فاصله ما با وضعیت جهانی دامن میزند، بلکه ممکن استبه فرسایش علمی ما هم منجر شود. شاید بتوان از باب نتیجهگیری در آخر بحثمان این سئوال را مطرح کرد که با نگاهی آسیبشناسانه به موضوعاتی که اشاره شد، حال چه باید کرد؟ راهکارهای پیشرو کدام اند؟ راههای برون رفت از این وضعیت چیست؟
(کچویان) اولا من در مورد جهانی شدن به استفاده مطلق از آن معتقد نیستم؛ چون درباره واقعیت جهانی شدن یک نوع توهم و ابهام ایجاد میکند. وقتی درباره جهانی شدن صحبت میکنیم، یعنی جهانی شدن غرب، جهانیشدن تجدد، جهانی شدن سرمایهداری و هر پیشوندی که معلوم میکند که این ما نیستیم که جهانی میشویم. یک عده دیگر جهانی شدند و حالا گوشهای از آن هم ما را گرفتهاست. جهانی شدن یکی از آن مفاهیم اضافی است. مثل پدر و پسری و مثل دوری و نزدیکی که اگر یک کسی به ما نزدیک شده باشد، ما هم به همان اندازه به آن نزدیک شدیم. ولی واقعیت قضیه این است که در جهانیشدن، ما نیستیم که دسترسی جهانی پیدا کردیم. ما هنوز هم اگر خیلی مؤثر باشیم، ممکن است همین اطراف خودمان را در واقع به یک ترتیبی تحت تاثیر قرار بدهیم و این غرب است که جهانی شدهاست. جهانی شدن علم هم همین است. در واقع جهانی شدن علم غربی است - گرچه علم غربی از خیلی وقت پیشتر هم جهانی شده بود - ولی حالا ممکن است تحت این فرایند یک تحولات جدیدی هم ایجاد شود. یعنی فوران این مطلب، این روندی را که قبلا گفتم، تشدید بکند. مثلا در معیارها و شاخصهایی که وزارت علوم برای ارتقای اساتید دانشگاهها گذاشته، نوشتن یک یا دو مقاله در مجلات خارجی ملاک است. این را واقعا باید بنشینیم فکر کنیم که آیا این درست استیا نه؟
از یک جهاتی ما را وارد این میکند که در جهان مؤثر باشیم، ولی این مؤثر بودن در جهان، وقتی که ما هنوز اوضاع و احوال خودمان را نتوانستیم شکل بدهیم، چه فایدهای بر آن مترتب است؟ خوب است که با اهل علم در دنیا در گفتوگو باشیم، ولی مفهومش این است که وقتی شما میخواهید داخل اهل علم جهان باشید و با آنها گفتوگو کنید، علائق و سلایق و گفتمانتان را هم شبیه به آن بکنید.
این یکی از آسیبهایی است که در واقع وجود دارد و نشاندهنده خطاهایی است که ما داریم. البته من معتقدم که متاسفانه ما کج و معوج پیش میرویم. یعنی انقلاب اسلامی یک بناهایی را ایجاد کرد که اگر کسی بخواهد این مملکتبه جایی برسد، به این معنا که با قبل متفاوت باشد و براساس بنیادهایی باشد که خودش میبینید و انتخاب کرده، آن بناها را خراب کردن یعنی تشدید مشکل کردن و نهایتا چیزی که حاصل میشود، ما مثلا کرهجنوبی میشویم که بعید است. من فکر نمیکنم که تجدد در هیچ جای جهان اسلام بتواند پیوندهای این تیپی بخورد و غرب، با توجه به شناختی که نسبتبه جهان اسلام دارد و احتمال خطری که میدهد، هیچ جا چنین سرمایهگذاریای نمیکند. غرب در هیچ جایی چنین کاری نخواهد کرد. حالا فرض کنیم که بکند، آخرش این میشود، یعنی مفهومش این میشود که ما یک انقلاب اسلامی کردیم با یک حرفهای دیگر، فکر کردیم که دنیا یک دنیای غلطی است و نحوه اداره اجتماع و جهان و مسیری که انسان دارد میرود، مسیر اشتباهی است و باید یک مسیر دیگر برویم. حالا اگر میخواهیم آن حرفها را داشته باشیم، آن بنیانها را خراب کردن، کار غلطی است. متاسفانه به نظر من این کار را کردیم.
(پگاه) منظورتان از خراب کردن بنیانها چیست؟ بنیانهای مورد نظر کداماند و از ناحیه چه کسانی و چه افکاری مورد تعرض و تخریب واقع شدهاند؟
(کچویان) من حالا نمیخواهم وارد جزئیات بشوم، فقط از این باب میگویم که باید چه سیاستهایی را دنبال کنیم. مثلا ممکن استشما به یک جایی برسید که بگویید خیلی از اهالی دانشگاه، سنتهای خودشان را نمیدانند. یعنی از ادبیات، از معارف دینی و از فلسفه خودشان آگاه نیستند. به قول یکی از همین روشنفکرها - که خیلی هم خوب میگفت - روشنفکران ما به متون قدیمی خودشان دسترسی ندارند و اصلا آنها را نمیخوانند. یا اینکه علومی که ما الآن داریم آنها را میخوانیم، همه عاریتی است. نتیجه این میشود که این کتابها را هم میخوانیم، و این مسائل و این حرفها هم از آن در میآید. همان طور که گفتم با بیماری آنها بیمار میشویم - چون این نظریهها مرتبط به یک بیماری دیگری است - و با راه حلهای آنها هم سالم میشویم که در هر دو حالت، مریضی و بیماری است. مثلا قبل از نظریه کینز در اقتصاد، نظریه کلاسیکها در اقتصاد بوده است یا قبل از آن نظریه فیزیوکراتها بودهاست. حالا اگر ما در آن مقطع تاریخی بودیم، آنها را اعمال میکردیم، ولی الآن در یک مقطع تاریخی هستیم که یا نظرات کینز و یا فریدمن و نظایر آن را اعمال میکنیم.
نظریه کینز زمانی رشد کرد که دیگر نظریه کلاسیکها در اقتصاد غرب جواب نمیداد و دچار مشکل شده بود. حالا ما میآییم و بدون توجه، نظریه فریدمن را در تحولات اخیر اقتصاد جهانی که تحت تاثیر بانک جهانی صندوق پول به وجود آمد، اعمال میکنیم. این بر اساس کدام نظریه بهوجود آمده است؟ آیا این نظریهای است که مربوط به ما و مربوط به مشکل ماست؟ نه. اینها دارند دائماً ما را جذب و هضم آنی ساختار جهانی اقتصادی میکنند و میبینند که مشکلات خودشان چه هست و چه نیست و به تناسب آن ما را تغییر میدهند و ما هم آن سیاستها را تکرار میکنیم.
توجه نکردن به این قضیه، یعنی ادامه دادن همان راه، خیلی غلط است. یک جایی اگر ما میتوانستیم توقف کنیم و برگردیم، خوب بود؛ اما نمیتوانیم.
(پگاه) توقف و برگشت هم که امکانپذیر و عملی نیست. پس چه سیاستی را باید دنبال کرد؟
(کچویان) سیاستی را که باید دنبال کنیم، این است که یک حاشیههایی کنار این مسیرهای موجود و فعلی، بزنیم. ما یک موقعی آمدیم این کارها را کردیم؛ مثلا دروس معارف، اخلاق و جهانبینی گذاشتیم. در غرب، چنین دروسی نیست. یعنی فلسفه غرب، به خورد حتی علم فیزیک و مکانیک آن نرفتهاست. البته درسهایی متناسب با آن میگذارند. دانشجو نیاز ندارد که مثلا یک چیز اضافه در کنارش بگذارند و همانهایی را که میخواند با آن ساختار متناسب است؛ ولی ما آمدیم این درسها را در برنامه درسی گذاشتیم، بعد همه اینها را دوباره حذف کردیم. این یعنی رفتن و برگشتن. یعنی گم کردن و ما در واقع الآن همان مسیر را در حوزههای علمی خود طی میکنیم. ما باید این مطلب و این منطق را بفهمیم که مشکلات دم دست و اضطرارات تاریخی و شرایط، ما را از مسیرمان برنگرداند. اگر این منطق را قبول داریم، پس نباید اینطور باشد که حالا چون ما دیدیم که اینها جواب نداد، پس برگردیم. اصلا مگر قرار بود که ۲ ساله یا ۱۰ ساله جواب بدهد؟ نه. قرار بود حداقل توقفی در آن مسیر کج قبلی به سمت مسیر درست، ایجاد کنیم. راهحل این است که ما این مسیر را که ادامه میدهیم و تست هم میکنیم، سیاست تعدیل را هم به اجرا گذاریم؛ سیاستخصوصیسازی را هم اجرا میکنیم. همه این کارها را میکنیم، ولی در کنارش هم باید چیزهایی را تقویت کنیم و اگر نیست ایجاد کنیم. اگر ایجاد کردیم، پرو بال به آن بدهیم، رشد بدهیم. نه مثل قضیه حوزه و دانشگاه. این قضیه حوزه و دانشگاه، اصلا مسئله سیاسی نیست؛ صرفنظر از بعد سیاسیاش. مسئله وصل کردن یک علم به یک ساختار بومی و به یک ساختار معرفتی درونی است و تا این ایجاد نشود، همین گونهاست. صرف نظر از این که به لحاظ سیاسی هم مشکل خواهیم داشت. به لحاظ عملی هم اگر دانشگاهیها - از دانشجو تا استاد - هیچ نسبتی با ساختار معرفتی خودشان نداشته باشند، کاری از پیش نخواهند برد.