دربارهٔ سوم تیر و دولت آقای احمدی‌نژاد

گفتگوی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) با حسین کچویان پیرامون واقعهٔ سوم تیر.

kachooyan-3rd-tir-isna-1387-4_4 این استاد دانشگاه در گفت‌وگو با خبرگزاری دانشجویان ایران، ایسنا، دربارهٔ چیستی سوم تیر اظهار کرد: سوم تیر یک حادثه از وجه معمولی بود و باید از دادن شکل غیرمعمول و غیرعادی به رخداد‌هایی که به طور معمول در ساختار سیاسی کشور اتفاق می‌افتد، اجتناب کنیم. حادثه سوم تیر از اتفاقات کثیره‌ای بود که از ابتدای انقلاب به طور معمول وجود داشته است، بدین صورت که انتخاباتی انجام ‌می‌شود و خروجی‌هایی هم دارد، طبیعتا هر انتخاباتی با انتخابات دیگر تمایزاتی هم دارد. انتخابات سوم تیر هم از جهتی متمایز بود یا ویژگی‌ای داشت که توجه و اهتمام به آن معنا دارد. به هرحال کشور در سوم تیر شاهد انتخاباتی بود که از لحاظ نتایج متفاوت بود و زمانی که دربارهٔ چیستی سوم تیر سخن می‌گوییم، منظور همین تمایز‌هاست، اما در این انتخابات علاوه بر تمایزات معمولی تمایز اساسی‌تر دیگری هم وجود داشت. حادثه سوم تیر در بستر یکسری از تحولاتی که در دوره قبل اتفاق افتاده بود، به وجود آمد. در نتیجه به‌ شکل بارز و برجسته‌ با آن چه در مورد حوادث گذشته یا روند تحولات کشور گفته می‌شد، متفاوت بود. شاید وجه تمایز سوم تیر با دوم خرداد همین وجه تمایز اخیر است، به تعبیر دیگر پیش از سوم تیر، کشور در دوره‌ای ۸ ساله، شاهد اتفاقات بسیار متعدد و پرتنشی بود. پس از انتخابات دوم خرداد در جامعه از منظر اجتماعی - سیاسی ذهنیت و تلقی‌هایی در روند کشور به وجود آمد که در واقع حادثه سوم تیر آزمون و ارزیابی آن تلقی‌ها و ذهنیت‌هاست.

بنابراین سوم تیر یک آزمون برای فرضیه‌ای بود که طی ۸ سال طرح شده بود؛ آزمونی که آن فرضیه را ابطال کرد. به عبارت دیگر این آزمون روند‌هایی را که پیش از دوم خرداد در کشورمان وجود داشت نمایان می‌کرد و نشان می‌داد که تاریخ انقلاب اسلامی یکدست است و دوم خرداد هم باید در آن درک شود و نه درک دیگری که با این روند کلی در تناقض و انحرافی باشد. لذا سوم تیر صحنه‌ای بود که ما مجددا از اوضاع و احوال انقلاب اسلامی، روند‌های تاریخی در این کشور و جریان‌های تاثیرگذار در این سال‌ها اطلاع پیدا کردیم، سوم تیر تصحیحی بود نسبت به نوع فهم ما، نه نسبت به این روندها، سوم تیر نشان داد روند‌ها، روند‌های ثابتی است و فقط فهمی که بعضا به ما داده می‌شد غلط بود که سوم تیر آن را تصیحح کرد.

وی در ادامه درباره این که آیا چارچوب‌های تئوریک موجود برای تحلیل تغییرات اجتماعی سیاسی در ایران و از جمله سوم تیر توانایی لازم را دارند؟ گفت: در مورد فهم جهان بعد از شکل‌گیری علوم اجتماعی در قرن گذشته و پیدایی نظریه اجتماعی سکولار ذهنیتی شکل گرفت که آن ذهنیت تا هم‌اکنون نیز با ماست، مطابق این ذهنیت همه تاریخ‌ها و تمام جوامع تحت چارچوب‌های واحد قرار می‌گیرند و تحت شرایط واحدی فهم می‌شوند. علی‌رغم تکثری که خود علوم اجتماعی از این حیث داشته و دارد و حتی با وجود این که بعضا گفته می‌شود اختصاصات جوامع باید در نظر گرفته شود، اما طی سال‌هأ متمادی که از پیدایی علوم اجتماعی می‌گذرد، اختصاصات جوامع غربی که معمولا بر اساس فهمی که از این جوامع به دست آمده، معنا شده است، در کشور ما هم این موضوع وجود داشته است. معمولا دو دسته تئوریسین در قبل از انقلاب وجود داشت که هم‌اکنون نیز در واقع برگشت به دو دسته تئوری‌های چپ و راست است، عمدتا در کشور ما هم بعد از انقلاب اسلامی تئوری‌هایی که از دل تئوری‌های راست برآمده یا تئوری‌های مدرنیزاسیون و مشتقات آن که از نظریه تاریخ غرب تشکیل شده است در تحلیل انقلاب اسلامی به کار رفته است، در حالی که انقلاب اسلامی رد این تئوری‌ها بوده و نقض این تئوری‌ها را نشان داده، ولی هم چنان این موضوع در همان چارچوب‌ها تحلیل می‌شود.

متاسفانه برخی حادثه دوم خرداد و حادثه سوم تیر را هم این گونه فهم می‌کنند. به نظر می‌رسد این تئوری‌های غربی مناسب جوامع غربی بوده و با توجه به ماهیت سکولاریستی این تئوری‌ها و تناسبی که با تاریخ غرب دارد، استفاده از آنها در غیر از شرایط آن مجاز نیست. در این صورت باید بررسی کنیم جامعه خودمان را چگونه باید بفهمیم، به طور نمونه اگر بخواهیم تحولات ایران را از مشروطه تا انقلاب اسلامی در چارچوب تئوری‌های غربی بفهمیم معنادار نخواهد بود، مگر این که این تحولات را به عنوان حوادث ارتجاعی فهم کنیم، مانند حوادثی که اتفاق افتاد، به طور نمونه ۱۵ خرداد را به عنوان یک حادثه ارتجاعی فهم کردند. خود انقلاب اسلامی را هم با این که آن‌قدر قوی بود و در فضای بسیار متفاوتی شکل گرفته بود و می‌شد درست آن را فهمید باز هم می‌بینیم یک چیز ارتجاعی و غلط تحلیل می‌کنند و سعی ‌کرده‌اند واقعیت جدید این تحول را نادیده بگیرند و در چارچوب تئوری‌های مدرنیزاسیون فهم کنند، بنا بر این دلایل باید یک تلاشی داشته باشیم؛ تلاشی که بستر فلسفی آن هم آماده است. علوم اجتماعی به لحاظ فلسفی این امکان را می‌دهد، این تلاش در واقع تلاش برای بومی سازی نیست بلکه تلاش برای فهم یک واقعیت متفاوت است. یک واقعیت متفاوت را نمی‌توان با دستگاه‌های مفهومی ناسازگار فهمید، من معتقدم باید چنین تلاشی را دنبال کرد، حال این که این موضوعی جدید یا ترکیبی است نمی‌توان از حالا مشخص کرد؛ چون برای شناخت موضوع ممکن است یکسری از حرف‌های موجود را بپذیریم و یا این که چیز جدیدی به وجود آوریم.

دکتر کچویان هم‌چنین درباره دستگاه مفهومی‌ای که بتواند تغییر و تحولات ایران را تحلیل کند و ویژگی‌های آن اظهار کرد:

ببینید! اگر ما شکل نظریه‌پردازی سکولار یا غربی را مبنا قراردهیم، دو سه منبع عمده وجود دارد که در آنجا تعیین‌کننده بوده است. برای تئورسین‌ها و نظریه‌پردازان یک منبع، تاریخ است، تاریخ غرب و نوع فهمی که از این تاریخ وجود دارد، مخصوصا فلسفه تاریخ که یکی از منابع مهم نظریه‌پردازی در علوم اجتماعی است. یکی دیگر از حوزه‌های مهم، حوزهٔ فلسفه سیاسی است که در شکل‌گیری علوم اجتماعی جدید و نوع فهم دستگاه نظری بسیار بااهمیت است، دیگری هم مبانی فلسفی متافیزیکی و ارزش شناختی است. این سه عنصر ارزشمند از عناصر مهم نظریه‌پردازی درعلوم‌ اجتماعی‌ به شمار می‌روند. اگر ما به خودمان برگردیم می‌توانیم عینا با عناصر خودمان نظریه‌پردازی کنیم. توجه داشته باشید که این نظریه‌های غربی تاریخ خودشان را از یونان گرفته‌اند که در آن مسیر دیانت رو به نزول بود، بنابراین وضعیت خاص مذهب در نگاه تاریخی آنها بسیار بااهمیت بوده است. نوع جریان‌هایی که در آنجا کار می‌کردند و به اصطلاح تحولات جامعه را پیش می‌آورند، مهم بود و در واقع نگاه آنان به این تاریخ، خاص بود؛ در حالی که وقتی گذشته ایران را نگاه می‌کنیم از زمان ساسانیان و هخامنشیان روند رو به رشد دین را داریم. دائما دین تقویت شده است، شایان ذکر است که این تقویت در دوره صفوی تشدید شده و این روند همواره در ایران استمرار یافته است.

kachooyan-3rd-tir-isna-1387-4_3 در دوره مشروطه با این که تجدد، ضربه‌های اساسی وارد می‌کند باز هم شاهد این هستیم که دیانت، خود را احیا می‌کند و دوباره برمی‌گردد؛ بنابراین یکی از وجوهی که باید به آن توجه داشته باشیم، همین مسئله است، وقتی به تاریخ خودمان برمی‌گردیم این عناصر مهم را برای خودمان پیدا می‌کنیم، بخشی از دستگاه مفهومی در واقع از همین نگاه دوباره به تاریخ کشور به دست می‌آید و بخشی‌ هم از نگاه دوباره به دستگاه فلسفی خودمان، یعنی از دستگاه فلسفی‌ و عقیدتی که داریم، دریافت می‌شود. همان طور که در غرب مهم بود چه دستگاه مفهومی برای فهم جامعه شکل بگیرد در اینجا هم این موضوع بااهمیت است. اینکه نگاه ما به انسان، عالم و جهان حکمت چطور باشد در تشکیل دستگاه فکری کمک می‌کند، البته باید تاکید کنم ما در حوزه فلسفه سیاسی در ایران تحولاتی همسان غرب نداریم. در ایران یکی از جهات بسیار مهم همین چالش با غرب و نظریه اجتماعی تجدد است که عناصر مهمی در دستگاه مفهومی ما هستند.

وی در پاسخ به این پرسش که « در تحلیل‌هایی که در گذشته راجع به موضوع سوم تیر داشته‌اید از یک هسته‌ سخت صحبت به میان آورده‌اید، این هسته سخت چیست و چه مشخصاتی دارد؟ نقش این هسته سخت در سوم تیر چه میزان بود؟» گفت:

این موضوع مربوط به سوم تیر نیست بلکه با هر حادثهٔ دیگر سیاسی نیز در ارتباط است. سطوح مختلفی از فهم وجود دارد، ممکن است بخواهیم یک انتخابات را صرفا در سطح سیاست یا صرفا در سطح اجتماعی و یا در سطح فرهنگی بفهمیم. اینکه در چه سطحی می‌خواهید بفهمید ماهیت بحث یا نوع بحث را تغییر می‌دهد، سوم تیر را بیشتر با تحلیل روی ابعاد سازمانی و تبلیغی آن معرفی می‌کردند. این که طرف، سازماندهی‌اش قوی بود، این که تبلیغات خوبی داشت و نظایر این. بر این باورم که این سطح از تحلیل خیلی جواب‌گو نیست، نمی‌گویم اینها نیست یا نبوده بلکه منظورم این است که موازنه آن‌گونه نبوده که گفته شود بحث را این سطح کار تعیین می‌کند. یک سطح وجود دارد که آن سطح، تعیین‌کننده بوده است. حتی به نظر من آن سطح در دوم خرداد ۷۶ هم حائز اهمیت بود، در دوم خرداد ۷۶ تبلیغات آقای خاتمی چیزی متفاوت با دیگران نبود، حتی شاید ضعیف‌تر هم بود. آنچه در انتخابات‌ مهم است، شعار خوب نیست. این طور نیست که مردم به صرف شعار، به صرف تبلیغات، به صرف ارتباطات و اینها پاسخ دهند. این موارد نوعی تسهیل‌کننده‌ است و تقویت کننده‌هایی را فراهم می‌کند. وجوه بنیادی‌تر هم وجود دارد که باید به آن وجوه توجه کنیم، نهایتا در تحلیلی که ارایه دادم، سعی کردم فهم‌هایی که در ۸-۷ سال قبل از سوم تیر مطرح می‌شد را رد کنم. نکته اصلی در ۸ سال پیش از سوم تیر این بود که تئوری مدرنیزاسیون دوباره در جامعه ایران احیا شده است و می‌گفتند که اصلا دوم خرداد اتفاق افتاده برای این که مردم ایران مدرن شده‌اند. در تاریخ ایران یک موقعی انقلاب اسلامی اتفاق افتاده، مضمون این بود که به اشتباه به اسلام روی آورده و حالا بعد از مدت‌ها دولت کارهای توسعه‌ای داشته و به مدرنیزاسیون و جهان مدرن برگشته است.

در واقع در تحلیل مذکور این بحث را مورد تاکید قرار دادم که این طور نیست که انتخابات را تبلیغات تعیین می‌کند، بلکه جامعه ایران از همان زمان مشروطه نشان داده است که گرایش‌های عمده‌ای داشته که این گرایش‌های عمده تعیین‌کننده بوده‌اند. در مشروطه گرایش عمده تعیین‌کننده بوده، در جریان ملی‌شدن نفت گرایش‌ عمده تعیین‌کننده بوده است. در جریان ۱۵ خرداد نیز همینطور و اوج آن هم در انقلاب اسلامی متبلور شده است و کانون اصلی این هسته سخت توجه جدی و تلاش برای قرار گرفتن در یک جهان دینی یا زندگی بر اساس دین بوده است.

در انتخابات سوم تیر هسته سخت این بود که آن چیزی که در واقع با انقلاب اسلامی اتفاق افتاده جنبه روبنایی نداشته است، یعنی به طور مثال چون سازمان دیگری نبوده مردم به اشتباه دنبال مسجد رفته‌اند، چون کس دیگری نبوده مردم به اشتباه افتاده‌اند دنبال علما، چون ایدئولوژی دیگری نبوده مردم به اشتباه رفته‌اند دنبال دیانت، نه این طور نبوده، در گذشته، در صد سال قبل از انقلاب اسلامی، در مشروطه و در ملی شدن صنعت نفت تمام این موارد وجود داشته اما مردم هرگز به دنبال آنها نرفته‌اند. این هسته سخت در واقع همین وجه پایداری است که در انقلاب اسلامی ظاهر شده و عناصر مختلفش کماکان خودش را بازسازی می‌کند، هر جا با مشکلی مواجه می‌شود دوباره خودش را پیدا می‌کند. دوم خرداد و سوم تیر هم در همین مسیر بوده‌اند.

کچویان در پاسخ به این پرسش که « در کشور پس از جنگ دولت سازندگی را داریم، بعد از دولت سازندگی، دولت توسعه سیاسی را داریم و پس از توسعه سیاسی، دولت عدالت خواهی را داریم. آیا این سه گفتمان را نمی توانستیم به طور هم زمان پیگیری کنیم؟ نکته دیگر اینکه آیا معمولا هر گفتمان برآمده از این بوده که مردم احساس کرده‌اند که دولت سازندگی , عدالتخواهی و یا توسعه سیاسی را فراموش کرده و ما باید آن را به دولت یادآوری کنیم که این‌ موارد وجود دارد و از جمله خواسته‌های ماست. یا این که نه تحت فشاری که قرار گرفته‌اند به واسطه دولت سازندگی یک دفعه آمدند دولت توسعه سیاسی را خلق کرده‌اند و یا به واسطه فشارها‌ و مشکلاتی که در دولت دوم خرداد وجود داشت آمدند دولت سوم تیر را به کار گماردند؟» گفت:

اصولا ماهیت نظام مشارکتی و انتخابات مضمونش همین است که بسته به اوضاع و احوال اولویت‌ها  تغییر می‌کند، به معنای دیگر اگر قرار نبود چنین اتفاقی رخ دهد باید تمام جریان‌های سیاسی از ابتدا تا انتها یکسان باشند و همه انتخابات‌ها را یک شکل ببینید. برای نمونه حزب کارگر که از اواخر قرن ۱۹ در انگلیس بوده است تا زمانی که بلر سر کار آمد تغییرات عظیمی داشت، حتی با این که یک هم حزب می‌باشد در مقاطع مختلف اولویت‌های متفاوتی داشته و بسته به شرایط تاریخی و اجتماعی پاسخ‌های مختلفی دارد. در واقع این تغییرات و دگرگونی‌ها اقتضای نظام‌های مشارکتی و انتخاباتی است، به همین جهت طبیعی است که پس از جنگ تحمیلی مساله بازسازی را داشته باشیم، همچنین به واسطه تخریب‌های جنگ تحمیلی، طبیعی بود که سراغ اقتصاد برویم؛ چراکه اقتصاد کشور در زمان جنگ از بین رفت تا آنجا که اواخر جنگ تنها ۶ یا ۷ میلیارد دلار درآمد داشتیم که آن هم فقط صرف دارو و ضرورت‌های غذایی می‌شد. تمام امکانات کشور تخریب شده بود و یا در جنگ هزینه شده بود؛ بنابراین باید اقداماتی در این جهت صورت می‌گرفت و به یکسری از نیازها باید پاسخ داده می‌شد.

در دوره آقای هاشمی بر اساس همین اولویت‌گذاری‌ها محدودیت‌هایی در سیاست به وجود آمد، به این معنا که با تمرکز بر اقتصاد فضای سیاست مقداری تنگ شد. جریانی که پیش از این حوادث و رخداد‌ها در موقعیت تصدی‌ امور بود به حاشیه رفت، در ۸ سال سازندگی علاوه بر محدودیت‌هایی که در سیاست وجود داشت، سیاست‌ها و برنامه‌هایی اعمال می‌شد که تنش‌هایی در سطح عمومی به وجود آورد. سیاست‌های دیکته شده توسط بانک جهانی و همچنین سیاست تعدیل و خصوصی‌سازی که موفق هم نبوده بلکه تورم شدید به دنبال داشت و فشارهای زیادی به مردم طبقات پایین تحمیل می‌کرد. دراین شرایط دو دسته‌ از نیروها دست به دست هم دادند و دوم خرداد را ایجاد کردند. یک دسته مشتمل بر نیروهای اجتماعی عمومی بودند که تحت تاثیر مسائل و مشکلات جاری بودند و دستهٔ دیگر از نیروهای روشنفکری که شکست خورده بودند، سطح عمومی منتظر اقدامات و سیاست‌هایی بود که پاسخگوی این وضعیت فشار باشد. نخبه‌ها هم که عمدتا خودشان جریان دوم خرداد‌ بودند، این‌ها به واسطه سیاست دچار مشکل شده بودند. دراین شرایط دوم خرداد با اینکه در بدو امر با این فشار عمومی شکل گرفته بود، بعدا صرفا تفسیر سیاسی شد. نخبه‌ها آمدند و موضوع را صرفا سیاسی نشان دادند، البته نه همهٔ نخبه‌ها بلکه بخش رادیکال آن‌ها که گرایش‌های سکولاریستی داشتند، کسانی که گرایش‌های سیستمی نداشتند و هنوز هم وجود دارند و همه هم می‌دانند که چه افرادی هستند، تحولات بعدی این جبهه این موضوع را نشان داد و به عبارتی این نظریه را تایید کرد. بخشی از این جریان از زمان سوم تیر جدا شدند و تلقی‌شان هم این بود که رادیکال‌ها این جریان را به انحراف کشیدند. اتفاقی که در دوم خرداد از جهت اولویت‌بخشی به سیاست رخ داد به آن شکل حادی که مطرح شد، نبود؛ به این معنا که شکل طبیعی‌اش نبود، البته بخشی از مطالبات مردم یا بخشی از مطالبات جریان‌ها بود و کسی منکر آن نیست، اما باید به شکل معقول‌تری هدایت و اداره می‌شد. عمده شدن سیاست به نظر من درست نبود، مگر اینکه یک نوع تلقی خاصی از توازن نیروهای اجتماعی داشته باشیم. بعضی از اهل نظر معتقدند، بدون شک در آن مقطع آقای هاشمی با سیاست‌هایی که اعمال کرد بستر کار دوم خرداد را فراهم آورد، البته نه با تحلیلی که من دارم، آنها می‌گویند آقای هاشمی با سیاست‌هایی که اعمال کرد گروهی را پولدار کرد. سیاست آقای هاشمی سیاست طبقات بالا یا طبقات متوسط رو به بالا بود، این سیاست گروهی را به وجود آورد به نام متوسط رو به بالا که به طور طبیعی نیازهای سیاسی داشتند. این نظریه‌پردازان حرکت دوم خرداد را طبیعی دانسته و اعلام می‌کنند ما به طور طبیعی در قلمرو اقتصاد اشباع شدیم و حالا باید به سمت سیاست می‌رفتیم تا معادل‌های اقتصاد در سیاست هم داشته باشیم، آقای هاشمی در اقتصاد جریان طبقات متوسط و قشر بالا را ایجاد کرد. طبقات بالایی به وجود آمدند که در دوم خرداد طلب‌های سیاسی داشتند، چیزی شبیه نظریه هانتیگتون در بحث سامان سیاسی مبنی بر این که هرگاه به واسطه سیاست‌های اقتصادی، گروه‌های اقتصادی شکل می‌گیرند و طبقات جدیدی به وجود می‌آید همین طبقات تمایل به مشارکت سیاسی پیدا می‌کنند، لذا باید فضای مشارکت سیاسی را برایشان باز کرد. البته به نظر من این تحلیل غلط است، آن تحلیل که آقای هاشمی طبقات بالا و طبقات سکولار را در این کشور پروار کرد، درست است ولی لایه‌ای که آقای هاشمی بوجود آورد قدرت و قابلیت آن را نداشت که دوم خرداد ۷۶ را به وجود آورد.

kachooyan-3rd-tir-isna-1387-4_2دوم خرداد ۷۶ محصول طبقات متوسط به پایین بود نه متوسط به بالا، آن چیزی که طبقات متوسط رو به پائین دنبالش بودند نفی سیاست‌های هاشمی بود و خواسته آنها جایگزینی و اصلاح آن سیاست‌ها در قلمرو اقتصاد بود نه در قلمرو سیاست؛ البته در قلمرو سیاست هم یک تمایل کلی وجود داشت که فضای سیاسی باید تعدیل شود، فضا باید باز شود؛ لذا بر این باورم که این گونه توجه به سیاست طبیعی نبود، به تعبیر بهتر برگشت به اقتصاد طبیعی بود اما برگشت به سیاست طبیعی نبود. کمااینکه بخش اعظم ارزیابی خود دوم خردادی‌ها نیز همین بود. اتفاقا یکی از نزاع‌های عمده بین جریان‌های مختلف اجتماعی همین بود که یکی می‌گفت اقتصاد مهم است، مردم دارند خرد می‌شوند وضعشان بد است، دیگران می‌گفتند نه اینطور نیست. در واقع رادیکال‌ها فشار اقتصادی به مردم را محرک و انگیزه تخریب سیستم و به طور کلی ایجاد شورش‌های اجتماعی می‌دیدند. به هر صورت این مطلب آن موقع بود و آنها نمی‌رفتند تا آن را حل کنند، بلکه صرفا به فکر استفاده سیاسی از آن بودند و به تمایلات سیاسی همان طبقه‌ای که آقای هاشمی ایجاد کرده بود، جواب می‌دادند. مردمی که بیست میلیون رای داده بودند جایگاه خاصی نداشتند اما در واقع در قضیه سوم تیر همین موضوع مدنظر قرار گرفت تا اصلاح شود. به تعبیر بهتر عدم توازن‌هایی که در سیستم در جهات مختلف بوجود آمده بود در قالب اهتمام به عدالت اجتماعی مطرح شد. اگر دقت کنید می‌بینید که نوک حمله سوم تیر به همان فرایند‌هایی بود که طبیعی نبود ولی از یک جهتی با هم سازگار بود. در دولت آقای هاشمی طبقات بالا، متنعم و بعضا سکولار شکل گرفته بودند و در سیاست با هم چفت شده بودند و پیوند ثروت و سیاست ایجاد شده بود. هدف آقای احمدی‌نژاد پاره‌ کردن رابطه قدرت و ثروت بود که این رابطه آینده خوبی برای انقلاب اسلامی رقم نمی‌زد، یعنی منجر به تحریف و ادغام در سیستم جهانی و فراموشی جریان‌های اصیل دینی می‌شد، ممکن بود، مسئله‌ای نظیر عربستان سعودی در کشور اتفاق بیفتد، نه اسلامی که از آن انقلاب اسلامی به وجود آید؛ بنابراین در سوم تیر احیای عدالت اجتماعی که وجه ناظر به مردم داشت و توده‌های پایین مردمی که اشباع نشده بودند آن را می خواستند مد نظر بود. در دورهٔ ۸ سالهٔ‌ آقای هاشمی و همچنین در دورهٔ ۸ سالهٔ آقای خاتمی مردمی که انقلاب کرده بودند خیلی مورد بی‌توجهی، بی‌مهری و سرکوب قرار گرفته بودند که در سوم تیر احیا و بازگرداندن آنها به صحنهٔ اجتماعی و بازگرداندن موقعیتشان به آنها مدنظر بود، در واقع این مسایل بود که تحت عنوان عدالت مطرح می‌شد و صرفا بعد اقتصادی نداشت، همه ابعاد را نشان می‌داد و مطرح می‌کرد.

این استاد دانشگاه در ادامه در پاسخ به این پرسش که « اگر دوم خرداد را عمدتا طبقات متوسط به پایین خلق کردند و آنچه در تحلیل‌ها وجود دارد این است که سوم تیر را هم همین طبقات متوسط به پایین خلق کردند، پس تفاوت دوم خرداد با سوم تیر چه بوده است؟» اظهار کرد:

این تفاوت در همان نوع رهبری و شعارهایی که بر جریان‌ها حاکم می‌شود، وجود دارد. در جریان دوم خرداد با نوع مواجهه‌ای که وجود داشت و نوع شعارهایی که داده شد، علی‌رغم اینکه جریان مذکور توسط توده‌های مردم شکل گرفته بود در ادامه به سمتی رفت که بخش‌های ناسازگار با انقلاب اسلامی که پیش از این ساکت بودند را فعال کرد، طبقات بالا با طبقاتی که بیرون کشور بودند یا طبقات سکولار را و جریان‌های رادیکال هم خیلی تعهد داشتند که این نیروها را از دست ندهند در تلاش برای از دست ندادن آن‌ نیروهایی که از بدنه جامعه نیستند و به طبقات بالا، طبقات سکولار یا طبقه متوسط اما سکولار تعلق دارند. شعارها و ایده‌هایی حاکم شد که اصلا ماهیت تغییر کرد؛ به نحوی که در انتخابات بعدی یاران آقای خاتمی موفقیتی نداشتند، در حالی که در قضیه سوم تیر تعمد وجود داشت که اتفاقا هیچ پاسخی به تقاضاهای آن گروه اجتماعی که با شعارهای سکولار و شعارهای شبیه به این وارد صحنه می‌شدند، داده نشود.

البته اصول‌گرایانی که در این مقطع وارد صحنه شدند، متفاوت بودند. برخی تلاش می‌کردند دل گروه‌های متوسط به بالا و سکولار را هم به دست آورند، ولی همه این نیروها پشت سر آقای معین و آقای هاشمی صف‌بندی کردند و آقای احمدی‌نژاد با تاکید بسیار روی شعارهای دینی اصالت کار را حفظ کرد.

کچویان هم‌چنین درباره گروه‌های مرجع در سوم تیر گفت:

به نظرم بحث گروه مرجع به گونه‌ای که مطرح می‌شود، قابل طرح نیست. انقلاب اسلامی، انقلابی است که علما را به لحاظ گفتمانی و اجتماعی وارد صحنه کرد اما لزوما مرجعیت را در علمای دینی خلاصه نکرد. لذا باید تاکید کنم که ماهیت انقلاب اسلامی این اقتضا را دارد و اولین انقلابی است که در جهات متفاوت به وقوع پیوسته است. با تحولاتی که نهایتا به سوم تیر منتهی شد نسلی از نیروهای انقلاب با ریشه‌های کاملا داخلی و درونی که پیوند وسیعی با انقلاب اسلامی داشتند نقش‌آفرین بودند. اگر به بررسی گروه‌های نخبهٔ کشور پیش از سوم تیر بپردازید، مشاهده می‌کنید که وزیر، وکیل و نظیر‌ اینها معمولا طبقه‌أ آموزش دیده در خارج از کشور هستند ولی نیروهای سوم تیر عمدتا نیروهایی هستند که در داخل کشور حضور داشتند. این نیروها هستند که در این جریان، مرجعیت پیدا می‌کنند اما لزوما نمی‌توان گفت علما یا دانشگاهی‌ها بودند. ویژگی‌ اصلی‌شان این است که چه علما و چه غیرعلما با بخش‌های سنتی‌تر جامعه رابطه بهتری داشتند و اساسا از آن مجموعه‌ها بودند و شاید بتوان گفت تنها ویژگی‌ قابل طرحشان همین است، ویژگی‌های دیگرشان نمی‌تواند ممیز باشد. چون دانشگاهی‌ها حضور داشتند علما هم بودند به طور کلی ویژگی اصلی این است که با ریشه‌ها و مایه‌های درونی جامعه ما، ارتباط بهتر و نزدیکتری داشتند.

وی در ارزیابی از نوع ارتباط مردم با دوم خرداد و خلق سوم تیر نیز اظهار کرد:

معنای مردم در نزد دوم خرداد متفاوت شده بود، دوم خردادی‌ها از روز اولی که آمدند گفتند جریان مقابل رای ثابتی دارد و کسانی هستند که تکلیفی رای می‌دهند و به ما هم رای نمی‌دهند. مشکل اصلی دوم خردادی‌ها این بود که مردم از نظر آنها همان مردمی که شهید داده بودند، مردمی که هستهٔ اصلی جامعه را می‌سازند، مردم سنتی، مردم دیندار، مردم مسجد و نمازجمعه برو، نبودند. در واقع دوم‌ خردادی‌ها این اقشار را به عنوان مردم تلقی نمی‌کردند و آنها را به عنوان بازمانده‌هایی از تاریخ حساب می‌کردند، البته خیلی داعیهٔ این را هم نداشتند که با این‌ اقشار تعامل داشته باشند، بلکه دائما این افراد و رفتارهایشان را نقد می‌کردند و می‌گفتند شما تکلیفی عمل می‌کنید و عاقلانه عمل نمی‌کنید و مقولاتی از این دست.

تعریف دوم خردادی‌ها از مردم فرق کرده بود، رجوع آنها به طبقات دیگری از مردم بود و عمدتا به طبقات سکولار، طبقات بالا و طبقات متوسط مدرن توجه داشتند؛ مدرن شده‌هایی که دیانت در کارشان خیلی سهم زیادی نداشت، به نظر آنها یک تغییر اتفاق افتاده بود اما نمی‌دانستند که ممکن است این تغییر در بخش بسیار زیادی از جامعه نباشد و بر فرض هم که اینگونه باشد بخش اعظم آن در اختیار دوم خردادی‌ها و جریان‌های دینی نیست.

بحث دیگر شکافی است که اتفاق افتاد و ناشی از تعریفی بود که آنها از مردم داشتند، دوم‌خردادی‌ها یک بخشی از مردم را کنار گذاشتند، مردمی که در جریان انقلاب اسلامی بسیار مهم بودند و در مقابل به کسانی تکیه کردند که خیلی نمی‌توانستند به آنها تکیه کنند، چون آن بخش از مردم که دوم خردادٔ‌ها به آنها اتکا می‌کردند جریانهای اصلی کشور ما نبودند، بنابراین شکافی به این صورت رخ داد و شکاف دیگری که بوجود آمد از این جهت بود که اصولا دوم‌ خردادی‌ها نخبه‌گرا بودند. به معنای دیگر دغدغه‌ها و خواستهای خاص خودشان را، خاص جریانهای سیاسی و احزاب سیاسی را عمده می‌کردند در حالیکه نهایتا ممکن بود علائق و مواضع برای بخش کمی از جامعه هویت داشته باشد، برای همه هویت نداشت.

این استاد دانشگاه درباره نقش احزاب در وقوع سوم تیر نیز گفت:

به طور معمول انتخاب در کشور ایران خیلی در چارچوب کار احزاب قرار نمی‌گیرد، حتی در چارچوب کار تشکل‌ها هم قرار نمی‌گیرد، به تعبیر دیگر احزاب خیلی قوی در اختیار نداریم. تشکل‌ها هم در این راستا نقش به‌سزایی ندارند، نقش تعیین‌کننده را بخش دیگری بازی می‌کند. در سوم تیر نقش احزاب بیشتر تضعیف شد، همان‌طور که می‌دانید آقای احمدی‌نژاد حتی از جانب مجموعهٔ خودش هم مورد حمایت قرار نگرفت. به عبارت دیگر آقای احمدی‌نژاد از جانب جریانهای اجتماعی و جریانی که حول و حوش وی قرار داشتند مورد حمایت قرار گرفت و توانست کارها را پیش ببرد، در حالی‌ که در جریان مقابل، شاهد سازماندهی بسیار قوی در مرحلهٔ اول و به ویژه‌ در مرحلهٔ دوم انتخابات هستیم.

در جریان مقابل خیلی‌ها از ضد دین، لائیک، سکولار و نظیر اینها جمع شدند و با استفاده از تجربیات خود و همچنین با استفاده از تشکل‌های مربوط به انتشار اعلامیه و حمایت پرداختند اما ناموفق بودند و نتوانستند در مقابل آقای احمدی‌نژاد موفق باشند. آقای احمدی‌نژاد در انتخابات روشی را پیش گرفت و آن را ادامه داد که از نظر من خوب نبود. دکتر احمدی‌نژاد اعتنایی به جریانهای همسو نداشت، به همین جهت نقش احزاب و تشکل‌ها را به اقل ما یمکن رساند. در نتیجه باید تاکید کرد در انتخاب دولت سوم تیر نقش احزاب بسیار برجسته نبود.

وی درباره این تحلیل که سوم تیر ضجه فقرا و شکوه درماندگان بود نیز گفت:

متاسفانه این موضوع را یک بار دیگر هم مطرح کردند، این نوع نگاه نخبگان بسیار بد است، در واقع این انحرافی است که در دوم خرداد نیز اتفاق افتاده بود. در دوم خرداد به مردم بی‌اعتنایی کردند و حالا به مناسبت سوم تیر آن را تئوریزه هم کردند، در تمام طول تاریخ افرادی که نقش‌های تاریخی را ایفا کردند همین طبقات پایین هستند. به معنای دیگر در تمام انقلاب‌ها، نقش‌های بزرگ و عمده متکی به این افراد بوده است و به تعبیر بهتر آنچه این انقلاب را نگه داشته است، همین طبقات هستند.

متاسفانه بحث تئوریزه شدن این موضوع وجود داشته و همچنان ادامه دارد، در حال حاضر اصل قضیه همین است. با مراجعه به ادبیات انقلاب‌های گذشته مشاهده می‌کنید که چقدر از این مردم تمجید شده است و همهٔ کسانی که این حرفها را می‌زنند روزی افتخارشان این بود که لباسی می‌پوشیدند که شبیه مردم شوند و یا رفتار و رویه‌ای را در پیش می‌گرفتند که با فقرا همراه شوند. هیچ ادبیات انقلابی پیدا نمی‌کنید که مشحون از تمجید و ستایش این طبقات نباشد، در تمام این ادبیات‌ها از اخلاص، فداکاری، ایثار و بی‌توقعی این قشر صحبت شده است. بر فرض این طور باشد که سوم تیر ضجهٔ فقرا و شکو‌هٔ درماندگان بود پس وای به حال به شما، شمایی که ۸ سال صدای این قشر را درآوردید. چه حکومتی است که بخش مهمی از جامعه‌اش دارای درد و اندوه باشند، آفرین به این مردم که بسیار معقول با انتخاب فردی دیگر آنهایی را که مسبب رنج و اندوهشان بودند را طرد می‌کنند.

به نظر می‌آید که در دوران آقای هاشمی نوعی ناخوشنودی در جریانهای اجتماعی طبقهٔ متوسط به پایین شکل گرفته بود که جنبه‌های مختلف اجتماعی و سیاسی داشت، این ناخوشنودی پس از آن در دوم خرداد هم ادامه یافت و سبب شد جریان سوم تیر ظاهر شود اما هیچ علایمی که نشان دهد سوم تیر ضجهٔ فقر و شکوه‌ درماندگان بود، مشاهده نشده است. خصوصیات ویژهٔ آقای احمدی‌نژاد نظیر مذهبی بودنش، ارتباط ساده‌اش‌ و روابط ساده‌ترش با مردم، برای مردم جالب بود که وی را در چهرهٔ شهید رجایی دیدند، اما نه شهید رجایی خیلی به مقولهٔ اقتصادی و فقر اهتمام می‌داشت و نه آقای احمدی‌نژاد، وی برای طبقات پایین می‌خواست و می‌خواهد که کار کند، اما باید تاکید کنم در سوم تیر مضمونی که در آن ضجهٔ فقر باشد، ندیدیم.

کچویان هم‌چنین در ارزیابی و تحلیل از سه سال عملکرد دولت پس از سوم تیر با توجه به شعارهایی که این دولت مطرح کرده بود، گفت:

داوری راجع به آقای احمدی‌نژاد در وضعیت فعلی بسیار دشوار است، به این دلیل که آنچنان فضایی از خصومت‌ها شکل گرفته است که به سختی انسان می‌تواند داوری خوبی داشته باشد. در بخشی از این وضعیت آقای احمدی‌نژاد بی‌تقصیر نیست، بالاخص آن بخشی که به روابط وی با جریان‌های همسو مربوط می‌شود. جریان مقابل یعنی جریان شکست خورده‌ای که پیروز نشده بود از همان ابتدای انتخابات بنا را بر این گذاشته بود که این دولت را تخریب کند، یکی از عمده‌ترین موارد تخریبی این بود که نشان دهد دولت آقای احمدی‌نژاد دولتی است که کارهای کارشناسی نمی‌کند، شعارهای غیرعلمی می‌دهد و دولتی که خصومت آفرینی می‌کند. این جریان مجموعه‌ای از شعارهای تند را حول و حوش آقای احمدی‌نژاد مطرح کردند و طبیعی هم بود که این‌گونه عمل کنند، همچنین آنها در هر مقطعی سعی کردند ادله و اسناد جمع‌آوری کنند، مثل زمانی که آقای احمدی‌نژاد سازمان برنامه را منحل کرد و همچنین در روابط خارجی جریان مقابل مطرح کردند کارها در این دولت به صورت غیرکارشناسی انجام می‌شود. ولی در رابطه با جریان‌ها و گروه‌های همسو متاسفانه همان رویه‌ای که در دوران انتخابات وجود داشت، ادامه پیدا کرد، فضای ابهام‌آلودی که هم‌اکنون مشاهده می‌شود و در مجموعهٔ گروههای اصولگرا به وجود آمد، به نحوی که هم اکنون به راحتی نمی‌توان دولت آقای احمدی‌نژاد را منصفانه ارزیابی کرد.

دولت آقای احمدی‌نژاد توفیقاتی داشت، اما به دلیل برخی مسائل و تحولاتی که در مجموعهٔ وی یا در اصولگراها اتفاق افتاد، آقای احمدی‌نژاد نتوانست آن‌گونه که باید این توفیقات را نهادینه نماید و توسعه دهد. منظور من در این زمینه از هم پاشیدن رابطهٔ ثروت و قدرت است. ایشان توانست یک ‌سری از جریان‌هایی را که بعد از انقلاب به تدریج در کشور شکل گرفته بود از هم بپاشد، ولی هم‌اکنون به دلیل اختلافات در مجموعهٔ همسو با وی جریان و شبکهٔ مذکور به شکل‌های بسیار عجیب، غریب و قوی‌تر دوباره در حال احیاء شدن است، که این احیاء آیندهٔ انقلاب اسلامی را تهدید می‌کند، دقیقا به این دلیل که دولت نتوانست با مجموعهٔ هم گروه خود آن‌گونه که باید همکاری کند، متاسفانه به نحوی عمل شد که در حال حاضر مجموعهٔ همسو به سراغ جریان‌هایی می‌روند که باید از هم می‌پاشید و البته در مقطعی هم پاشیده شده بود اما از آنجا که جریان ها و روابط درون جریان اصولگراها خوب مدیریت نشد، اصولگراها، دوباره سراغ آن جریان‌ها می‌روند؛ جریانهأ که از مجاری مختلف در پی احیای اقتدار هستند و مداخله‌های خود را افزایش می‌دهند که این خطرات خیلی حاد و تندی را متوجه انقلاب می‌کند.

نیروهای زخم خورده‌ای که کنار گذاشته شده‌اند و روابطشان از هم پاشیده‌ است، هم‌اکنون سازماندهی می‌شوند و دوباره دارند جمع می‌شوند و مداخله می‌کنند، آنها در تمام نقاط کشور کارشان را دنبال می‌کنند.

در ابعاد دیگر اصل خصومتی که جریان‌های مختلف با آقای احمدی‌نژاد نشان می‌دهند حاکی از آن است که وی موفق بوده است چراکه خصومت‌ها فعال و زنده است،همچنان ادامه دارد و تشدید هم می‌شود. جریانهای مختلف نشان می‌دهند که آنها ضربه خورده‌اند و نقطه‌ ضعف دولت این است که در برابر اینها انسجام لازم را ندارد. زمانیکه دولت روی وزارت نفت دست می‌گذارد یا جریان پیمانکاریها را تغییر می‌دهد و یا واردات و صادرات و نظیر اینها را تحت کنترل قرار می‌دهد، در نتیجه یک‌سری‌ بیرون می‌افتند و برای تضعیف و شکست دولت تلاش می‌کنند.

kachooyan-3rd-tir-isna-1387-4_1آقای احمدی‌نژاد مافیا را مطرح کرد اما هیچ مورد مشخصی را نشان نداد. کارهای دیگری انجام شد که کارهای بدی نبود، به طور مثال جلوی استفاده‌های خاصی که از منابع دولتی می‌شد را گرفت نظیر ماشینها، موبایلها و بعضی مسائل دیگر، اما برخی مسائل عمده دیگر وجود دارد و انتظار می‌رفت که در حوزه‌های دیگر کشور هم شاهد اقداماتی باشیم.

من نمی‌دانم کارهایی که در قوهٔ قضائیه انجام می‌شود یا مجموعهٔ مفاسدی که کشف و عرضه می‌کنند با هماهنگی دولت انجام گرفته است یا خیر و یا دولت نقش مهمی را در این زمینه‌ها داشته است یا خیر؟ ظاهرا دولت و قوه قضاییه از هم مستقل هستند، دولت ادعایی از نقش داشتن در بخش کشف مفاسد اقتصادی ندارد و و این نقش را حداقل تایید نکرده است.

به نظر من بخش مهمی از کارهای دولت، در احیای روابط بین مردم و دولت بود. چراکه پیش از آن شاهد نوعی بیگانگی بین مردم و دولت بودیم. بر این باورم که هیچ‌کسی مثل آقای احمدی‌نژاد نمی‌توانست این رابطه را برقرار کند، وی این کار را از طریق سفرهای استانی و نظایر آن انجام داد. ارزش نوع مواجهه‌ای که آقای احمدی‌نژاد دارد بیشتر از مقولات اقتصادی است، دلیلش هم این است که انقلاب اسلامی بر مردم تکیه دارد نه بر نفت، اگر مردم احساس کنند حکومت از آنها جدا شده است، نظیر حکومت‌هایی که ساختار دموکراتیکی دارند که کارها انجام می‌شود و مردم باید دنبال کار خودشان بروند، این روش به کشور ضربه می‌زند، چراکه یکی از مهم‌ترین نقاط قوت انقلاب اسلامی مردم هستند. لذا تکیهٔ دولت به مردم دستاورد بسیار بزرگی است که هیچ کس نمی‌توانست آن را به دست آورد حتی از اصولگرایان هم غیر از آقای احمدی‌نژاد کسی نمی‌توانست بیگانگی بوجود آمده میان دولت و مردم را جبران کند. اما در بعضی زمینه‌ها مانند تورم و گرانی ارزیابی خوبی از وضع موجود نسبت به دولت نیست. البته فکر می‌کنم در انتخاب بسته‌های اقتصادی یا سیاستهای اقتصادی که می‌تواند دنبال شود خیلی دستمان باز نیست. ظاهرا دو دسته وجود دارند یک دسته بر بیکاری و دستهٔ دیگر بر تورم تکیه می‌کنند، آقای احمدی‌نژاد از آن دسته است که بر بیکاری تکیه داشته‌اند ولیکن تلاش برای حل و فصل بیکاری نباید تورم زا باشد.

در وجهی دیگر به نظر می‌رسید دکتر احمدی‌نژاد باید کارهایی انجام دهد تا بنیان‌هایی که ایشان را پیروز کرد تثبیت نماید و موجب تداوم آنها شود اما به نظرم هم به لحاظ اجتماعی و هم به لحاظ تئوریک، دولت چیززیادی روی آن بنیان‌ها نساخته است، به معنای دیگر ما به لحاظ تئوریک هیچ کار مشخصی ندیده‌ایم. بعضی حرفهای قابل توجه زده می‌شود ولی روی این حرفها باید کار می‌شد تا یک گفتمان شکل گیرد.

نکتهٔ دیگر این‌که درسالهای اخیر به بخش نخبگی اصولگرایان ضربه وارد شد و این وجه منفی دارد و بسیار حائز اهمیت است چراکه این دو وجه، وجه تداوم هر حرکتی است، درست است که مردم مهم‌اند اما ضربه‌هایی که در این دو وجه خوردیم جریان موجود را تضعیف نمود و معلوم هم نیست که به راحتی این جریان غضب نشود.

وی درباره مقایسهٔ عملکرد محسوس دوم خرداد و سوم تیر نسبت به مردم نیز گفت:

بررسی این موضوع بحث مفصلی دارد، اگر ماهیت قدرت عملی آقای احمدی‌نژاد را تحلیل کنیم شاید به این نکته برسیم؛ یک خطایی که صورت گرفت این بود که عنوان رییس‌جمهوری یعنی تمام قدرتها، البته این خطا را دوم خردادیها هم داشتند و مساله‌ای که مطرح کرده بودند قدرت حقوقی و قدرت واقعی، ساختار حقوقی و ساختار واقعی قدرت بود، کسی که رئیس‌جمهور می‌شود عنوان حقوقی را کسب می‌کند اما لزوما همهٔ قدرتهای موجود در کشور را ممکن است در اختیار نداشته باشد. برخی هر جا می‌روند قدرت ایجاد می‌کنند، ممکن است ما این را قبول نداشته باشیم و آن را مذمت هم بکنیم اما بدون شک این موضوع اشاره به این مسئله است که همه چیز با عنوان تمام نمی‌شود.

آقای احمدی‌نژاد قدرتی به دست آورد که از چند جهت در معرض تهدید بود. این قدرت از درون مجموعهٔ اصولگراها، از طرف ساخت بیرون حاکمیت، نهادها و بخشی هم از درون ساختار دولت تهدید می‌شد تا سال دوم یا حتی تا همین الان، در ساختار اداری و بروکراسی که تحت نظارت وزرا قرار دارد موضوعات تا پایین راه نمیٔافت و تا یکی دوسال لایه‌های میانی تصمیمات را معطل گذاشته بودند، به تعبیر بهتر کار نمی‌کردند، فقط وزیر عوض شده بود، دو معاون عوض شده بود و مدیر کل عوض شده بود، البته خارق‌العاده بود حضور آقای احمدی‌نژاد در قدرت این تبعات را هم داشت، به این معنا که قدرت باید همه جانبه باشد و این انطباق کامل شود و همهٔ ابعاد قدرت تامین شود تا کارهای بسیاری انجام گیرد. آقای احمدی‌نژاد ظرف یک سال به قدرت رسید، طبیعی است که ذهنیت‌های لازم نه در روابط اجتماعی و نه در ساز و کارهای تشکیلاتی وجود ندارد. در یک وزارتخانه وزیر در راس قرار می‌گیرد و ممکن است بدنه همکاری نکند و حتی مقاومت کند. آنها که هماهنگ نبودند باید در یک فرآیند طولانی هماهنگ شوند، مانند مسئله‌ای که در بانکها و بیمه‌ها پیش آمد. در ساختار حکومتی یک بخش قوهٔ مجریه است، بخش‌های دیگری هم هستند که مجریه نیستند، قوهٔ قضائیه، مقنننه، نهادها، سازمانها و تشکلهای دیگر.

آقای احمدی‌نژاد نمی‌توانست کل این موتور را به حرکت درآورد، خب باید توضیح داده شود، البته این توضیح دادن خیلی عجیب نیست که قدرتهای زیاد وجود دارند، مثلا در حوزهٔ مسکن، می‌خواهید سیاستهایی اعمال کنید لذا می‌گویید می‌خواهم با طبقات کذا مبارزه کنم، خب طبقات کذا هم می‌خواهند با شما مبارزه کنند، آنها هم از شما نیستند. این‌که چطور اداره شود خود یک مسئلهٔ مهم است، از طرف دیگر مشکلی که می‌توانست به وجود نیاید و آمد و خیلی هم بد بود مشکلات و اختلافات درون دولت و مدیریت بود و به واسطهٔ این اختلافها بخش عمده‌ای از انرژی دولت هدرمی‌رود.

نظر شما