۱۳۸۷-۰۹-۱۴
عمیقترین لایهٔ هویتی، هویتهای ارزشی و تاریخی است
ما برای اینکه مفهوم هویت را بفهمیم اول باید مفهومی به نام «خود» و بعد از آن مفهوم «هویت» را توضیح دهیم. به همین هم باید توجه داشته باشیم که مفهوم هویت هم همانطوری که در علوم اجتماعی و مباحث اجتماعی امروزمان مطرح است، همانی نیست که به طور معمول در داخل متون سنتی، فرهنگی، فلسفی و عرفانی ما وجود دارد، البته بیربط با آن نیست و بحث هویت در داخل عرفان، فلسفه هم مطرح هست. تأکید این مفهوم جدید (هویت) بر این است که روند رفتارهای اجتماعی انسان و اجتماعات را توضیح دهد. درحالی که آن مفهوم قبلی بیشتذ کارکردهای فلسفی و الهیاتی داشته است.
انسان برخلاف تمام موجودات دیگری چیزی به نام «خود» دارد که در فقدان این «خود»، عمل انسانی ممکن نیست، یعنی اگر «خود» آدمیزاد را از او بگیریم، او به چوب، سنگ و سایر هستیهای عالم تبدیل میشود که به صورت مکانیکی و یا خودبهخودی و یا به شکلهای واحد و ثابت عمل میکنند.
ما یک ویژگی به نام «خود» داریم که ما برای هر عملی باید به آن رجوع کنیم و اصطلاحاً ما همیشه این قابلیت را داریم که با خودمان صحبت کنیم و حدیث نفس بکنیم. این حدیث نفس کردن فقط در اخلاق و یا مقولاتی شبیه به این اهمیت ندارد. حدیث نفس در اخلاق یک قسمت و وجه از قابلیتی است که در انسان وجود دارد که دائماً برای عمل خود مجبور است که به این خود رجوع کند.
شما مثلاً فرض کنید که برای اینکه اهمیت این مفهوم خود داشتن روشن شود یک مثالی را از جهان حیوانات میزنم، با اینکه در جهان حیوانات نسبتها و مشابهتهایی وجود دارد اما تفاوت ها و تمایزات کاملاً برجسته است. شما اگر یک حیوانی را در مسیری قرار دهید، در داخل مسیر با آزمایشاتی که انجام میدهید و با محرکهای مختلفی که اطراف او قرار می دهید، اگر حیوانات به طور معمول از یک نوع باشند، به محرکهایی وارد شده به شکل واحدی پاسخ میدهند. چون رویه عمل حیوان، یک رویهی مکانیکی است. اما اگر انسانی را در این مسیر قرارگیرد و قرار باشد که در این مسیر حرکت کند و همان محرکهای ثابت را به او وارد شود، این انسان میلیاردها نوع رفتار را خواهد داشت به دلیل این که «خود» دارد. چون که هر بار این موجود انسانی قصد نشان دادن واکنش نسبت به محرکهای وارده کند، برای نشان دادن واکنش، واسطهگری به نام «خود» دارد که بر اساس اینکه آن «خود» چی هست، انواع مختلف واکنشها را نشان میدهد. فرض کنید اگر شما به گوش کسی ضربهای بزنید، ممکن است بخندد، آن یکی گریه کند، یکی فرار کند، یکی دست شما را ببوسد و به هیمن صورت رفتارها و واکنشهای مختلفی را انجام دهند، این تنوع واکنشها از ناحیهی چه چیزی به وجود میآید؟ دقیقاً از ناحیهی «خود» است. مثل یک جعبهی تصمیم گیرنده همانند CPU یا یک دستگاه کنترل کننده، محرک را در خودش جذب میکند و متناسب با ویژگیهایی که دارد عکسالعمل نشان میدهد. ما بدون «خود» آدم نخواهیم بود یعنی بدون داشتن این واسطهای که در هر مقطعی که به ما یک محرک وارد میشود وارد عمل میشود و با تناسب به ویژگیهای خودش و محرک پاسخ میدهد.
از یک منظر در واقع همان هویت است ولی هویت یک وجه ثابتی در قضیهی «خود» است خود در حالت اولی در واقع یک جعبه و یک دستگاه عکسالعمل نشان دهنده به محرکها است، یک فضا، منطق و چارچوبی است که محرکها را میگیرد و بعد عکسالعمل نشان میدهد. ولی اگر خود صرفاً همین منطق و ساز و کار پاسخدهی به محرکها باشد، تمام آدمها قاعدتاً باید همان شیوهی واحد رفتاری حیوانات داریم را داشته باشیم ولی در رابطه با انسان این تنوع رفتاری از این جهت به وجود میآید که آن «خود» چیزهای مختلفی است، یعنی تعریفهای مختلفی را از خودش دارد. انسانها یک چیستی دارند، یعنی به نحوی آن خودهایشان را برای «خودشان» تعریف میکنند که تعیین کنندهی هستی آنها، نوع رفتارشان و هر نوع واکنشی هست که در عالم نشان میدهند، در واقع مفهوم هویت از آنجایی ابداع شد که میخواست این تمایزهای رفتاری را در انسانها مشخص کند. البته مفهوم «خود» پیش از این ابداع شد که این تمایزات رفتاری را برای حیوان مشخص کند اما مفهوم «هویت» ابداع شد که این تمایزهای رفتاری را برای انسان مشخص کند. چرا آدمها متفاوت رفتار میکنند و چرا آدمهای متفاوت متشابه رفتار میکنند، یعنی در مقابل محرکهای واحد، بعضی از آدمها کاملاً متفاوت عمل میکنند و بعضی از آدمهای منفرد، متشابه عمل میکنند. به این ترتیب مفهوم هویت ابداع شد تا انسان از خود یا دستگاه و ویژگیهای آن دستگاه تعیین کننده یا تصمیم گیرنده تعریفی ارائه میدهد، یعنی همان کیستی و چیستی انسانی. به همین دلیل هویت را بر اساس تعریف و پاسخی که در برابر این سوال که« من کیستم و چیستم» تعریف میکنند. البته هویت صرفاً یک مفهوم لفظی نیست و به همین جهت پاسخهای لفظی گویا و مشخص کنندة هویت افراد نیستند هویت افراد بیش از هر چیزی در نوع رفتارهایی که آدمها انجام میدهند، ظاهر میشود و نه در کلام یا لفظی که به کار میبرند. بنابراین به این دلیل ممکن است که آدمها در پرسشنامهها چیزهایی را بگویند که واقعاً هویتشان نباشد،آدمها ممکن است که نفاق کنند، ممکن است خودشان را بپوشانند و اصلا ممکن است که به خودشان آگاهی نداشته باشند. یکی از نکات مهم قضیه این است که هویت عمقی دارد که از دسترسی آگاهی ما بیرون است و یکی از پیچیدگیهای بحث هویت همین است. برای نمونه تحقیقات اجتماعی که بر اساس پرسشنامه انجام میگیرد، برای شناسایی هویت کافی نیست چرا که بعضاً جوابهای غلط و متناقص میدهد. هویت آدمها حقیقتی است که مثل یک کوه یخی میماند که قسمت لفظی آن نوک کوه یخی است به فرض که درست بیان شده باشد و درست تشخیص داده باشد، از طرف خودآگاه شخص، تمام آن نیست.
هویت انواع و اقسام متفاوتی دارد و در درون خود هویت هم اجزا و ابعاد مختلفی وجود دارد. خوب انسان هویت فردی داردکه در واقع ویژگی و خصوصیتی است که یک فرد به طور مشخص دارد، یعنی همهی آدمها نسبت به هم متمایز هستند و ویژگیهای خاص خود را دارند، در سلایق و عقاید و حتی در مقولههایی مانند دین هم ممکن است که یک اعتقاد شخصی خاص داشته باشند که لزوماً تأیید شدهی دین هم نباشد اما به هرحال ویژگی هویتی آدمهاست. انسان ویژگیهای فردی و ویژگیهای خانوادگی، خویشاوندی، جمعی یا گروهی، حزبی، قومی ملیتی و ویژگی های دینی و تمدنی دارد.
در رابطه با هویت وقتی از کیستی و چیستی میپرسید، اگر سوال ناظر بر ویژگیهای خاص آن فرد باشد و منظور هویت فردی شخص است. افراد ممکن است که در درون اقوام، خانوادهها ،جمعیتها ، احزاب و گروه هایی که عضو آن هستند دارای مشترکاتی باشند. بنابراین وقتی که شما از یک مجموعهای از افراد درون یک حزب میپرسید که شما کیهستید، شما به آن ویژگی و تعریفی نظر دارید که آنها از خودشان به عنوان حزب میکنند، نه ویژگیهای فردی، یا خویشاوندی یا قومی خودشان. همانطوریکه شما مثلاً از افراد یک قومی مانند کرد و بلوچ سوال کنید که کیهستید، به آن خصوصیاتی نظر دارید یا پاسخی را میخواهید که این وجه مشترک آنها را بگوید، مثلا اگرکرد باشد ودر پاسخ بگوید که من پسر فلانی هستم، باید گفت نه شما از لحاظ اینکه کرد هستید، یعنی آن وجهی مشترک شمابا تمام کسانی که کرد هستند،چیست؟ آن چیزی که رفتار مشترک کردی شما را تعریف میکند چیست؟ این جا در واقع یک هویت قومی را داریم.
هویت های تمدنی نیز نوع دیگر هویت است. تمدن اسلامی در مقابل انواع مختلف حوادث و رخدادهایی که به آن وارد شده و یا وارد میشود به شکل های مختلف باسخ می دهد. وقتی از وجه مشترک بین همهی ساختارهای قومی و جمعی که در ایران، مصر، مغرب، فلسیطین و لبنان و غیره وجود داشته، سوال می کنیم، پاسخی که میدهند، پاسخ به هویت تمدنی خودشان یا هویت فرهنگی خودشان است.
پس هویت انواع مختلفی را دارد، اما در درون هویت هم انواع مختلف یا اجزا و ابعاد مختلف وجود دارد که توجه به این هم مهم هست و شاید بعضی از معضلات و مشکلاتی که در بحث هویت داریم عدم توجه به این نکته است.
در بحث مربوط به هویت جوانان ایرانی، اگر فکر کنیم که این جوان ایرانی وقتی موهای خود را نوع خاصی بزند، اگر لباس رپ بپوشدو موسیقی رپ گوش بدهد، بنابراین این فرد دچار مشکل و بحران هویتی شده است و یا هویت او عوض شده است، در واقع ناشی از همین عدم توجه به تمایزهای موجود در درون هویتها است.
به اعتبار عناصر تعیین کننده و تعریف کننده هویت، هویت وجوه مختلفی دارد. همین جاست که تشخیص اینکه هویت چیست، دشوار است چون که آنچه که دسترس است، وجوه ظاهری و به اصطلاح گذرا و متغییر هویت است و وجوه ثابت و پایدار هویت - که در واقع آنها تعیین کننده هستند - در دسترس نیستند. از این جهت میتوان اجزای هویتها را با استفاده از همین تمایزها دستهبندی کنید؛ وجوه پایدار و ثابت، گذرا و متغییر. همهی اقوام، جمعیت ها و مجموعهها دائماً در حال تبدیل شدن و متمایز شدن هستند. یکی از ویژگی انسان این است که تاریخ دارد چرا که دائماً در حال متمایز شدن و تبدیل و تغییر است. اگر متمایزبودن وجود نداشت، تاریخ هم وجود نداشت. تاریخ گذر زمان نیست، بلکه گذر همین هویتهای مختلف وگرفتن هویتهای متفاوت است. برای سنگ و چوب هم زمان میگذرد اما تاریخ ندارند، چون تغییر نمی کنند. مسلمانان ۱۴۰۰ سال تغییر کردند، آیا هویتشان تغییر کرده است؟ یعنی آن هویت اسلامی اولیه را دیگر ندارند، لباسشان عوض شده، خانههاشان عوضشده، چیزهایی که میخورند و میپوشند عوض شده است. پاسخ من به این سؤال منوط بر این است که باید به عناصر و اجزا درون هویت توجه کرد. یعنی تقسیم بندیهای متفاوتی را میتوان انجام داد، بر حسب این که موضوع بحث چیست و چه چیزی را می خواهید توضیح دهید.
عمیقترین لایه هویتی هر کس هویتهای ارزشی و تاریخی یا آن وجهی از هویت است که بعضاً از آن به «خاطر ازلی» یاد شده یا در متون دینی تحت عنوان «فطرت» - یا نسبتی که ما بهطور بنیادین با حقیقت عالم داریم - یاد کردند، است. بحث هویت در فلسفه الهیات و عرفان هم مطرح شده است. لایههای بنیادینی در هویت وجود دارد که بنیادیترین آن نسبت انسان با حقیقت عالم است و لایهی نزدیکتر آن نیز همان لایههای خاطرهٔ ازلی یا خاطرهٔ جمعی است که بعضاً کارل گوستاو یونگ و بعضی از متفکران اجتماعی در مورد آن سخن گفتهاند. اما سطحیترین و دردسترس ترین لایهی هویت وجوه ظاهری و متغییر و بیرونی انسان است مانند لباس پوشدن، خندیدن و گریه کردنهایمان، که گاهی اوقات این خنده و گریهکردنها هم جنبهی جمعی پیدا میکند و بعد شکل مناسک پیدا میکند، یعنی به شکل ثابت و پایداری مثل مراسم عزا و مثل اینها درمی آید.
پس هویت وجهی از هستی انسانی است، در واقع یک وجه اساسی و بنیادی است که در پاسخ به کیستی و چیستی ارائه میشود ولی نه لزوماً لفظی و درواقع پاسخهای لفظی معمولاً گمراه کننده هستند و معمولاً هم عامدانه گمراه میکنند.
گفتم که هویت وجه مشترک را بیان می کند اما در مفهوم هویت غیریت هم وجود دارد.چون که وقتی شما مشترکات یک گروه را مطرح میکنید، درواقع همزمان، غیرت آن را با گروههای دیگر بیان میکنید؛ یعنی در عین حال که هویت میگویید، چرا شما مشترک هستید، میگویید چرا دیگری با شما متفاوت است. بنابراین این دو وجه، از وجههای اساسی هستند که در تعریف هویت مداخله دارند. به عبارتی هویتها بر اساس غیریت تعریف میشود و اگر غیریتی وجود نداشته باشد اصلاً موضوع هویت منتفی وهمه یک دست می شوند این در حالی است که جهان انسانی هم هیچ وقت یک دست نیست. مهمترین تقابلی که در جهان انسانی- حتی در وضعیت نظام جهانی واحد- همیشه وجود داشته و همیشه هم وجود خواهد داشت، تقابل بین خیر و شر وتقابل بین شیطان و انسان است. که این در واقع هویت متمایز انسانی را در نهاییترین شکل آن تعیین میکند.
چرا هویت اهمیت پیدا کرده است؟ و چه وجوهی وجود دارد که این مقوله را این قدر مهم کرده است؟ حیثیت و ویژگیهای اجتماعات و گونههای مختلف بقا و دوام و ثبات آنها و ویژگیهای رفتاری آنها به این مقوله مربوط است و خدشه در این مقوله خدشه در ثبات و پایداری بقا اجتماعات است. اجتماعات بدنیا میآیند و میمیرند به خاطر اینکه هویتی زاده میشود و هویتی از بین میرود. اجتماعات تغییر میکنند و دگرگونی میپذیرند برای اینکه بعضی از این عناصر هویتی آنها عوض میشود، اجتماعات در مقابل رفتارهای مختلف و محرکهای مختلف متفاوت واکنش نشان میدهند،چرا که تغییر هویتی در آنها اتفاق افتاده است. صدسال پیش در مقابل بعضی از چیزها به یک نحوی واکنش نشان میدادیم و الان هم یک نوع دیگر واکنش نشان میدهیم. البته منظور من واکنش جمعی است و موضوع بحث ما هویتهای جمعی است تا هویتهای فردی و این دقیقاً به این دلیل است که هویت تغییر کرده است. هویت ستون فقرات آدمهای و جمعها و تجمعات است و آنچه که یک جمع را جمع میکند و آن را حل میکند و از بین میبرد یا دگرگون میکند، در واقع تغییراتی است که در درون هویت آن مجموعه اتفاق میافتد. مهمترین تغییرات هویتی، تغییر در لایههای بنیادین هویتی است و نه در سطوح ظاهری هویت، در سطوح ظاهری هویت همیشه و به شکل حادی تغییرات در طول تاریخ وجود داشته و دائماً تمدنهای مختلف دادوستد هویتی و فرهنگی داشتند، چیزهایی از هم گرفتند و چیزهایی به هم دادند. غربیها تمدنهای خود را براساس دریافتها و برداشتهای خود از هویت دینی و اسلامی شکل دادند و وجوه اساسی از تمدن خودشان را نگه داشتند، اما مسلمان نشدند، یعنی این تمدن متفاوت را حفظ کردند، در حالیکه عمیقاً به یک معنایی مسلمان هم شدند، یک دورهای در دنیای غرب وجود دارد به نام دورهی شرقزدگی، که از قرن دهم و یازدهم میلادی شروع شده و تا سیزدهم و چهاردهم میلادی ادامه داشته است. در آن دوره مانند دوران کنونی که غذاهای شنیسل و پیتزا و … برای ما مهم است، برای آنها غذاهای و لباسهای شرقی، امکنه و معماری شرقی اهمیت فراونی داشت، مرحوم دکتر علی شریعتی به استناد یک متفکر انگلیسی نقل کرده بود که حجم عظیمی از الفاظ در زبانهای اروپایی وجود دارد که ناشی از داد و ستدهای فرهنگی غربیها با تمدن اسلامی است که هنوز هم بعضاً وجود دارد، مثلاً بازار هنوز در زبان انگلیسی بازار است و همان مفهوم را کنونی را دارد اما این تبادل فرهنگی باعث نشده که خاطرهٔ جمعی و بنیادهای اساسی تمدنهایشان را زیر سوال ببرد یا تغییر دهد؛ تمدن غربی، تمدن غربی باقی ماند و در این قضیه هم کلیسا خیلی نقش داشت و توانست که این را این تغییرات را کنترل و مهار کند.
موضوع مهم در این ارتباط منطق هویتی است. ما دائماً دادوستد هویتی داریم اما این تعامل بر چه اساسی انجام میشود؟ چه چیزی رخ می دهد که چیزی را دفع میکنیم، چیزی را جذب میکنیم و چیزی را میپذیریم و چیزی را به شکلهای دگرگونهای قبول میکنیم و یا به شکل اولیه آن قبول میکنیم، آنچه که تعیین کننده است همین موضوع منطق هویتی است.هانتینگتون در کتاب «برخورد تمدنها» میگوید که شما فکر نکنید که تمدن غرب جهانی شده ویا مدرنیته به همهجا رفته است.یا این که چون مردم جهان درهمهجا مثلاً مایکل جکسون گوش کنند، یا کوکاکولا می نوشند، مدرن شدند. این موضوع به دلیل نسبتی است که این مقولات با غرایض طبیعی انسانها دارد که همهجا ممکن است که همچنین جذب و دفعهایی وجود داشته باشد و انجام بگیرد.
به نظر من موضوع مهمی که باید به آن توجه کرد، این است که آیا جذب و اخذها ها مبنای رفتارهای جمعی تاریخی شده است یا نه؟ کدام یک از این جذب و دفعها مبنای یک رفتار تاریخی در جامعهای شده است؟ مهمترین شاخص برای تشخیص هویتی رفتارهای جمعی تاریخی است. از دو سه قرن اول تاریخ اسلامی در ایران میبینیم که هر جا رفتار جمعی ظاهر شده است، موضوع سیدالشهدا ومحرم در کانون این رفتار جمعی بوده است. به طوری که ازدوران آلبویه تا صفویه، از صفویه تا نهضت مشروطه، از نهضت مشروطه تا ۱۵ خرداد و حتی در جریانهای مربوط به ملی شدن و جریانهای مربوط به فراز و فرود رضا شاه و در نهایت در انقلاب اسلامی نیز، موضوع سید الشهداء و محرم یک عنصر اصلی هویتی است. اگر از آدمها در مورد کبستی و چیستی آنان سؤال شود، تنها بر وجه هویت فردی آنان تاکید دارد چیزی از این وجه اساسی و بنیادی یعنی هویت جمعی را نشان نمیدهد. برای ما هویتهای جمعی و ظهورات جمعی آن مجموعه در طول تاریخ اهمیت دارد و اینکه آیا هیچ امر مدرنی در تاریخ ما منشأ رفتار جمعی شده است. مثلاً برخی تلاش کردندکه دوم خرداد را «نهضت دموکراسیخواهی» نامگذاری کنند، که این در واقع تحریف تاریخ است، نه اینکه آن تحول اصالت نداشته باشد بلکه خیلی هم مهم بوده و بخشی از تاریخ ماست و اما دوم خرداد، نهضت دموکراسی خواهی نبوده و کما اینکه نهضت مشروطه، نیز نهضت دموکراسی خواهی نبوده است. چون هیچ امر مدرنی مبنای رفتار جمعی در ایران نبوده و نشده است، پس جذب و اخذها مهم نیست بلکه مسئله مهم منطق جذب و اخذهاست. غربیها گرفتند، ماگرفتیم و همه میگیریم. اینکه این را چگونه بگیریم مهم است.
بحث بسیار گسترده و دامنهداری است که در اواخر دههٔ ۷۰ در ایران در مورد مطرح شد و اساساً از مباحث پستمدرن اخذ شده: تکثر هویت و چند پاره بودن هویت مطرح شد، که ما هویت چندتکهای داریم: بخشی هویت ملی است، بخشی هویت مدرن است و بخشی هویت ملی است. بحث هویت چندپاره الا در مورد انواع هویتها - اشاره شد - بلاموضوع است. در هویت تمدنی هویت اساساً نمیتواند چندپاره باشد، هویت چند پاره یعنی وجود چندپارگی. در چندپارگی آن واکنش هایی که از یک انسان و جامعه سالم و تمدن و جامعهٔ سالم انتظار میرود، وجود نخواهد داشت، وجود چند پاره نمیتواند اثر خود را حفظ کند. مگر امکان دارد، مثلاً جنگی با وجود چندپارگی با تمام مفاهیم دینی و در کنار این نزاع تمدنی تاریخی عجیب و غریب اداره کنید؟ ستون فقرات یک جامعه ویژگی هویتی آن است. مگر میشود ستون فقرات کسی تکه تکه شده باشد و بر روی دو پای خودش بایستد و بعد هم با این وضعیت بجنگد، یعنی اقتضاها و نیازهای تمدنی و جامعه خودش را پاسخ دهد و به جلو برود؛ این امکان ندارد. اما اگر منظور از هویت چند تکه، در واقع جذبها واخذهای تمدنی است این مشکلی ندارد. در بحث هویت چندتکه مغالطهای وجود دارد بدین معنی که تمام کسانی که این هویت چندتکه را مطرح میکنند، به هویت مدرن اصالت میدهند. یعنی این بحث هویت و اخذ و جذبها، تکثر و تنوع، حل و فصل آن به منزلهٔ منطق هویتی است، شما بر اساس چه منطقی ویژگیهای تمدنهای دیگر را جذب میکنید؟ بر اساس اصل قرار دادن منطق مدرن و یا اصل قرار دادن منطق دینی؟ این است که تعیین میکند که ویژگیهای شما در نهایت ویژگی دینی است یا ویژگی مدرن. ما ممکن است که دموکراسی را بگیریم اما بر اساس منطق مدرن آن را نگرفتیم و نمیگیریم ولی اگر بگیریم برفرض حصول توفیق در اخذ آن - خیلی هم بعید میدانم که توفیقی حاصل شود - مصیبت دمکراسی را در عالم میبینید، در کشورهایی مثل کنیا، پاکستان و ترکیه برای هر تغییر تحول، خشونت و کشتار زیادی صورت میگیرد. برای اینکه دموکراسی با وضعیت قومی و هویتهای این جوامع سازگار نیست.
هیچ تمدنی مثل مدرنیته به قول آدمهای مدرن، هاضمهی جذب تمدنهای دیگر را ندارد. به قول یکی از متفکران غربی، مدرنیته همهچیزخور است، آشغال را از غیرآشغال متمایز نمیدانند و حتی در مقولههای معنوی خودشان هم به همین ترتیب عمل میکنند، یعنی موسیقی از همهجای دنیا میگیرند، مولانای ما را میگیرند اما نه بر اساس هویت مولانا بلکه بر اساس منطق هویت تمدن غرب آن را میگیرند. این جذبها بر اساس منطق خود تمدنها انجام میگیرد.
