۱۳۸۷-۰۱-۱۴
روشنفکران در جامعه فراصنعتی: یک دیدگاه جایگزین
[ایوا اتزیونی ـ هالوی / ترجمه: دکتر حسین کچویان]
اندیشهٔ جدال برانگیزی که در سالهای اخیر شهرت عام به دست آورده است میگوید که جامعه سرمایه دار - صنعتی عملاً مرده و جامعهای از نوع جدید اکنون در حال پیدایش است ( این اندیشه توسط کسانی نظیر بل، ۱۹۷۳؛ بولدینگ ،۱۹۶۴ برژینسکی ،۱۹۷۰ گالبرایت ،۱۹۶۷ دراکر ،۱۹۷۱ توفلر،۱۹۸۰ و دیگران تقویت شده است). در جامعه صنعتی، تولید در مرکز زندگی اقتصادی - اجتماعی بود. برعکس متمایزترین وجه جامعه جدید در تبلور آن حول محور سازمان و دانش نظری قرار دارد. این دانش اکنون بنیان فنآوری و سیاستگذاری را میسازد که وفور، برابری و آزادی را به ارمغان آوردهاند.
اندیشههای حدوداً مشابهی توسط متفکران اروپایی که از میان آنها ریمون آرون (۱۹۶۷) و آلن تورن (۱۹۷۱) قابل ذکرند، بیان شده است. این متفکران نیز دانش را دارای اثر رو به رشد در جامعه میدانند و آن را نیرویی میدانند که به تولید عقلایی بیشتر و در نتیجه خوشبختی افزونتر میانجامد، اما، آنها ادعا نمیکنند که این امر بالضروره به ترقی اجتماعی منجر میشود. از این رو آرون مینویسد که : «کیفیت زندگی با میزان کالاهای قابل دسترس افراد تعیین نمیشود.» (۱۹۶۷، ص ۸۰) و تورن طرح میکند که :«جامعه فراصنعتی جامعهای مملو از خودبیگانگی و انواع دخل و تصرفها شده است.»
از این رو مباحثه من درآغاز با فراصنعتی گرایان آمریکایی است که از نوشتههای آنان سه بحث عمده مرتبط با مسائل ما در میآید:
۱- در جامعه فنون الکترونیکی یا فراصنعتی ، دانش نظری به طور فزایندهای به عنوان پایهای برای تولید و ساخت و پرداخت سیاست عمل میکند و برای این کار شایستگی دارد.
۲- فرآیند پیوند دانش نظری با تولید و سیاستگذاری - سهم مشخص اجتماعی طبقه آگاه - به نفع جامعه غربی رو به افزایش است. به این معنا که بیش از پیش جامعه را قادر میسازد که سرنوشت خویش را در اختیار گرفته و برای آن برنامه ریزی کند.
۳- در نتیجه جامعه غرب در سالهای اخیر از برابری و وفور بیشتری برخوردار شده است و به شهروندان خود آزادی بیشتر اعطا کرده است و به احتمال، حتی به میزان بیشتری در آینده نیز چنین خواهد کرد.
دیدگاه جایگزین
بحثی که من در مقام بسط آن قرار دارم تقریباً با هر حسابی در نقطه مقابل قرار دارد.
ادعای سهم بزرگتری از منابع مالی عمومی که تأمین معاش و موقعیت اجتماعی شمار رو به رشد روشنفکران بدان وابسته است، آنان را به طور فزایندهای بدان جا کشانده است که خلق دانش نظری را با طرح منافع اجتماعی فرضی آن مشروع سازند. در حقیقت، اندیشههای مطرح شده به وسیله فراصنعتی گرایان را میتوان بخوبی بخشی از این فرآیند مشروع سازی قلمداد کرد. فشار اخیر بر منابع مالی جهت تعلیمات عالیه و تحقیقات، [به منظور] مشروعیت آفرینی از طریق متقاعدسازی عموم [نسبت] به مفید بودن دانش، نخبگان علمی را مهمتر از همیشه نیز ساخته است. از اینجاست که نخبگان علمی، بخصوص در رابطه با آثار مفید دانش، برای سیاستها اغواگری میکنند و [تازه] آن هم زمانی که واضح شده است این سیاستها آن گونه که سابقاً فکر میشد مؤثر نیستند. این امر پس از آن که فراصنعتی گرایان سخنان خود را گفتند، وسعت یافته است، اما در هر حال کمک کرده است که ادعای آنان در باب نقش به اصطلاح طبقه آگاه در جامعه فراصنعتی، اگر نگوییم کلاً مهمل، [حداقل] مسأله دار شود.
یک مسأله در رابطه با اندیشههای متقارب درباره فراصنعتی گرایان این است که آنان دانش فراهم شده به وسیله علوم اجتماعی - رفتاری و انسانی را از یک سو و دانش عرضه شده از سوی علوم طبیعی و فیزیک یا علوم دقیقه را از دیگر سو یکجا مورد محاسبه قرار میدهند. به نظر میرسد که آرای آنان بر این فرضیه ضمنی استوار شده باشد که ربطی میان دو گونه دانش و جامعه اگر یکی نباشد، حداقل بسیار به هم شباهت دارد. آن آرا بر این فرض استوار گشته است که دو نوع دانش نفع برابری برای جامعه دارند.
وضع در علوم اجتماعی و انسانی
ربط مفروض علوم اجتماعی و انسانی به جامعه، بدواً و عمدتاً در قلمروی سیاستگذاری قرار دارد. در عین حال، بحث من این است که خلق دانش نظری در علوم اجتماعی و انسانی و قالب ریزی سیاست به طور بنیادین نسبت به هم متباعدند، معیارهای موفقیت یکی پس از دیگری متفاوت بوده و هر یک در مسیرهای کاملاً غیرمشابهی برای بقا مبارزه میکنند.
دانش نظری در علوم اجتماعی و انسانی مرکب از یک مجموعه قضایای شناختی در باب واقعیت اجتماعی و شرایط انسانی است. برای اثبات ارزش آنها، در وهله اول باید بدیع و نوآور باشند. در مرحله بعد باید از متقاعدکنندگی و توجیه پذیری برخوردار باشند و در سومین مرحله باید از لحاظ درونی سازگار باشند. تنها با انطباق بر این معیارهاست که این قضایا فرصت کسب مقامی در مجموعه معاضدتهای قابل ذکر روشنفکرانه را مییابند.
از طرف دیگر، سیاست مجموعهای از خطوط راهنمای عمل است. برای این که اینها پذیرش بیابند، در وهله اول باید درگیر و آماده پاسخگویی به اهداف پذیرفته شده عمومی یا مورد حمایت قوی باشد. (که شامل مسائل و مشکلات رنج آور میشود). در مرحله بعدی باید آن اهداف را در ترتیباتی که از حمایت قوی و پذیرش وسیع برخوردار باشند، اولویت بندی کند. در سومین مرحله متعهد این امر شود که نشان دهد آن سیاستها نتایج ملموسی در نیل به هدفهای مذکور دربردارد. در مرحله چهارم باید از لحاظ اقتصادی عملی بوده و با نظر به هزینههای مصرف شده مؤثر و نتیجه بخش باشد. در نهایت باید برای بخش وسیعی از جمعیت ذیربط و یا برای گروههای ذی نفع صاحب قدرت جالب بوده و بدین ترتیب نشان دهد که قابلیت کسب حمایت قوی سیاسی را دارد. تنها با پاسخگویی به این معیارهاست که سیاستها فرصت عملی شدن و به منصه اجرا درآمدن را مییابند.
برپایه علایمی مشابه، مبارزه برای بقای یک کار روشنفکرانه و برنامهای سیاسی در مسیرهای متفاوتی به پیش میرود. اولی از خلال ارائه استدلال در میان جامعه روشنفکری و دومی از طریق طرح در دستور کارهای سیاسی و اداری هیأتهای تصمیم گیر خود را به جلو میکشد. اولی از طریق نقادی و مباحثه به کامیابی میرسد، اما بخت بقای دومی با معارضه از بین میرود. اولی هنگامی در مبارزه برای بقا به پیروزی میرسد که در شکل اصلی آن همواره تأیید جمع را به دست آورده باشد، دومی تنها زمانی میتواند در مبارزه برای بقا پیروز شود که از جریان یک مجموعه مصالحه میان منافع متفاوت گذر کند. سرانجام پاداشی که یک معاضدت روشنفکرانه موفق برای مبدع خود به ارمغان میآورد به طور عمده شناسایی و جلب توجه است، در حالی که اجر حاصل از یک سیاستگذاری موفق برای سیاستگذاران مربوطه پیش از هرچیزی قدرت است.
ناسازگاریهای اساسی میان دانش نظری در علوم اجتماعی و انسانی از یک طرف و سیاستگذاری ازسمت دیگر، این استدلال را مقامی استوار میبخشد که شکاف میان آن دو بی نهایت عمیق است.
در حالی که این دقیقاً همان کاری است که روشنفکران مدعی انجام آن هستند، زیرا آنها اقدامهای روشنفکرانه خود را در خلق دانش با معیار خارجی قابلیت کاربرد آن برای سیاستگذاری مشروع ساختهاند [یعنی آنها میان این دو پل زدهاند با این استدلال که نفع بیشتری عاید جامعه خواهدکرد.]
به یک معنا تمایل مذکور در نخبگان علمی به مشروع سازی اقداماتشان از طریق تأکید بر سهم آنان در رفاه جامعه الگوپذیری از یک سنت دیرپاست.
با وجود این، تا زمانی که دانشگاهها کوچک، دانشجویان آن اندک و منابع مالی عمومی مورد درخواست برای حفظ آنها قلیل بود، علوم اجتماعی و انسانی هنوز میتوانست از درون خود مشروعیتی دست و پا کند، یعنی دانش که تنها به خاطر خود و بدون اجبار به اثبات سودمندی عملیش برای جامعه [طلب میشود.] ملازم با این، خالقان آن نیز ابتدا میبایستی خود را در درون بنیان نظری مشروعیت بخشند تا بیرون آن. با این حال، در پی آن نقش و اندازه دانشگاهها تغییر کرد، دانشگاهها از مراکزی برای تولید دانش و با قلیل نخبگانی متخصص در آن آگاه به مراکزی برای تربیت، انتخاب و اعطای مدرک به مکانهای متنوع بزرگتر و وسیعتر جهت نخبگان و به طور کلی مراکزی برای مشاغل ایده آل متحول شدند. رشد شمار دانشجویان دریافت کننده آموزشها و مدارک دانشگاهی با رشد شمار روشنفکرانی که اکنون مسئول آموزش و اعطای اعتبارنامه بدانان بودند هماهنگ شد. در میان نخبگان رو به رشد (که اکنون روشنفکران مسئول آموزش و اعطای مدرک به آنها بودند) شمار روبه افزایشی از روشنفکران بالقوه وجودداشت. اینها به نوبه خود رشد آتی دانشگاهها و نهادهای تحقیقاتی را ممکن میکردند و در این جهت فشار وارد میآوردند تا با شمار افزون شونده خود، آنان را جذب کنند.
دولتها و مجموعههای مرتبط با آنها نیز به سهم خود تأکید متزایدی بر منافع بالقوه علوم اجتماعی برای حکومت و جامعه داشتهاند.
بدین ترتیب فرآیندی دو وجهی رخ داده است که به واسطه آن اعضای نخبگان علمی با طرح سودمندی کارهایشان برای جامعه به نحو رو به افزایشی مدعی مشروعیت بیشتر شدهاند. در حالی که دولت نیز به طور روزافزونی افزایش هزینه در این زمینهها را با معیارهایی مشابه توجیه کرده است.
افزایش روزافزون قابلیت دسترسی به مالیه عمومی منجر به افزایش در نوع فعالیتهایی شده است که میتواند به اعتبار سودمندی برای جامعه توجیه شود و به ویژه که به افزایش فعالیتهایی نظیر تحقیقات مربوط به سیاستگذاری یا تحقیقات کاربردی منتهی شده است. رسی (۱۹۸۰، ص۹۵) به گونهای در خور، اوضاع در کشور آمریکا را به شرح ذیل خلاصه کرده است:
«طی دهه گذشته سازمانهای جدیدی پا به عرصه گذاشتهاند تا برای تحقیقات اجتماعی کاربردی، ساز و برگی فراهم سازند که مورد تقاضای بنیادهای تحقیقاتی موجود بود.پیشتر نیز سازمانهای تحقیقاتی غیردانشگاهی با افزایش شمار کارکنان خود [به این نیاز] پاسخ دادهاند.» این امر به نوبه خود نیاز بیشتر به یافتن توجیه یا مشروعیت بخشی تحقیقات کاربردی را به وجود آورده است.
در سالهای اخیر که همراه با رشد مشکلات اقتصادی در بسیاری از کشورهای غربی، فشار مالی بر دانشگاهها و نهادهای تحقیقاتی و تنگتر شدن دورنمای استخدام و اشتغال اساتید و دانشجویان همراه بوده است، ضرورت مشروعیت بخشی فزونتر برای فعالیتهای روشنفکران در علوم اجتماعی و انسانی حتی با ابرام بیشتری احساس شده است. از این رو روشنفکران در تقلای دستیابی به منابع رو به تحلیل بیش از پیش بدین سمت سوق داده شدهاند که حوزههای علمی خود را در آماده سازی دانشجویان برای مشاغل حیاتی صاحب نقش و تحقیقات خود را برای سیاستگذاری مفید معرفی کنند و به نظر میرسد سیاستگذاران (احتمالاً با آسودگی خاطر) به پذیرش تعریفات در بخشی از علوم اجتماعی ادامه میدهند. به بیان آندرسون و بیدل (۱۹۸۲): مضیقه مالی رویاروی بسیاری از مؤسسات تحقیقات اجتماعی موجب میشود افراد هر دو سوی سیاستگذاری تحقیقاتی صدای خویش را در رابطه با ارزش تحقیقات اجتماعی بلندتر کنند.
بعضی از دانشمندان علوم اجتماعی در مقام طرح سودمندی اجتماعی اعمالشان الگوی به نسبت سهل و سادهای در مورد استفاده از تحقیقات برای طراحی سیاست مطرح کردهاند. ویس (۱۹۷۷، ص ۱۲-۱۱) آن را الگوی خطی توصیف میکند که، هر جا، مسألهای وجود دارد؛ فقدان شناخت و اطلاعات به وجود میآید. تحقیقات دانش مفقوده را فراهم ساخته؛ و راه حل پیدا میشود. نیازی به ذکر نیست که این تنها ساده سازی افراطی نام نمیگیرد بلکه در واقع طرح نادرست واقعیت موجود است. زیرا برحسب ماهیت، دانش تولید شده توسط تحقیقات علوم اجتماعی، همیشه غیریکپارچه، ناقص و غیرقطعی است. به دلیل پیچیدگی مسائل اجتماعی معمولاً همه وجوه مربوط به یک مسأله حتی در طرحهای تحقیقاتی چند متغیری نیز قابل لحاظ نیست. با تمرکز بر بعضی وجوه، تحقیقات وجوه دیگر را کنار میگذارند که ملحوظ کردن آنها میتوانست به نتایج متفاوتی منجر شود. طرحهای تحقیقاتی انجام شده بر روی جمعیتهای مختلف اغلب به مستندات تجربی ناسازگار یا متناقض میرسند؛ مستندات تجربی خود بی هیچ تمایزی بر روی تفسیرهای معارض گشوده شدهاند که تقریباً بدون تفاوت، به الزامات عملی متفاوتی منتهی میشود. آن گونه که ار ـ مانیتز (۱۹۷۷) توجه میدهد دانشمندان علوم اجتماعی به خوبی نسبت به ماهیت غیرقطعی دانش خود آگاه هستند. با این حال در مقام ارائه پیشنهاد برای سیاستگذاری، این واقعیت را به فراموشی میسپارند.
همان گونه که بر همگان مشخص شده، بعضی از روشنفکران علوم اجتماعی و انسانی حتی از این هم فراتر رفتهاند. آنان برای این که خود را به لحاظ اجتماعی مفید بنمایانند، به گونه زایدالوصفی خود را در پرتو علوم طبیعی و فیزیک قرارداده و با آفتاب شکوهمند آن گرم شدهاند. آنها بیش از پیش دانش خود را به عنوان دانشی عرضه کردهاند که مشتمل بر نظریههای علمی که به لحاظ تجربی قابل آزمون (و حتی در مواردی آزمون شده) است و بدین جهت آماده به کارگیری در مقاصد عملی است.
در حالی که در واقع اغلب تراوشات روشنفکری در علوم اجتماعی و انسانی قضایای معینی در باب ارتباط میان متغیرهایی که از آنها میتوان فرضیات تجربی قابل آزمونی اخذ کرد، ارائه نمیکند، بلکه مجموعه نظامهای شناختی تولید شده توسط دانشمندان علوم اجتماعی و انسانی آن گونه که مرتون (۱۹۵۷، ص ۸۷) به آن اشاره میکند، جهت گیریهای کلی نسبت به واقعیت اجتماعی یا انسانی است. برحسب ماهیت، این نظریهها به شکلی قطعی قابل آزمون تجربی نیستند.
مطمئناً، تحقیقات تجربی بسیاری به دنبال این نظریهها انجام شده است و بسیاری دیگر (و احتمالاً بیشتر از قبل) هنوز امروزه انجام میگیرد. اما هیچ یک از آنها هرگز به ابطال قطعی هیچ نظریهای منجر نشده است، خواه متعلق به، جریان اصلی، یا مارکسیست باشد، یا کینزی و فریدمنی یا هرگونه دیگری؛ و در حالی که تحقیقات تجربی منتهی به تشخیص همگونیهای محدودی شده است، اما به ندرت حتی منجر به تثبیت قانونی، که بتوان با درجهای از اطمینان بر آن اتکا کرد، شده است. تبیین این امر، (آن گونه که بعضی ادعا کردهاند) مربوط به جوانی نسبی علوم رفتاری نیست، بلکه (آن گونه که دیگران مدعیاند) با پیچیدگی و حالت خاص طبیعت انسانی و مسأله اراده آزاد او ارتباط دارد، که همه خارج از حدود این بحثاند. در عین حال آنچه با بحث حاضر مرتبط است این است که ازآنجا که روشنفکران در علوم اجتماعی و انسانی بیشتر دید کلی (Weltanschauungen) ارائه میکنند تا نظریههای آزمون پذیر، توصیههای سیاستگذارانه حاصل از این دیدهای کلی در واقع مبتنی بر قضاوتهای ارزشی پدیدآورندگان آن است تا بر دانش آنها از واقعیتها، علل و پیامدها. این [بینش] بیش از آن که بر دانش مستحکمی در باب آنچه واقعاً هست یا پس از اجرای سیاستی خاص اتفاق خواهد افتاد، مبتنی باشد بر آرایی در باب آنچه باید باشد مبتنی است. به بیان ای. ال. هروویتز (۱۹۷۱، ص ۸) این نشان میدهد که، تا چه اندازه اطلاعات ما، در باب این که امور چگونه باید عمل کنند ناقص است.
در عین حال، قضاوتهای ارزشی علوم اجتماعی و خبرگان علوم انسانی و در واقع تمامی دیگر روشنفکران اگرچه آنها گاه جامه دانش علمی دربردارند، به واقع اعتباری افزون تر از داوریهای ارزشی هر فرد عادی دیگری ندارد. به این طریق، دلیل اندکی باقی میماند که معتقد شویم که تصمیمات سیاستگذارانه که به این یا آن طریق، متأثر از توصیههای دانشمندان علوم اجتماعی است، نسبت به تصمیماتی که به گونهای دیگر هستند از نظر اخلاقی، برتری دارند.
فراتر از این، چون هیچ نظریهای در علوم اجتماعی و انسانی هرگز به طور قطع ابطال نشده است، بسیاری از نظریههای متناقض همزمان به گونهای صلح آمیز (یا نه چنان صلح آمیز)، در نظامهای مشابه ادامه حیات میدهند و پیاپی طرفدارانی جمع میکنند که در منازعه دائمی با یکدیگرند. این چنین مشاجراتی در درون اجتماع روشنفکران کاملاً شایسته و مناسب است. در حقیقت، حوزههای گوناگونی در علوم اجتماعی و انسانی از چنین مجادلاتی کامیاب میشوند و اشخاصی که این گونه مجادلات را دامن میزنند نیز آنچنان که اقتضای اشتغال حرفهای آنان است، از لحاظ نظری از آنها منتفع و برخوردار میشوند. اما در قلمرو سیاستگذاری چنان مجادلاتی مأخذ اغلب سردرگمیهاست. از آنجا که سیاستگذاران تلاش میکنند تا راه خود را در پیچ و خم رویکردهای مختلف بیابند و همچنین چون میکوشند بر مصالحههای گریزناپذیر گوناگونی که بدون آنها طرحهای سیاستگذارانه به ندرت به ثمر مینشیند تأثیر بگذارند، کم نیست مواردی که اختیار آنها از ناحیه پدیدآورندگان آن رویکردها سلب میشود. از این رو سیاستگذاران اغلب نمیدانند که آیا نفس آن رویکردها باید به سبب شکست سیاستها مورد سرزنش واقع شوند یا ناشایستگی خود آنان و یا [به واسطه]، مصالحههای به وجود آمده.
افزون بر اینها، همان گونه که ماینتز (۱۹۷۷) بار دیگر به طور صحیح مسأله را درک کرده است، افزایش اخیر فعالیتهای تحقیقاتی، به افزایش رویکردها گرایش داشته است که این به نوبه خود به جای کاستن از پیچیدگی سیاستگذاری به آن افزوده است. هرچه تحقیقات سیاسی بیشتر، دستیابی به خطوط واضح هدایت کننده برپایه این تحقیقات دشوارتر شده است.
نتیجه این که دلیلی برای اعتقاد به این وجود ندارد که دانش و تحقیقات بیشتر در علوم اجتماعی در سالهای اخیر به بهبود تصمیمات سیاستگذارانه، اقدامات مؤثرتر و بدین ترتیب به تقلیل مشکلات اجتماعی منجر شده است. برعکس، گرچه نمیشود رابطهای علّی نشان داد، اما بی فایده هم نیست که بگوییم سالهای افزایش تأثیر دانشمندان علوم اجتماعی بر سیاستگذاری، سالهای کثرت شکست سیاستگذاریها و افزایش مشکلات اجتماعی مهیب نیز بوده است.
روزنامهٔ ایران، شمارهٔ ۳۷۷۷، یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۶ .
دریافت فایل PDF روزنامه .