۱۳۸۷-۰۱-۱۵
فوکو و بازنمایی بنبست جامعهٔ مدرن
چندى پیش همایش «آنان که مى اندیشند» (ویژه بررسى آرا و اندیشه هاى میشل فوکو) به همت کانون اندیشه جوان و همکارى بسیج دانشجویى در تاریخ ۸۶/۷/۲۹ در دانشگاه تهران برگزار شد و بزرگانى از اندیشمندان ایرانى از جمله دکتر حسین کچوئیان در آن همایش سخنرانى کردند. آنچه در پى مى آید متن مقاله اى است که ایشان به صورت سخنرانى ارائه داده است.
فوکو اندیشه هاى بسیار سختى دارد. تعداد زیادى از متفکرین و شارحین فوکو به صراحت گفته اند که اندیشه هاى وى را نفهمیده اند یا نمى توانند به صراحت بگویند که وى چه مى گوید! نوع فکر و ماهیت کار فوکو و اصطلاحات ابداعى متعددى که وى براى ارائه فکرش ایجاد کرده، منشأ فهم هاى متفاوت از کار او شده است. لذا ممکن است فهم من از فوکو هر چند مستند است، داراى تمایز ها و تفاوت هایى نسبت به آراى دیگران باشد.
به نظر من دیگر زمان آن گذشته است که مواجهه ما با متفکرین جوامع دیگر همانند مواجههاى باشد که ما در یک قرن اخیر و قبل از این تحولات معرفت شناسانه با آن ها داشته ایم. ما نمى توانیم بدون لحاظ کردن نسبت یک متفکر با فضاهاى فکرى ما و ارتباط معرفت شناسانه و محتوایى اندیشه او با اقتضائات زمانى ما، از او استفاده کنیم. علاوه بر این لازم به ذکر است که نوع درک فوکو از عقلانیت و تلقى وى از کار فکرى و روشنگرانه، او را یک متفکر خاص، محلى و مقید به شرایط زمانى- مکانى مشخص نموده است. یعنى فکر فوکو نیز اجازه نمى دهد که وى را فراتر از موضوعات، مقولات و فضایى که او در رابطه با آن صحبت کرده است، استفاده کنیم. اگر چنین است که فوکو متفکرى است محلى و خاص و گفته هایش مقید به شرایط خود اوست این سؤال مطرح مى شود که اهمیت خواندن آثار فوکو در چیست و ما چرا باید او را مطالعه کنیم به نظر من سه وجه عمده جهت مطالعه آثار فوکو وجود دارد:
- وجه اول اهمیت فوکو استفاده از وجه صورى فکر اوست. (مانند استفاده اى که ادوارد سعید در کارهاى شرق شناسى خود از فوکو انجام داد). وجه صورى فکر فوکو به شیوه کار، تحقیق و نوع مواجهه اش با موضوعات مختلف مربوط مى شود. البته لازم است که در استفاده از وجه صورى فکر فوکو به این که در کجا و به چه شکلى به کار گرفته مى شود توجه شود.
- وجه دوم اهمیت فوکو، فهم و درک مدرنیته از طریق آثار اوست. به لحاظ جامعه شناختى و معرفت شناسانه تأمل و تفکر راجع به جوامع دیگر، خارج از آن جوامع داراى محدودیتهایى است و بهترین مجرا براى فهم آن جوامع، متفکرین متعلق به آن تاریخ و جامعه هستند. فوکو ضمن نسبتى که با مدرنیته دارد در میان متفکران جامعه غربى جزء بهترینهاست و به لحاظ توانایى فکرى و ذهنى در سطح بالایى قرار دارد و در نتیجه جزء بهترین افراد براى درک مدرنیته است.
- وجه سوم اهمیت خواندن آثار فوکو در سخنى از مارکس نهفته است که: هر که مى خواهد آینده جوامع صنعتى را ببیند، به انگلیس نگاه کند! مارکس شناسان در توضیح این سخن مارکس گفته اند که لزوماً همه جوامع به سمتى که انگلیس رفته است نمى روند ولى کشورهایى که در حال صنعتى شدن هستند مى توانند آینده خود را در پیشانى انگلیس ببینند. به نظر من این وجه براى مطالعه آثار فوکو، وجه صحیح ترى است. اگر ما مطابق آنچه بعضى ادعا مى کنند، در مسیر مدرنیته باشیم و یا آنگونه که بعضى مى خواهند، بخواهیم در این مسیر حرکت کنیم، مى توانیم آینده خود را (جامعه اى بشدت سرکوب شده و نظارت بین) در این حرف ها (آثار فوکو) پیدا کنیم.
اما مطلب اصلى که به دنبال بیان آن در این مقاله مى باشم تصویرى است که فوکو از جامعه ارائه مى کند. تصویر جهان، جامعه و مدرنیته در فکر فوکو بسیار تغییر کرد. یعنى یک گسست عمده میان قبل و بعد از فوکو در نوع نگاه به مدرنیته، جوامع غربى و تبیین و تفسیرى که از انسان در جوامع غربى مى شود وجود دارد. این که این تغییر نگاه از کجا حاصل شده است و چرا اینچنین تحولى در فکر فوکو رخ داده است سؤالى است که به حوزه فلسفه علم و جامعه شناسى معرفت مربوط مى شود. چطور مى شود که متفکرى اینچنین نگاه کاملاً نو و بدیعى را عرضه مى کند.
تعبیر و تفسیرهاى منحصراً معرفت شناسانه در پاسخ به این سؤال مردود است و از مواردى است که مورد نقد فوکو نیز است. به عبارت دیگر نوع فهم ما از معرفت و معرفت اندوزى در عصر حاضر، اجازه نمى دهد که بپذیریم فردى در قالب نگاههاى معمول علمى، بدون لحاظ هیچ چیز دیگر و با توجه و عطف نظر به خود حقیقت و روش هاى تحصیل آن، تئورى جدیدى را ابداع کند و یا فکر جدیدى بیاورد. بنابراین فهم هر متفکر مستلزم آن است که ببینیم انگیزه هاى اساسى این دگرگونى بنیادى در ذهن و فکر او از چه ناحیه اى ایجاد شده است. رشد روش شناسى هاى زندگینامه اى در میان روش شناسى هاى اخیر بیانگر این مطلب است که زندگى، دغدغه ها و علاقه هاى شخصى انسان در فکر او بروز مى کند و اساساً فهم درست یک متفکر مستلزم شناخت شجره نامه، دغدغه ها و مقولاتى است که در زندگى شخصى وى وجود داشته است. به طور مثال، دغدغه هاى خاص مارکس باعث تمایز او از دیگر متفکرین قرن نوزدهم اعم از متفکرین جریان چپ و راست مى شود. اگر این دغدغه ها را از مارکس بگیریم نمى توانیم توضیح دهیم که چرا و از چه ناحیه اى تلقى وى از جامعه، دغدغه ها، مسائل، اهداف و سازوکارهایى که آن را اداره مى کند، متفاوت از دیگران مى گردد. در مورد فوکو هم قضیه به همین صورت است. آنچه جوهره وجود فوکو را مى سازد و در شکل گیرى فکر، اندیشه و تصویر وى از جامعه مؤثر بوده است، احساس تعیین شدگى مطلق و فقدان آزادى به شکل بسیار حاد آن مى باشد. احساس این که مانند مرغى است در قفس، موجودى است که نمى تواند خود را به عنوان یک سوژه ظاهر کند. عمده نیرویى که در پس فکر فوکویى قرار دارد همین احساس دربند بودن مطلق و میل به رهایى مطلق است. در مقاطع مختلف زندگى وى(دوره اول: دیرینه شناسى، دوره : دوم قدرت، دوره سوم: سوژه شدگى) جریان پاسخ دهى به این احساس دقیقاً قابل مشاهده است. تصویرى هم که فوکو از جامعه به ما مى دهد از این ناحیه تغذیه شده است. لازم به ذکر است که احساس در قفس بودن در جهان مدرن، براى نخستین بار توسط وبر و نیچه و به شکل مبهمى توسط مارکس و دورکیم نیز احساس شده است اما در فکر فوکویى به اوج خود مى رسد. تئورى پردازیهاى او در جهت توضیح این احساس و امکان هاى رهایى از وضعیت موجود در مدرنیته مى باشد.
ویژگى دیگرى که در شکل گیرى جوهره اندیشه فوکو مؤثر است و به نوعى توضیح ویژگى اول نیز مى باشد، فقدان جهت دارى در وجود فوکو است. همه متفکرین قبل از او به دنبال آرمان ها و تمایلاتى هستند که در آینده محقق مى شود و این آرمان ها در زندگى و رفتار ان ها میل و جهت ایجاد مى کند. اما تنها میل فوکو، میل به آزادى مطلق است. ماتیو آرنود مى گوید: «آزادى اسب خوبى است اما براى راندن به جایى!» آزادى بدون مقصد و هدف، اسب خوبى نخواهد بود. اما در اندیشه فوکو این بحث موضوعیت ندارد. فوکو آزادى را براى آزادى مى خواهد و همانطور که فضاى مدرنیته متأخر اقتضاء مى کند، ابن الوقت است. به هیچ سمت و سویى متمایل نیست و تنها انگیزه اى که او را هدایت مى کند همین میل به نفس آزادى است.
با توجه به این دو ویژگى مؤثر در شخصیت فوکو، تصویر وى از جامعه، تمایزات متعددى با تصویر جامعه در اندیشه ماقبل او پیدا مى کند که براى درک بهتر این تمایزات لازم است جمع بندى مختصرى از تصویر ماقبل فوکویى از جامعه ارائه دهیم.
بنابر آنچه ما از دورکیم تا دوره فروپاشى فکر پارسونزى (زمانى که فوکو شروع به نظریه پردازى مى کند) مى دانیم، تصویرى که از جامعه ارائه مى شود داراى خصلتهاى ذیل است:
جامعه کلیتى منسجم است که وحدت شخصى دارد. هستى نظام دارى است که عمدتاً نظم خود را براساس مقوله هاى هنجارى و ارزش ها به دست مى آورد. جامعه متعین به تمام لحظه هاى گذشته تاریخ است یعنى محصول گذشته است و در امتداد شرایط تاریخى - از ابتداى تاریخ بشر تا آن لحظه ى خاصى که جامعه مورد توجه قرار مى گیرد - متعین شده است. جامعه نقش کنترل کننده را دارد. انسان را مهار و امکان ظهور و رشد او را فراهم مى کند. در واقع جامعه در این نگاه کنترل کننده مثبت است. (البته در کتاب خسران ها و زیان هاى تمدن (فروید) نگاه منفى به جامعه دیده مى شود ولى حتى فروید هم وجود جامعه را شرط تعادل و سلامت انسان ها و فقدان جامعه را باعث نابهنجارى انسان ها و بروز مشکلات روانى براى آن ها مى داند که به خودکشى و رفتارهاى مخرب منتهى مى شود.)
مطابق فهم ماقبل فوکویى جامعه در عین حال که یک کلیت است داراى لایه هاى مختلفى است و به روبنا و زیربنا و وجوه اصلى و فرعى تقسیم مى شود. این لایه هاى متعدد در شکل دهى به حقیقت اجتماعى نقش دارند.
جامعه داراى نظم بنیادینى است که به محتواى ساختارى جامعه مربوط مى شود. جامعه براساس همین نظم بنیادین و به طور خود به خود، در مسیرى رو به کمال و ترقى حرکت مى کند. انسان ها مى توانند با درک قوانین این تحول و حرکت، جامعه خود را کنترل کنند.
ویژگى دیگر فکر ماقبل فوکویى اهمیت امر اجتماعى در تحلیل است. مقوله هاى اندیشه اى در فهم و تبیین مسائل اجتماعى نقش مهمى ندارند و این مقولات ساختارى مانند جمعیت، گروهبندى ها و طبقات هستند که به ایفاى نقش مى پردازند. کسانى که با تاریخ جامعه شناسى و فکر اجتماعى در قرن ۱۹ آشنا هستند مى دانند که اساساً جامعه شناسى با حذف سیاست شکل گرفت. قلمرو سیاسى در فکر مارکس، دورکیم و حتى جامعه شناسان متأخر به عنوان قلمرویى حاشیه اى، فرعى یا بازتابى تلقى مى شده است. لذا قدرت، سیاست و دولت داراى نقش بازتابى مى باشند و یا اصلاً نقشى ندارند.
اما همانطور که گفته شد، ویژگى هاى فکر فوکو و تصویرى که وى از جامعه ارائه مى دهد در مقایسه با دوران ماقبل فوکو بسیار متمایز است. تمام مقولاتى که در فکر ماقبل فوکویى مهم تلقى مى شوند و به نوعى جامعه تعریف شده آن ها محسوب مى شود، در فکر فوکو حذف یا از اهمیت و اعتبار ساقط مى شوند و از سوى دیگر مقولاتى که در فکر ماقبل فوکویى کم اهمیت هستند در فکر فوکو از اهمیت بالایى برخوردار مى شوند. یکى از این مقوله ها که فوکو به آن توجه مى کند اندیشه است. وى معتقد است نگاهى که به امر اجتماعى توجه اساسى مى کند و آن را تعیین کننده حیات اجتماعى مى داند (به تعبیر او نگاه ماتریالیستى) باید کنار گذاشته شود. وى در توضیح این سخن مى گوید احمقانه ترین رفتار ها و نهاد ها هم در درون خود چیزى به نام فکر دارند و تحلیل اجتماعى باید روى آن تکیه کند. چرا که فکر و اندیشه است که جهان را مى سازد. توجه او به مقوله فکر و اندیشه به تعریف جدیدى از جامعه در فکر فوکویى یعنى همان شبکه در هم تنیده اى از گفتمان ها منتهى مى شود. اندیشه ها و تفکرات آنقدر تعیین کنندگى پیدا مى کنند که از منظر فوکو جامعه مجموعه اى است از گفتمان هایى که با هم جفت و جور شده اند و به نوعى موجد حیات جمعى مى باشند.
توجه وى به انواع گفتمان هاى علمى در مرحله اول و دوم فکرش و به الهیأت مسیحى و نقشى که این الهیأت در شکل دهى به اخلاق و نوع نگاه انسان ها به خودشان بازى مى کند، در مرحله سوم فکرش (به طور کلى اهمیتى که به اشکال مختلف بیان یا فکر و اندیشه مى دهد) معلول همین تلقى متفاوت او از جامعه مى باشد. جامعه از دید فوکو یک گفتمان متجسد است، نه یک گفتمان که شبکه در هم تنیده اى از گفتمان هاست.
ویژگى بعدى فکر فوکو این است که جامعه را بدون مرکز، بدون لایه و بدون سر و ته مى داند. وى هیچ کنترل کننده اى براى جامعه چه در درون و چه خارج آن قائل نیست. گروه هاى اجتماعى، طبقات و تمام مقولاتى که در کنترل و اداره جامعه نقش دارند، خود متعین از شبکه اى هستند که در اطراف آن ها تعبیه شده است و هیچ کدام از آن ها نسبت به قدرتى که اعمال مى کنند قدرت مطلقى ندارند. در واقع در فکر فوکویى نسبتى که میان جامعه مدنى و دولت وجود دارد از بین مى رود و دولت نسبت متمایزى از جامعه ندارد و این دو در یک شبکه در هم تنیده با هم کار مى کنند و هیچ کدام کنترل کننده نمى باشند.
جامعه داراى ویژگى Immanent (درون ذات، خود بنیاد) است. یعنى هر چه که هست در درون خودش است و این درون بودگى از حیث مکانیزم هاى کنترل، پخش شده است. به عبارت دیگر جایى در درون جامعه نیست که نقش و سهم بیشترى از لحاظ مکانیزم هاى کنترل دارا باشد. از وجه دیگر خود بنیاد بودن جامعه یعنى نفى این که چیزى بیرون جامعه وجود دارد که در آن اثر مى گذارد و آن را شکل مى دهد. این بودن چیزى خارج از جامعه، معانى مختلفى دارد. همانطور که گفتم فکر ماقبل فوکویى معتقد به وجود نظم بنیادین و قوانین پایدار و ثابتى که جریان تاریخ را اداره مى کند است. اعتقاد به یک وجه عمیق در حیات جمعى که حیات جمعى از آنجا و تحت تأثیر آن تعیین مى شود. شکل دینى این وجه عمیق همان خدا یا باطن عالم است که تعیین کننده جهان هستى و من جمله جهان اجتماعى است. در فکر فوکو این ویژگى به خود بنیادى یا درون ماندگارى به شکل مطلق تبدیل مى شود. به عبارت دیگر جامعه هیچ چیزى جز آنچه دیده مى شود نیست. عمقى ندارد و هیچ لایه عمیق ترى که آن را اداره بکند وجود ندارد. جامعه ویژگى هایش را از طریق جفت و جور شدن نیروهاى گفتمانى و در همین سطحى که گفته مى شود، شنیده مى شود و اعمال قدرت مى شود به خود مى گیرد. جامعه چیزى نیست جز همین چیزى که هست.
گریز فوکو از هرمنوتیک و ساختارگرایى به همین عامل بر مى گردد. چرا که هرمنویک به دنبال معناى عمقى در جهان است. یعنى معتقد است که در درون هر متنى و از جمله متن عینى و واقعى که همان جهان اجتماعى است، معانى عمیقى وجود دارد و این مفسر متن، جامعه شناسى یا جامعه شناسى اتنومتدولوژیستى است که باید آن معانى عمیق را استخراج کند. در نگاه ساختارگرایى هم ساختارهاى آگاهى هستند که بیرون از آگاهى هاى فردى جهان را شکل مى دهند. اصرار فوکو بر ساختارگرا و هرمنوتیسین نبودن به دلیل آن است که معتقد است چیزى بیرون از آنچه که به عنوان جهان اجتماعى دیده مى شود بر جهان اجتماعى اثر ندارد و آن را متعین نمى کند. جامعه داراى هیچ عمق تاریخى، هستى شناسانه، طبیعى یا الهیأتى نیست.
از نظر فوکو جامعه منقطع از گذشته است و رو به سوى آینده هم ندارد. جامعه همان چیزى است که هم اکنون هست و متشکل از دو عنصر تمایل به کنش و میل به ایجاد معنا است. این دو ویژگى است که جامعه را مى سازد و به دلیل همین ویژگى هاست که فوکو جامعه را در کنترل و مهار کسى نمى داند. او معتقد است که جامعه به سمت و سوى خاصى نمى رود و نمى توان آن را به سوى خاصى برد. جامعه از دید وى یک واقعیت کنترل ناشدنى است. هم رخدادهاى متعین جامعه و هم آزادى و سمت و سوى تازه و نو آن غیرقابل پیش بینى است. به عبارت دیگر مشخص نیست که جامعه مطابق نظم هایى که در آن هست همچنان ادامه مى دهد یا این که چیز جدیدى از دل این اوضاع و احوال بوجود مى آید. یک کلمه یا کنش جدید مى تواند همه چیز را بر هم بریزد. جامعه در ید قدرت کسى نیست چراکه جامعه چیزى نیست جز کنش هایى که مانند نیروهایى گنگ و ر ها به هم مى چسبند و نظم پیدا مى کنند و در لحظه بعد از هم جدا مى شوند. بنابراین در این شبکه اى که در حال شکل گیرى است بسته به این که چه نیرویى در کجا قرار بگیرد و یا به چه شکلى عمل کند، جامعه نیز چیز متفاوتى مى شود. این نوع نگاه، در برگیرنده نوعى فهم نیچه اى نسبت به هستى است چرا که متافیزیک فوکویى از نوع متافیزیک نیچه اى است. در متافیزیک نیچهاى نیروهاى کورى در این عالم حرکت مى کنند که هیچ عمقى ندارند. این نیرو ها دائماً در حال پخش شدن و جمع شدن هستند و این عمل تحت هیچ نظم خاصى صورت نمى گیرد. در نگاه نیچه اى نظم اجتماعى حاصل میل به قدرت است اما در نگاه فوکو این میل به حقیقت است که نظم را در دوران مدرن ایجاد مى کند. فوکو از جامعه مرکز زادیى مى کند و آن را به تکه تکه هاى مرتبط و متصل به هم بدل مى کند. در فکر فوکو جامعه کلیتى نیست که از یک جایى و به ترتیبى(مثلاً ارزشهاى واحد) یک وحدت ماوراء افراد به خود بگیرد. جامعه مدرن در فکر فوکو تکه پاره هایى است که براساس منطق گفتمانى کنار هم جمع مى شود. فکر فوکویى اصلاً علاقه مند به مرکز و در جستجوى آن نیست، بلکه به حواشى علاقمند است. حواشى در تعریف او به مواردى اطلاق مى شود که در هر نظم اجتماعى خارج از آن نظم قرار مى گیرد. به عبارت دیگر در هر مقطع و نظم تاریخى، شکل خاصى از جفت و جور شدن وجود دارد که حاصل تعامل قدرت و کلام(گفتمان) است. ولى به اقتضاى همین ویژگى نظم داشتن و ساختاریابى در هر جامعه، چیزهایى از درون این نظم و ساختار بیرون مى افتد. به عبارت دیگر خاصیت طرد کنندگى و حاشیه کردن امور، ویژگى هر نظم مستقرى است. فوکو بیشتر از وجوه مثبت یا جوهرى سازنده هاى نظم تاریخى مانند عقلانیت، کلام یا گفتار خاص، شکل خاصى از اخلاق و… به حاشیه ها علاقه مند است. چرا که از حاشیه ها است که نظم هاى اجتماعى فرو مى پاشد. حاشیه ها دائماً نظم هاى اجتماعى را تهدید مى کنند. به همین دلیل فوکو آزادى را فقط در مرگ، سکوت، جنون و میل مهار شده اى که تن منبع و موجد آن است مى بیند. عقل، کلام و زندگى که هر کدام در مقابل جنون، سکوت و مرگ قرار دارند ساختار محقق موجود را ایجاد مى کنند. این ساختار محقق موجود در عین حال که به ما امکان زندگى مى دهد، ما را محدود و میل ما به آزادى مطلق و ظهور مطلق امیال را کنترل مى کند. لذا آزادى مطلق و ظهور مطلق امیال فقط از طریق همین ناحیه هاى حاشیه اى (که تحت کنترل کسى نیست) ممکن است ایجاد شود. علاقمندى وى به دیوانه هاى تاریخ، حاشیه نشین ها و مجرمین از همین ناحیه است.
مقدار زیادى از علاقمندى وى به انقلاب اسلامى از همین ناحیه است. انقلاب اسلامى از دید او جریانى حاشیه اى است که بیرون از نظم موجود و نظام سامان یافته و جفت و جور شده جهان ظاهر شده است و امکان ظهور شکل تازه اى از زندگى، عقل یا کلام را مى دهد.
قدرت در نگاه فوکو جایگاه کانونى دارد. شاید تعبیر بودریار که مى گوید گفتمان فوکو گفتمان قدرت است تعبیر خوبى نباشد ولى بیانگر اهمیت کانونى قدرت در نگاه فوکو است. مفاهیمى که ما در اندیشه فوکو با آن ها روبه رو هستیم مفاهیم معمول جامعه شناسانه نیستند. فوکو به نهاد مى پردازد در حالى که اساساً علاقه اى به نهاد و این که کارکرد هر نهاد چیست و چگونه عمل مى کند ندارد. فوکو به تمام مفاهیم مورد علاقه جامعه شناسان و متفکرین اجتماعى علاقه مند است ولى نه از آن حیث که آن ها به آن علاقمندند، بلکه از حیث تکنیک ها و شیوه هاى قدرت که در این نهاد ها وجود دارد. از نظر فوکو جامعه مجموعه اى از دیسکورس هاى جفت و جور شده است. از همین منظر است که فوکو جامعه را مجموعه اى از نهادهاى انضباطى جفت و جور شده از قبیل بیمارستان، مدرسه، آموزشگاه، پلیس و…مى داند و جامعه را جامعه انضباطى مى نامد.
نوع دیگرى از جامعه که به نظر او در دوره هاى متأخر مدرنیته شکل گرفته جامعه گاورمنتالیتى است. فوکو میان جامعه اى که دولت و حکومت در آن نسبت به کل جامعه یک نهاد بیرونى است (جامعه سرکوبگر) و جامعه اى که در آن دولت و حکومت یک نهاد درون سیستمى مى شوند (جامعه انضباطى) و جامعه اى که در آن انسا ن ها توسط اطلاعات کنترل مى شوند (جامعه گاورمنتال) تفاوت قائل است. ویژگى آدمها، ساختار ها و نهاد ها در هر کدام از این جوامع متفاوت است. لذا لازم است به روندى که فوکو در جامعه مدرن تشخیص مى دهد توجه شود و بدون دقت از این اصطلاحات در مورد جوامع دیگر استفاده نشود. طبق این بیان جامعه غرب در حال حاضر در حال وارد شدن به مرحله گاورمنتالیتى است.
به هر حال در مقام جمع بندى مى توان گفت که فوکو در امتداد دیگر متفکرینى قرار مى گیرد که در قرن نوزدهم و در بدو امر نسبت به روندهاى ایجابى جامعه مدرن توجه منفى پیدا کردند. البته در قرن نوزدهم تفکر غالب نسبت به نهاد ها و ساختارهاى اجتماعى مدرن مثبت بود ولى در عین حال توجهى هم به بحران ها و مسائل جامعه ایجاد شد. (در میان متفکرین آن دوره، توجه نیچه و زیمل به بحران ها و مسائل جامعه عمیق تر است و به نوعى رویکرد نیچه کاملاً ناقدانه است. نیچه پیامبر نوع فکرى است که فوکو عرضه مى کند. ) اما بعد ها فوکو ازهمان وجوهى که در تفکر ماقبل فوکویى مثبت تلقى مى شد کارکردهاى منفى استخراج مى کند. اطلاعات، سیاست، علم، دانش و دیگر وجوهى که در سیستم ها یا مکانیزم هاى سوژگى جدید در دنیاى مدرن دیده مى شود از نظر او داراى کارکرد منفى هستند.
فوکو در مقطعى از تاریخ غرب قرار دارد که جامعه به تمامیت خود رسیده، تمام اجزاء و نهادهاى خود را محقق کرده و امکان ظهور صورت هاى تازه را نمى دهد. فوکو ضمن بازگویى این وضعیت خاص که براى مدرنیته ایجاد شده است به دنبال ارائه امکان هاى جدید براى زیستن انسان یا سوژه مدرن است که مهمترین میل و انگیزه اش آزادى است.
عجیب آن است که فوکو این امکان هاى نو را در مواردى که نسبت به هر گونه نظمى تهدید اساسى به شمار مىآیند، یعنى مرگ، جنون، سکوت و میل لجام گسیخته مىبیند!