علم و مدرنیته: رؤیای گنوستیکی

همایش دوروزهٔ «اندیشه در حصار آکادمی»، طی روزهای سوم و چهارم دی‌ماه ۱۳۸۶، در تالار ابن خلدون دانشکدهٔ علوم اجتماعی دانشگاه تهران، به همت بسیج دانشجویی این دانشکده برگزار شد. سخنرانی دکتر حسین کچویان تحت عنوان «علم و مدرنیته: رؤیای گنوستیکی» در روز اول این همایش ارائه شد. این سخنرانی در اسفند ۱۳۸۶ در شمارهٔ سوم از دورهٔ جدید نشریهٔ مرکز بررسی‌های استراتژیک ریاست جمهوری اسلامی ایران (مرکز بررسی‌های استراتژیک ریاست‌جمهوری) چاپ شد. برای دریافت فایل صوتی از پیوند زیر استفاده کنید. متن سخنرانی کچویان در ادامه آمده است.

فایل صوتی (MP۳) این سخنرانی را از اینجا دریافت کنید (۹.۵Mb).

اولاً تشکر می کنم از دعوتی که شده و همچنین زحمتی که حضار محترم کشیدند و تشریف آوردند اینجا.
همین طور که در اعلان های موجود بیان شده، بحث ما علم و مدرنیته و عنوان فرعی اش رویای گنوستیکی است. ما پیش از اینکه وارد این مفهومی که توضیح دهنده رابطه علم و مدرنیته است بشویم، باید مقداری راجع به خود این مفهوم و معنایش صحبت کنیم تا در پرتو آن چیزی را که مد نظر داریم بشود بهتر بیان کرد؛ یعنی علم و مدرنیته رابطه‌ای دارند که مطابق این عنوان سعی کردیم به خواننده و بیننده و شنونده القا کنیم و آن این است که این رابطه، رابطه‌ای است رویایی؛ رویایی ناشی از یک نوع نگاه خاص که آن نگاه، نگاه گنوستیکی است. بنابراین ما باید بفهمیم گنوستیک یا گنوستیسیزم چیست تا مفهوم رویای گنوستیکی را دریابیم و بعد به این برسیم که رابطه علم و مدرنیته چگونه است و مشکلش چیست و چرا در بحث آسیب شناسی دانشگاه این بحث مطرح می شود. بنا بر این چند مرحله وجود دارد تا اینکه به پایان کار برسیم.


گنوستیسیزم (Gnosticism) همان غنوسیه مطابق اصطلاح معروف فلسفه خودمان است. اگر کسانی با فلسفه خودمان آشنا باشند با یکی از مشرب های موجود در جریان فکری فلسفی خودمان که عنوان غنوسیه دارد آشنا هستند.
غنوسیه یک فرقه دینی، مذهبی است که پیش از میلاد مسیح یعنی حدود ۲۰۰۰ سال پیش زمان مانی و مزدک در منطقه مدیترانه وجود داشت و بعداً هم اشکال متعدد و متنوعی به خودش گرفت، هم شکلهای مسیحی پیدا کرد، و هم اشکال مختلف دیگر تا اشکال متأخر آن که در شکل مدرنش در قرن ۱۹ میلادی ظاهر شده و همچنان تصویرها و روایت های جدید آن تا همین دهه های ۴۰، ۵۰ هم ادامه داشته و دارد. اخیراً هم کتاب دیگری تحت عنوان Techno Gnosticism در سالهای بین ۹۰ تا ۲۰۰۰ چاپ شده که در واقع مؤلف به جای Gno از Techno استفاده کرده است که متضمن این معناست که آن علم گنوستیکی با فن جایش عوض شده است.
خب این گنوستیسیزم یا فرقه قنوسیه چه می گوید و چرا به بحث ما مربوط می شود؟
«غنوسیه» فرقه‌ای است که بر اساس نوع نگاه خاصی به هستی؛ هستی معنوی، هستی مادی، خدا و نسبت و جایگاه انسان در این نظم هستی شناسانه شکل گرفته است. ویژگی مشخص یا اساسی این فرقه یا جریان فکری نوع نگاهی است که به خلقت داشته است؛ به ویژه خلقت مادی و تبعات این خلقت مادی برای انسان.
ویژگی دوم آن راه حلهایی است که برای حل و فصل معضلاتی که خلقت ایجاد کرده ارائه می دهد؛ یعنی دو بعد دارد: یک بعد آن تصویری که از هستی و خلقت عالم و جایگاه انسان می دهد و بعد دوم این که چون این تصویر از نظر این فرقه یا جریان فکری یک تصویر نامطلوب و تصویر سوء و زشتی است به دنبال راه حلهایی است تا معضله خلقت و به خصوص تبعات و نتایج آن برای انسان را حل و فصل کند.
اعتقاد این جریان مذهبی یا فرقه‌ای این است که این عالم به اشتباه خلق شده است، البته ما فرقه های متنوع گنوستیکی داریم در نتیجه شاید بعضاً گفته اند که اگر کسی بخواهد این ها را جمع بندی کند و تصویر عمومی از آنها بدهد دچار مشکل می شود، درست مثل پست مدرنیسم که اگر کسی بخواهد این کار را بکند، تنوع بسیار زیاد است و در جزئیات با هم خیلی متفاوت اند، ولی وجوه اصلی که الان می گویم چون کلی ترین وجوه فکر گنوستیکی است، اینها را تقریباً می شود گفت که اجماعی اند. مطابق فکر گنوستیکی، عالم، عالم ظلمانی است و این خلقت، خلقت مطلوب و خوبی نیست. آنچه که اتفاق افتاده یعنی خلقت که به دلایل مختلفی که در فرقه های متفاوت گنوستیکی تصویرهای مختلفی دارد، حاصلش به هر دلیلی که هست- به دلیل خطای خداست، یا به دلیل خطای خدای ثانویه است- همین جهان مصیبت باری است که ما داریم. از نظر آنها این جهان چیزی جز ظلمت و رنج و مصیبت نیست و دلیلش هم این است که آن خدای خوبی که اینها به اسامی مختلف می خوانندش، یا آن را به وجود نیاورده یا اگر به وجود آورده سهواً به وجود آورده است و یا به واسطه تخیلات شوم آن خدا به وجود آمده است. حاصل این است که ما جهانی داریم که جز زشتی و ظلمت چیزی ندارد. از نظر آنها این جهان نمی تواند محصول خدای خیر و خدای خوبی ها باشد؛ به دلیل رنج و مصیبت هایی که ما دائماً در این عالم می بینیم و بالأخص رنج و مصیبت هایی که انسان می بیند، یعنی در واقع این منظر راجع به عالم دقیقاً از منظر انسان معنا و مفهوم پیدا می کند. بشر زندگی سختی در طول تاریخ داشته است. الان یک مقدار وضعیت فرق کرده است. یعنی شاید یکی از ویژگی های جهان مدرن این است که بشر زندگی را خیلی دوست دارد. در تمام ادبیات و شعر و هنر و… مردم مدح زندگی را می گویند. حتی کم آن هم خوب و مغتنم است. در کل تاریخ بشری این نوع مدیحه ها در مورد زندگی اصلاً وجود نداشته: مدح زندگی کردن.
تصویر کلی غنوسیه از هستی بر خلاف این ایده ی خوش بینانه این است که خوب بود که به این دنیا نمی آمدیم و حالا که به دنیا آمدیم خوب است که زودتر برویم.
این تعبیری است از یکی از فیلسوفان یونانی که «انسان خوب است که به دنیا نیاید و حالا هم که به دنیا آمده خوب است که زودتر برگردد». در گنوستیسیزم این نگاه خیلی حاد شده و هیچ خیری در عالم نمی بیند.
پس نقطه اول شرایط مصیبت باری را تصویر می کند که مشخصاً متوجه انسان است؛ شرایطی که به شدت انسان را له و نابود می کند.
در قسمت اول این تصویر سیاه ارائه می شود. حالا چه باید کرد؟
نگاه های گنوستیکی از حیث ارائه راه حلها هم -در جزئیات- با هم متفاوت اند، ولی عنصر اصلی در نگاه گنوستیکی - که به اعتبار همان عنصر نام این فرقه یا جریان فکری گرفته شده- نقش و موقعی است که برای «Gnos» یا دانش، در نجات بخشی انسان قائل است. تمام جریان های موجود جهان در آن-یا نگوییم تمام چون به هر حال احصاء همه این موارد ممکن نیست و ممکن است بعضی از موارد از دسترس ما و شخص من دور مانده باشد- اکثراً در مورد راه حل هایی برای نجات و فلاح انسانی، راه حلی کاملاً متفاوت با این راه حلی که اینها ارائه می کردند داشته اند. البته نگاه های دینی نسبت به جهان آن نگاهی نیست که فرقه غنوسیه دارد. نگاهی که فرقه غنوسیه نسبت به دنیا دارد، را عمدتاً در مسیحیت می توانید ببینید. در واقع مسیحیت غنوسی شده است که این نوع نگاه عجیب و غریب را به دنیا دارد که دنیا را انقدر مذموم و منفی تلقی می کند. سایر مذاهب و ادیان این طور نیستند و حالا در خود مسیحیت هم در واقع آن نگاه مذموم شمردن و زشت شمردن اصل دنیا و اینها به شدت غنوسیه نیست. حالا همه این جریان های دینی دیگر مثل بودیسم و سایر سنت های دینی- فکری که آن موقع وجود داشتند، راه رهایی ونجات بشریت را از این وضعیتی که بشر درش گرفتار است به تربیت نفسی و معالجه روح می دیدند. این برای ما خیلی مشهود است، یعنی برای ما به عنوان یک مسلم، نجات انسان از این برزخ یا دوزخ عالم که یک جای دیگر ظاهر می شود- ولی حالا در این عالم ظاهر نیست- این است که با کار روی نفس و روح خودمان، رهایی و نجات از این ظلمت کنونی را تضمین کنیم. در نگاه غنوسیه این مطلب به شکل دیگری درآمده، البته عامل و آن چیزی که می تواند ما را نجات بدهد دانش یا Gnosis است؛ آن هم یک دانش عینی و ملموس. در یونانی بین دو نوع دانش تفاوت و تفکیک قائل می شوند: دسته اول دانش های به اصطلاح گزاره‌ای (Prepositional)؛ و دستهٔ دوم دانش‌هایی که مستقیماً مشهود خود انسان هستند. گنوس در واقع آن دانشی است که جنبه دست اول و مستقیم دارد. البته این دانشی است نسبت به کل هستی و ساز وکارها و مکانیزم های رمزآلود نجات یا بیرون روی از این هستی.
بعضی از فرقه های گنوسی به دنبال تخریب عالم اند و دانشی که می جویند، دانشی است که این عالم را تخریب کند. دانش جریان های دیگر گنوستیسیزم، دانشی است که رمز و رازهای خروج از این عالم را به ما می دهد.
گنوستیسیزم در بیان خیلی مجمل فرقه‌ای است که نوع نگاهش به عالم این است و وضعیت انسان را در این عالم اینگونه دهشت بار و دوزخی می داند و این عالم را منشأ شر و خلقت را اساساً شر می داند و راه حلهایی هم که ارائه می دهد، این است که باید دانشی به دست آورد. البته در فرقه های دیگر گنوستیکی این دانش از جای دیگری به انسان منتقل می شود.
اما این بحث چه ربطی دارد به علم مدرن یا به طور کلی علم و مدرنیته و ما چگونه این رابطه را در چارچوب این تعریف می کنیم؟
رویای گنوستیکی، رویای رهایی از عالم و خلقت و نجات از آن چیزی است که به طور مطلق شر تلقی می شود و راه نجات هم دانش و آگاهی خاصی است که یک گروه ویژه و نخبگانی تحصیلش می کنند و می توانند به آن دست بیابند. این رویای گنوستیکی به این شکل خاص یعنی در قالب یک فرقه دینی ربطی به مدرنیته پیدا نمی کند، بلکه تفسیر خاصی از اجزای این فکر گنوستیکی است که ربط پیدا می کند و در اینجاست که جایگاه و نقش علم معلوم می شود.
در فکر مدرن که از نقطه نظر بعضی ها بازگویی یا روایت مجددی است از فکر گنوستیکی، تغییراتی در ابعاد مختلف این نگاه اتفاق می افتد، ولی اصل و بنیان کار ثابت باقی می ماند. تغییراتی که اتفاق می افتد این است که انسان جایگاه خودش را همچنان در عالم بد می بیند و عالم را مصیبت بار و مسأله دار می داند ولی راه حل یا چاره و نجاتی که می جوید، تخریب و انهدام عالم یا گریز از عالم نیست(مانند تفکر برخی از فرقه ها نظیر صوفیه)، بلکه تغییر این عالم است؛ به نحوی که انسان آن چیزی را که می خواهد، به هر قیمتی که شده بدان برسد؛ یعنی دخل و تصرف در عالم به قصد مناسب سازی این عالم و تحقق خشنودی و رضا. ابزار این کار دانش است، اما نه دانشی که از جای دیگر آمده، بلکه دانشی است که از همین ساختار موجود عالم آمده. در نگاه گنوستیکی که پیش از دوران مدرن وجود داشت، این دانش، دانشی است از ساختارهای عالم چون راه های گریز و خروج از عالم را به ما یاد می داد، ولی مرجع و منبع اصلی اش در واقع بیرون از این عالم بود. در نگاه مدرنیته راه رهایی از این شرور و دهشت های عالم، دستیابی به دانشی است که در خود این عالم وجود دارد و انسان ها با به دست آوردنش به نجات یا رستگاری می رسند و رستگاری را هم در جای دیگری نمی جویند. نکته اساسی در واقع در این بحث ما این است که رویای گنوستیکی در هر حالت رویای نجات بر پایه دانش و نه چیز دیگری است. نکته و وجه تمایزی که اینجا وجود دارد این است که در نگاه های دیگر یعنی نگاه مذاهب و ادیان دیگر، چیزی فراتر از دانش برای نجات و سعادت و رستگاری لازم است، یعنی لفظ کلمات و اینها نیست. اگر به قرآن رجوع کنیم، وقتی انسان هبوط می کند، خداوند به انسان می گوید: اهبطوا منها جمیعاً (بروید به این عالم) فإما یأتینکم منی هدیً فمن تبع هدای فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون (آیه ۳۸ بقره)
شما نازل شدید، البته به این معنا جهان خوبی در انتظارتان نیست و در آیه دیگر آمده که این دنیایی که وارد آن می شوید، هم در آن سختی هست، هم گرسنگی هست و…؛ همه آن چیزهایی که در تفسیر گنوستیکی می بینیم در واقع این جا هم به یک معنا تأیید می شود، ولیکن نجات و رستگاری و خوشنودی را در تصرف در درون خود انسان جستجو می کند و نه در بیرون، و مرجع این تصرفات صرفاً دانش نیست بلکه کار عملی، عبادت و سیر و سلوک است. نفس باید شکل خاصی پیدا کند.
در دنیای مدرن این تفسیر از راه نجات خیلی اساسی است. یعنی این که شما می بینید که اینقدر علم مدرن و در واقع مدرنیته را در مقاطع مهمی از تاریخ مدرن بر اساس علم و عقلانیت مدرن تفسیر می کنند به این دلیل است که عنصر اساسی یا کلید اصلی این نوع زندگی و این نوع راه و این مقصد و مقصودی که مدرنیته برای خود تصویر کرده علم است. علم، دقیقاً به معنای یک نوع دانش نظری از ساز و کارها و مکانیسم های این عالم، که به ما امکان دخل و تصرف در این عالم را می دهد به نحوی که آن شروری که در این عالم وجود دارد، تبدیل به خیرات شود. یعنی در نگاه مدرن چیزی بیش از این ما برای رستگاری و نجات و خشنودی نمی خواهیم. حالا این علم چه ویژگی هایی دارد؟
ببینید یک موقع است که بعضی ها خیلی خطاها می کنند، من پیش از ورود به این بحث این خطاها را بهشان توجه بدهم؛ مثلاً در آیات قرآنی هست که ما نور می فرستیم یا در نگاه افلاطون و ارسطو راجع به مجاری و راه حل های خروج یا سعادت و رستگاری آنها هم بحث عقل و دانش و فهم را مطرح می کنند. این راه حل های گذشته و راه حل های مدرن و نسبت علم و مدرنیته خیلی با هم متفاوت است، هم از این جهت که آنها یک زمینه های دیگری برای این کار قائلند و هم از جهت آن علم و دانشی که مد نظر است؛ یعنی یک خطایی که ما در دنیای خودمان کردیم و هنوز هم گرفتارش هستیم همین خطایی است که هر جا صحبت علم را شنیدیم، توجه نکنیم که این علم یک لفظ به اصطلاح ذومعانی است با معانی کاملاً متفاوت و در واقع یک مشترک لفظی است و به همین دلیل سریعاً فکر می کنیم که این علم همان علم است؛ در گذشته که اینگونه بوده و اکنون هم همینطور است.
اخیراً در جلسهٔ «شورای عالی انقلاب فرهنگی» بحثی شده بود راجع به اسنادی مربوط به سند ملی ارتباطات و فناوری. در آن سند و سندهای دیگر گفته بودند که ما می‌خواهیم جامعه‌ای دانش محور داشته باشیم و من به افراد آنجا گفتم-و البته قبلاً هم در جلسه دیگری در صدا و سیما به آقای توفیقی وزیر سابق علوم هم همین حرف را زدم که این اشتراک لفظی وجود دارد و این حرف من را اصلاً پخش نکردند- به آنها گفتم که شما گفته اید ما می‌خواهیم دانش محور شویم و جامعه و دانشگاه و همه اینها را دانش محور کنیم. پرسیدم این دانش محور شدن یعنی چه؟ مگر مثلاً جامعه صنعتی، جامعه دانش محور نبوده که حالا شما می‌خواهید دانش محور شوید؟ یا مثلاً جامعه‌های دیگر؟ اصلاً می‌شود که جامعه بشری دانش محور نباشد؟ این چه نسبتی با ما دارد؟ چه نسبتی با اهداف و مقاصد ما دارد؟ آن بنده خدا هم شروع کرد آیات مختلف قرآن را برای ما خواندن که قرآن گفته عقل و علم و فکر و…
این خطاها را نباید مرتکب شویم. آن چیزی که در واقع اینجا اتفاق افتاده و برای ما مهم است اولاً این است که صلاح و رستگاری در مدرنیته محدود به علم شده است؛ این توضیح می‌دهد که چرا شما در جهان جدید اخلاق ندارید. مثلاً به بیان فوکو کتب اخلاقی ندارید. می‌دانید که سهم مهمی از معارف گذشته اسمش دانش بوده ولی دانش اخلاقی بوده است، غیر از سیر و سلوک اخلاقی که در گذشته وجود داشته است. ما الان دانشگاهی داریم که هیچ جای این دانشگاه و حتی در آموزش و پرورشمان هیچ جایی تعریف دقیق و روشن و هیچ چیز مشخصی از اخلاق به جز انتقال مفاهیم نداریم. در صورتی‌که سیستم های آموزشی گذشته حتی از آکادمی افلاطون به بعد این سیستم ها اولاً یک دانشی داشته، یعنی در مجموعه دانش‌هایشان اخلاق جای مهمی داشته است (غیر از اینکه سیر و سلوک اخلاقی هم داشته). اما شما در دنیای جدید فلسفه اخلاق می بینید ولی اخلاق نمی بینید، اخلاق کتابی مثل معراج السعادة با جامع السعادات یا اخلاق ابن مسکویه یا هر اخلاق دیگری که از ابن مسکویه به بعد نوشته شده است؛ کتبی که به ما می گویند یک جور خاصی باید رفتار کنیم و عمل کنیم.
در این نوع نگاه کل حیثیت انسانی به وجه نظری و ذهنی محدود شده است. در مدرنیته به دلیل این نوع نگاه و درکی که از رستگاری و فلاح و سعادت وجود دارد و راه حلی که برای آن هست، کل هستی انسان محدود شده به ذهنش و کل تمهیداتی که اندیشیده شده برای این است که این ذهن را پر کنند. نفس پر شدن این ذهن یا یافتن آن مکانیزم و ساز و کارهای گشت و گذار یا چرخش و تحول این جهان برای رستگاری کفایت می کند. ما هیچ دانش دیگری نمی خواهیم. این شأنیتی که تمام حوزه های غیرعلمی پیدا کردند، تبعات این است و البته بخش دیگری از دانش های علمی که دانش بودند و در دوران جدید حذف شدند هم یکی دیگر از تبعات این نوع تلقی گنوستیکی از عالم و راه نجات است و آن هم این است که در دنیای مدرن علم معنای خیلی خاصی پیدا کرد: علم، علم نظری است و نه علم عملی و از علوم نظری هم علوم خاصی موضوعیت و مدخلیت در نجات و رستگاری دارند، یعنی حذف فلسفه های مختلف، نه تنها حذف متافیزیک بلکه حذف فلسفه های اجتماعی و فلسفه سیاسی و انواع مختلف فلسفه و فلسفه هایی که در دوره مدرن در حال احیاست از تبعات این نوع فکر است.
ما الان بالاخص در دانشگاههای خودمان ودانشگاههایی که در آن هستیم و در هر رشته‌ای که هستیم؛ چه رشته‌های فنی-مهندسی و چه رشته‌های خاص خودمان (علوم اجتماعی)، اساس کار علمی ای که داریم انجام می دهیم و فهمی از علم که بر ما حاکم است و ما در درونش کار می کنیم، این فهم، فهم راه حل ها و ساز و کارهاست و نه چیزی بیشتر از آن. یعنی ما همچنان در جهان علمی خودمان و در دانشگاههای خودمان فراتر از سخن گفتن از ساز و کارها روی چیز دیگری بحث نمی کنیم، نه سیر و سلوک عملی و نه حتی فلسفه اجتماعی. البته می دانید که بخشی از نزاعی که مکتب فرانکفورتی ها شروع کردند در همین قسمت فلسفه اجتماعی است. یعنی تبعات این قضیه این است که ما سؤال و مسأله مان را، یا مقاصد و اهدافمان را در حوزه های علمی و یا اینکه علممان به چه کار می آید و در خدمت چه چیزی باید باشد، در هیچ جا بحث نمی کنیم. ربط نسبت علم و اخلاق هیچ جا بحث نمی شود. یک سنتی است که در چارچوب این نوع نگاه به ما منتقل شده و ما صرفاً آن سنت را ادامه می دهیم. یعنی دائماً آمار می گیریم و این را به آن وصل می کنیم و اصلاً کاری نداریم که اعتبار معرفت شناختی این آمارها چقدر است.
فهم و دانش و شناخت همیشه برای بشریت اعتبار و ارزش داشته و جایگاه مهمی در تاریخ بشری دارد. با یک بیان خیلی عام‌تر که بعضی از خطاهای فهم اول را نداشته باشد، باید بگوییم که حقیقت نقطه کانونی هستی بشری از ابتدای تاریخ تا الان بوده ولی این حقیقت ممکن است به صورت های مختلف تعبیر و تفسیر شود و در نتیجه زندگی های متفاوتی ایجاد کند. یعنی بسته به اینکه بشریت چه تفسیری از حقیقت دارد زندگی‌ای که برای خودش ایجاد می‌کند و درکی که از هستی و شناخت و معرفت پیدا می کند، اشکال متفاوت پیدا کرده است.
رؤیای گنوستیکی یک تفسیر خیلی مضیق و کاملاً محصور از دانش به عمل آورده و دانش را به بخش کمی از آنچه که انسان بدان نیاز دارد و می‌تواند بداند، محدود کرده و آن را راه چاره و ساز و کار نجات تلقی کرده است. به طور مشخص حاصلش این چیزی است که الان به ما و به کل دانشگاه سرایت پیدا کرده است.
فرانکفورتی‌ها وجهی از بحران علم را تشخیص دادند (البته در بستر و فضای خود ما) : فقدان فلسفه اجتماعی. علم ما الان در بستر یک فلسفه اجتماعی ناگفته و ناشنیده و بحث نشده دارد زندگی می کند و در نتیجه معلوم نیست ما را به کجا ببرد.
البته بخش دوم قضیه که خیلی سخت تر و دشوارتر می توانیم به آن برسیم، بخش سیر و سلوکی است؛ یعنی این اعتقاد که بشر فقط نظر برایش کفایت می‌کند و دانسته‌های ذهنی برای نجات و رستگاری و صلاحش - حتی در همین دنیا - کفایت می‌کند. متعاقب این تحول اساسی حتی علوم عملی-یعنی همین علومی که اکنون ما به آن اهتمام داریم و به آن توجه می‌کنیم - هم تحصیل نظری شده است. من اگر بخواهم تبعات این بحث دنباله روی رؤیای گنوستیکی را بگویم، خیلی بحث‌های مفصلی پیش می‌آید. یکی از بحث‌ها قطع ارتباط دانشگاه و عامه مردم است. همه دانشهای گذشته دانش‌هایی بودند که درست است که سطح شان و پیچیدگی شان ممکن بود مانع دستیابی مردم بدانها بشود، ولی فی نفسه شکافی بین آن دانش‌ها و مردم نبود. یعنی برای مردم آن دانش‌ها موضوعیت داشت. این رابطهٔ متفاوتی که حوزویان و علما با مردم دارند معلول این است؛ یعنی آن چیزی که در حوزه تحصیل می‌شود و طرح می‌شود، قابل انتقال به آن است. ولی چند درصد از اعضای جامعه کتاب من جامعه شناس را ممکن است بخوانند و برایشان موضوعیت داشته باشد؟ این دانشها دانشهای نظری‌اند و فقط به درد کسان خاصی می‌خورند، کسانی که قرار است جامعه را بر اساس رویای گنوستیکی اداره کنند و در آن دخل و تصرف کنند و این دانشها به درد عوام نمی خورند. عوام هیچ کاری با دانش ما ندارند، حتی روانشناسی.
تبعات این رویا خیلی زیاد است ولی یکی از تبعاتش که خیلی کمتر قید شده این است که:
ما الان سیر و سلوک یعنی پرورش نفس خودمان را به چه چیزی سپردیم؟ چه کسی این کار را انجام می دهد؟ و بر اساس چه منطقی؟ انسان که نمی تواند تجزیه بشود. انسان یک موجودیت ذومراتب است؛ از عمل تا ذهن. خوب، کار دانشگاه فقط انباشته کردن یک مجموعه مفاهیمی است که به درد حتی زندگی عملی خود من هم نمی خورد. من اگر به سطح کلان سیاست یا سطح کلان اجتماع خواستم دخل و تصرف کنم و اهداف و مقاصدم را با این نوع نگاه گنوستیکی محقق کنم، چرا اینجا به دردم می خورد، ولی به عنوان یک شخص نه.
در صورتیکه اگر من فقه خوانده بودم به عنوان یک شخص فقه به دردم می خورد. اگر اخلاق خوانده بودم به عنوان یک شخص به دردم می خورد، حتی اگر منطق خوانده بودم به عنوان یک شخص به دردم می خورد ولی این ها به دردم نمی خورد، حتی روانشناسی که ما الان داریم.
ولی ما بالاخره موجودات ذومراتبیم، انسان هایی هستیم که یک نیازهای عملی داریم، از رفتارهای خیلی جزئیمان در کوچه و بازار و… تا نیازهای عاطفی و نیازهای ذهنی(که جنبه صرف ذهنی ندارد، بلکه سیر و سلوک ذهنی اند). اینها را چه کسی تأمین می کند؟
اینها تأمین می شود، بدون اندکی تأمل و اندیشه. چه کسانی تأمین می کنند؟
سینما، موسیقی، نقاشی، ادبیات و … . این شأنیت عظیم ادبیات در جهان مدرن معلول این است؛ آدمها نفس و وجودشان را به دست آدمهای دیگری سپرده اند که تخیلاتی دارند و به گونه هایی تخیل می کنند و این تخیلاتشان را بیرون می دهند و ما بدون اینکه راجع به آنها فکر کنیم تحت تأثیر و در معرض آنها قرار می گیریم و حالا یک چیزهایی می شویم، هر چیزی که شدیم، شدیم!
بنابر این من سخنم را جمع بندی می کنم:
جهان جدید توسط یک تصویری که گفتیم از آن نوع نگاه گنوستیکی به عالم گرفته شده، این فهم را به ما داده و ما را درگیر این فهم کرده که صلاح و رستگاری این جهان به دخل و تصرف در این جهان است و این کار از طریق علمی که ماهیتاً نظری است و نه بیشتر و ناظر به همان ساز و کارهای جهان است به دست می آید و البته به این ترتیب خیلی چیزها بیرون گذاشته شده و حتی در مورد آن علمی که ما در حوزه آکادمی - با همین تعبیر درستی که اینجا هست: در حصار آکادمی - دانش خیلی محدود و مضیق هست.
اگر ما تصویر ایده آل از این علم موجود را نپذیریم و فکر کنیم که صلاح و سداد جور دیگری باید تأمین شود یا ممکن است تأمین شود، باید کارهای متعددی انجام دهیم:
مهم ترین کار این است که نوع فهممان را از علم بازتفسیر کنیم. یعنی بحث فلسفه اجتماعی و سیر و سلوک عملی را(همانطور که قبلاً اشاره شد) تحت نظم مشخصی در بیاوریم.
یک کسی ممکن است بگوید ما همین علم را می خواهیم. ما می توانیم در برخی موارد بپرسیم که اگر قرار باشد سیر و سلوک نفسی را هم داشته باشی، که داری(چون انسان یک موجود چند بعدی است و چند وجهی) بهتر است که راجع به اینها تأمل و اندیشه کنی و در معرض هر چیزی که از این طرف و آن طرف تحت عنوان ادبیات و نقاشی و سینما و … می آید خودت را نسازی.
این بخش قضیه هم به نظر من بیرون از بحث آکادمی هم قابل طرح جدی است، چون الان متأسفانه عالم این گونه است. یعنی آدمها هیچ نوع مسئولیتی در مورد پرورش ابعاد نفسشان احساس نمی کنند و اصلاً گویی که آن هیچ جهت خاصی هم نباید داشته باشد. مهم این است که از یک چیزی خوششان بیاید و دنبالش بروند. در مورد دانشی که می گیرند، تأمل می کنند ولی در مورد سایر ابعاد وجودی خودشان، راجع به چیزهایی که دریافت می کنند اصلاً فکر نمی کنند
آن چه که ما نیاز داریم این است که برای این که وضع مان را درست کنیم باید تصویر متفاوتی از عالم داشته باشیم و این تصویر متفاوت، تعریف متفاوتی از علم و اهداف و مقاصد و اشکال متفاوتی برای علم می طلبد. ما شاید با علم تکنیکی خیلی مشکل نداشته باشیم، مشکل اساسی در واقع نوع نگاه حصری است که در مورد علم تکنیکی به وجود آمده و آن جایگاهی که برای علم تکنیکی در زندگی ایجاد شده است.
این وجوه مختلف طرحی است که حداقل خود من دنبال می کنم و به نظرم می رسد که حتی نجات عالم - یعنی مشکلاتی که این نوع نگاه در عالم به وجود آورده - به این بستگی دارد که این کارهایی که گفتم انجام بشود و به نظر می رسد که از همین دهه ۱۹۲۰ میلادی جریان های مختلف در غرب هم در همین مسیر و جهت حرکت کردند؛ خواه آگاهانه و خواه ناآگاهانه.

نظر شما