۱۳۸۷-۰۱-۸
ماهیت جهانیشدن
در گفت وگویی که در پی میآید، دکتر کچویان نخست به بررسی ساختار و ماهیت جهانی شدن می پردازد و آن را مرحلهای متمایز در سطوح مناسبات انسانی میداند؛ بدین معنا که جهانیشدن را گذار از ساختهای قبیله ای و دولتهای ملی به ساختار جهانی تلقی میکند. وی بر همین اساس به برخی از جنبههای این معنا از جهانیشدن اشاره میکند.
(س) دیدگاه کلی شما در مورد جهانی شدن به لحاظ مفهومی چیست؟
(ج) می دانید که جهانی شدن حوزه ای است که از حیث معنا و مفهوم و همچنین عوامل پدید آورنده آن بسیار مبهم و ناروشن است. البته مفاهیم علوم اجتماعی، همواره در باب چیستی، معنا و مفهوم، واجد اشکالات عدیده ای هستند که بعضاً اشکالات مذکور در طی زمان کاهش پیدا می کند و بعضاً در همان حالت اولیه می مانند.
در باب جهانی شدن، علیرغم اینکه حدود ۳۰ سال است که کمابیش این مفهوم مطرح شده، همچنان ابهامات زیادی وجود دارد. هر کسی از نگاه خود این مطلب را می فهمد. به هر حال پاسخ به سؤالاتی نظیر اینکه جهانی شدن چیست؟ عوامل پدید آورنده آن کدام هستند؟ در هر حوزهای، این مفهوم چه صورتی پیدا میکند؟ حاملین جهانی شدن و کسانی که آن را به پیش می برند، کیستند؟ متفاوت است، ضمن آنکه پاسخ های داده شده خیلی هم روشن نیستند. به نظر من اگر بخواهیم جهانی شدن به معنای واقعی، مفهوم داشته باشد، یک صورت خاصی بیشتر ندارد. جهانی شدن به معناهایی نظیر تعاملات فرهنگی یا امور فرهنگی، نزدیک شدن مردم به یکدیگر، کاهش مرزها، یا اثرپذیری جوامع از همدیگر و نظایر اینها نیست و هیچ شرایط تازه ای را برای انسان بوجود نمی آورد، زیرا علیرغم اینکه مثلاً مرزها نزدیک شده و دسترسی انسانها به هم و نقل و انتقالات زیاد شده، ساختارها تغییری نکرده اند. اگر جهانی شدن را مثلاً به معنای آگاهی از غیر بدانیم یا مطابق تعریفی که رابرتسون می دهد، جهانی شدن را آگاهی آدم ها از همدیگر و اینکه آدمیان آگاهی از همدیگر را در کنش و واکنش هایشان اثر می دهند تلقی کنیم، به نظر من، این یک مقداری در نحوه زندگی و عمل ما تغییر ایجاد می کند ولی مبین یک تغییر ساختاری در حیات اجتماعی نیست. برای مثال ، برای اینکه مطلب روشن شود می گویم: موقعی بوده که بشر به صورت بیابانگردی زندگی می کرده، بعد در یک مقاطعی چیزی مثل خانواده درست شده، در مقاطع دیگری، چیزی مثل قوم یا قبیله به وجود آمده، نهایتاً اینها به شکل امپراطوری ها درآمده بعد هم در مقطع جدید، یعنی همین مقطعی که ما الآن در آن زندگی می کنیم، شکل دولت - ملت ها را به خود گرفته است.وقتی شما در درون خانواده، قوم یا قبیله هستید، ساختار خاصی بر رفتار شما حاکم است. به عبارت دیگر وجود قبیله به لحاظ اجتماعی، کلیت حیات شما را تحت تأثیر قرار میدهد و شرایط اجتماعی حیات شما را مشخص می کند. در وضعیت قبیلهای شما به راحتی به هر کجا که بخواهید می روید و اصلاً مرز وجود ندارد ولیکن در درون دولت - ملت ها، شما مرز دارید، تابع یک کشور خاصی هستید که واجد حدود جغرافیایی مشخصی است و در درونش قبایل یا اقوام دیگر زندگی می کنند. شما یک پیوستگی ای با این گروه های قومی که در یک مقطع دیگر با یکدیگر کاملاً بیگانه بودند، پیدا می کنید. در نظام قبیلگی شما با قبیله دیگر در تعارض و نزاع هستید و زندگی خودتان را براساس مفاهیمی که آن قبیله برای شما تأمین و تهیه می کند سازمان می دهید، در حالیکه در دورن دولت - ملت ها، قبایل متعددی وجود دارند و مفاهیم عام تری مثل ملت، یعنی ایرانی بودن، عرب بودن و … است که وجود مشترک شما را در درون این محدوده بوجود می آورد، این موارد دنیای متفاوتی نسبت به وضع قبیلگی ایجاد می کند. با توجه به مسائلی که ذکر کردم در یک صورت، جهانی شدن مبین تغییر اساسی خواهد بود که ما تغییری نظیر تغییر از زندگی قبیلگی به زندگی مثلاً در درون یک ملت یا در درون یک امپراطوری را شاهد باشیم. در غیر این حالت، زندگی ما همچنان در درون دولت - ملت ها سیر می کند و تحت شرایط و مقتضیات دولت - ملت ها است.
(س) آقای دکتر! آیا می توان چنین نتیجه گرفت که یکی از ویژگیهای جهانی شدن توسعه دایره ارتباطات است؟
(ج) ببینید! ممکن است بگویید که جهانی شدن به معنای این است که تعاملات شما با دیگری زیاد شده، مثلاً تبادلات فرهنگی و یا نقل و انتقالات اقتصادی، توسعه و گسترش پیدا کرده، ولی اینها هم خیلی چیزی را تغییر نمیدهند. زیرا ممکن است شما در درون دولت- ملت باشید و در عین حال تعاملاتتان با دنیا زیاد شود.
الان اگر یک حادث ای آن طرف دنیا اتفاق بیافتد، همه مطلع می شوند و کمابیش در نحوه زندگیها اثر دارد. ولی عناصر اصلی زندگی اجتماعی، علیرغم اینکه این ویژگیها در زندگی آمده، تغییری نکرده است. البته آنهایی هم که این تعاریف را میگویند، اشاره دارند به اینکه به اصطلاح یک وضعیت جدیدی بوجود آمده، ولی به اعتقاد من، جهانی شدن در تمام این حالاتی که گفتیم مبین یک وضعیت جدیدی نیست. جهانی شدن، در یک حالت، یک وضعیت جدید است.
عنایت داشته باشید که در این بحث، به اینکه در عالم چه دارد رخ می دهد، توجهی ندارم. من الان صرفاً تعریف مفهومی میکنم. یعنی اگر ما فرضاً ۲۰۰ یا ۳۰۰ سال پیش هم میبودیم، فکر میکردیم که اگر جهانی شویم، چطور میشویم. در چه حالتی انسان جهانی میشود و در چه حالتی انسان جهانی نیست؟ ما داریم در این حدود صحبت میکنیم. بر این اساس، جهانی شدن به اعتقاد من یعنی درست مثل همان وضعیتی است که شما قبلاً در قوم یا قبیله بودید، اکنون در درون دولت - ملت، آن قوم و قبیلهها در کنار شماست و شما علیرغم تمام تنوعات قومی، با آنها یک نوع وحدتی احساس می کنید، از این رو جهانی شدن یعنی آن وضعیتی که به واسطه پیدایی اشتراکات جدیدی میان آدمها در کل عالم، علی رغم تمام تنوعی که دارند، در درون یک ساختار جدیدی به نام یک ساختار جهانی با همدیگر تعامل می کنند.در واقع به این معنا، مشخصاً جهانی شدن یعنی پیدا کردن اشتراک بر اساس یک مفهوم خیلی عام و کلی به اسم انسان یا نظایر آن.کما این که مثلاً در درون یک کشور مثل ایران، علی رغم تنوعات و اختلافاتی که داریم مثل اختلافات قومی، ما متعلق به یک خانواده ایم، متعلق به یک خاندانیم، متعلق به یک محله و شهر هستیم، ولی اینها را مانع از این نمی دانیم که بین ما بالاخره یک چیز مشترک هست به نام ایران و این ایرانی بودن یا مثلاً در یک معنای دیگری، مسلم بودن و مسلمانی.
به هر حال اگر آنها کنار هم قرار بگیرند، این یک وضعیت جدیدی است نسبت به آن زندگی قبیلگی که قبایل هیچ نوع اشتراکی با غیر خودشان ندارند و بر این اساس تعامل و تبادل و ارتباط کالا و نظایر آن انجام نمی دهند. جهانی شدن، اگر بوجود بیاید، وضعیتی است که آدمها یک عنصر یا وجه مشترکی پیدا کرده اند که بر اساس آن خودشان را تعریف کنند و بعد تعاملات و ساختارهای اجتماعیشان را بر اساس این ویژگی سامان بدهند. یعنی ما الان می دانیم همه بشر هستیم ولی این آدم بودن هایمان، منشا این نمی شود که رفتار مشابه و واحدی شکل بگیرد. مثلاً آمریکایی ها دنیا را از منظر خودشان می بینند، و لذا هر کاری دلشان می خواهد انجام می دهند از این رو اصلاً کاری ندارند که دیگران هم بشر هستند، یا عراقی و افغانی هم بشر هستند. بنابراین این حد از اشتراک که در زندگی اثر نمی گذارد، معنای جهانی شدن را در بر ندارد. جهانی شدن آن موقعی محقق می شود که در آن، آدمها یک ویژگی مشترک پیدا کرده اند که بر فرض، من اسمش را گذاشته ام انسان بودن، شما می توانید به آن بگویید مسلم بودن و بر اساس این ویژگی مشترک حیات اجتماعی و فهم جمعی خود را سامان می دهند.
(س) ممکن است مقصودتان را بیشتر توضیح دهید.
(ج) ببینید! الان به عنوان یک ایرانی و به حسب قاعده و قانون، کسی که در تهران هست، با کسی که در فلان روستای بلوچستان است چون هر دو ایرانی اند، حق و حقوق معینی دارند. ساختارهای اجتماعی، این طور نیست که بگوید تو حق داری بیایی، آن یکی حق ندارد بیاید. همه ما یک وجه مشترکی داریم که این ساخت اجتماعی که ما در آن زندگی می کنیم، بر پایه این وجه مشترک، به همه مان امکانات وحقوق مشابهی را داده تا زندگی کنیم. ما هیچ کدام با همدیگر تمایز نداریم. یعنی ساختارهای اجتماعی ما بر اساس ایرانی بودن شکل گرفته اند و این اشتراک ما در درون ساختار اجتماعی مان منعکس شده است. بیاییم یک وضعیتی را در نظر بگیریم که در این عالم صرف یک عنوان مشترک مثل همین ایرانی بودن، یا بشر بودن یا مسلم بودن، یا حالا هر چیز دیگر همه عالم و همه مردم عالم و کشورها و اقوام و قبایل، فکر کنند در این موارد مشترکند و بعد ساختارهای اجتماعی این عالم، طوری سامان پیدا کند که در این ساختار اجتماعی، منی که این سوی دنیا هستم، با آنکه آن سوی دنیا است، از حیث دسترسی و کار و یا کلاً امتیازات یا حقوقی که آن ساختار اجتماعی می دهد، وضعیت واحدی داشته باشیم. الان مرزهایی وجود دارد که این مرزها صرفاً به این دلیل که مثلاً من ایرانی هستم یا فلانی عراقی است، اجازه نمی دهد که آن عراقی، هرکاری که خواست بیاید اینجا انجام دهد و همین طور هم من که ایرانی هستم اگر بروم آنجا، به من آن امکانات را نمی دهند، از همان اول که بخواهیم وارد کشورشان شویم، مثلاً گذرنامه می خواهند. یعنی نفس این هویت عراقی یا هویت ایرانی، یک مرزی است که منشاء این شده که یک ساختارهایی در درون عراق شکل بگیرد که در این ساختارهای اجتماعی- حکومتی، عدم تقارن هست، یعنی نسبت به هر کسی که غیر عراقی است، وضعیت مقابلی دارد و مثلاً او را از درون ساختارش بیرون می کند. کما اینکه در درون ایران، ساختار اجتماعی ما به نحوی سازمان پیدا کرده که نسبت به ایرانی و غیرایرانی، عدم تقارن دارد یعنی فقط ایرانی را در درون خودش می پذیرد. مثلاً دولت وظیفه دارد شغل تأمین کند. آیا این دولت وظیفه اش شامل هر کسی می شود؟ یا فقط برای ایرانی ها است؟ آیا هر کسی می تواند از مسئولیتها و مقامات و مناصبی که این دولت دارد بهره ببرد؟ خیر، اینها فقط برای ایرانیان است. اگر در کل عالم یک ساختار اجتماعی پیدا کردید که در آن، ایرانی و عراقی و کرد و بلوچ و آمریکایی و اروپایی، فرقی با یکدیگر نداشتند و این ساختار به نسبت اینها، به شکل متقارنی عمل نمی کرد، یعنی همه امکان دسترسی به این ساختار را داشتند و قوانین و قواعد این ساختار، طوری نباشد که مثلاً آمریکایی ها آن را وضع کرده باشند؛ بلکه قوانینی باشد که همه این آدمها در آن به نحوی اشتراک داشته باشند و قانون به نحوی گذاشته شده باشد که این اشتراک را منعکس کند، این جهانی شدن است.
الان در دنیا برخی ساختارها وجود دارد که به شکل جهانی عمل می کند ولی اینها واقعاً جهانی نیستند. مثل سازمان ملل یا مثل LMF یا مثل بانک توسعه- صندوق بین المللی پول و غیره که اینها در واقع به معنای درستش، جهانی نیستند چرا که مثلاً در WTO، (سازمان تجارت جهانی)، بر فرض که چیز خوبی هم باشد، با هر کسی یا کشوری به شکل واحدی برخورد نمی کنند. مثلاً صندوق بین المللی پول می خواهد به ما وام بدهد، ولی خب آمریکایی ها آنجا هستند. یا مثلاً قوانین سازمان ملل را که ایرانی ها عراقی ها یا افغانی تنظیم نکرده اند. اروپایی ها در چهارچوب طرحهای خودشان جامعه ملل و بعد هم سازمان ملل را به وجود آوردند جایی را هم تأسیس کردند به نام شورای امنیت که ساختار این شورا به گونه ای تعبیه شده که در آن، غیر اروپایی و غیرغربی نتواند مؤثر باشد. اینها وضعیتهای غیرجهانی هستند. یعنی نقش وجود سازمانهایی که به شکل جهانی عمل می کنند هم، مبین جهانی شدن نیست. اینها به یک معنا جهانی عمل می کنند، دست بلندی دارند، سازمان ملل، WTO یا مثلاَ LMF همه جای دنیا می توانند کار کنند، ولی باز اینها جزو سازمانهای جهانی مورد نظری که من گفتم نیستند، برای اینکه اینها قواعدشان به این ترتیب تنظیم شده که نسبت به همه عالم، وضع واحدی را ندارند و مثلاً من ایرانی، همان موقعیتی را ندارم که مثلاً یک آمریکایی در درون آن دارد. قواعد و هنجارهایی که در درون آن سازمان رعایت می شود، همان هنجارها و آئین نامه هایی نیست که اگر من آنجا می خواستم تنظیمش کنم، آن طور می بود. بلکه به گونه ای خاص تنظیم شده است. جهانی شدن در شکل درست و دقیقش، یعنی پیدایی یک ساختار عام و شاملی برای کل انسانهای این عالم که بر پایه ویژگیهای مشترکی که مورد قبول همه مردم عالم است، به وجود آمده باشد و قواعد و چهارچوبهای رفتاری عمومی و مشترکی را برای همگان تنظیم کند، که در حال حاضر چنین چیزی وجود ندارد.
آنچه ما الان میبینیم، در واقع جهانی سازی است که آمریکایی ها و غرب متکفل آن هستند، آنها هم جنگش را راه میاندازند، هم جریانهای سیاسی ایجاد میکنند، در دنیا دمکراسی سازی میکنند و همه اینها را بدین دلیل انجام میدهند که دقیقاً میدانند و توجه دارند که جهانی شدن، بدون این پیش نیازهای سیاسی که کار را تبدیل به یک پروژه می کند، ممکن نخواهد بود.
(س) با این تعاریفی که شما از جهانی شدن ارائه دادید، آیا به وجود آمدن چنین پدیده ای در سطح جهان، امکان دارد؟
(ج) بله؛ ما اینجا بحث مفهومی اش را گفتیم. باید اول این بحث را در ابعاد دیگری ادامه دهیم تا بعد به این بپردازیم که در مصداق این بحث به چه معنایی است. حال جهانی شدن به این معنا، آیا مفهوم اش این است که مستلزم از بین رفتن کشورها یا مثلاً مرزها یا نظایر این است؟ من به نظرم نمی رسد این طور باشد. البته یک نزاع خیلی جدی در بحث جهانی شدن، این است که جهانی شدن یا محقق نمی شود که در آن صورت همین ساختارهای ملی و مرزها و… سر جای خودشان باقی می مانند، یا اگر محقق بشود، این ساختارها دیگر باید از بین برود.
به نظر من این سؤال مقداری حاصل بدفهمی این مقوله است چرا که ما مثلاً قبل از ساختارهای دولت- ملتهای دوران جدید یعنی پیدایی کشورها در این عالم، در چهارچوب قبائل و اقوام و طوائف زندگی می کردیم. وقتی امپراطوریها و دولت- ملتها به وجود آمدند. آیا قبائل و اقوام از بین رفتند؟ نرفتند. بالاخره همین الان هم مثلاً در ایران طوائف و اقوام مختلفی وجود دارند. نکته اصلی این است که در این اقوام و طوائف، ویژگیها و گروهبندی های درون دولت- ملتها، دیگر تعیین کننده ساختار کلی نیست. مسئله اساسی در درک این روابط بین ساختار جهانی و زیر ساختارهای جهانی یا مثلاً گروهبندی های جهانی (گروه بندیهای زیر این سیستم) است. لازم نیست اینها از بین بروند، قومها و اقوام میتوانند باشند، حتی کشورها در غالب ملیتشان هم می توانند باشند، ولی ویژگیهای اینها دیگر تأمین کننده ویژگیهای ساختار جهانی نیست. در واقع اشکالی ندارد این گروه بندی ها بمانند کما این که در حدی که اکنون می توانیم پیش بینی کنیم و آینده را ببینیم می مانند، ولی دیگر ویژگیهای این گروه بندی های زیرین، تأمین کننده این ویژگیهای ساختار جهانی نیست.
در مورد جهانی شدن هم، وقتی جهانی شدن بوجود بیاید، الزاماً به معنای از بین رفتن همه زیرساختارهای قبل از جهانی شدن نیست، بلکه به معنای این است که یک ساختاری بوجود می آید که این ساختار دیگر ویژگی هایش ویژگی های هیچ کدام از زیرساختارهایش نیست بلکه ویژگی هایش بر پایه یک مفهوم عامی است که همه این آدم ها در آن مشترک هستند.
اما این سؤالی که شما کردید که آیا اصلاً چنین چیزی ممکن است یا چنین چیزی پیش می آید یا نه، باز هم ما الان به صورت نظری صحبت می کنیم. کاری نداریم که در عالم چه رخ می دهد. بله ممکن است بوجود بیاید. بالاخره ما یک تجربه تاریخی چند هزار ساله بشری در این عالم داریم و با وجود آن تجربه ها حتی اگر خیلی هم نخواهیم وارد بحثهای نظری شویم، می توانیم بفهمیم که به چه معنایی است.
همین مثالی که من اینجا برای شما زدم. بشر آن موقع که به صورت قوم و قبیله زندگی میکرد، برایش هیچ موقع شاید این مطلب معنادار نبود که آیا میشود یک ساختار دیگری بیاید که در آن، من اهل این قبیله، با آن یکی از قبیله دیگر، اشتراکاتی داشته باشم، من بتوانم در یک گستره وسیعتر از درون قبیله خودم زندگی کنم و بعضی از امتیازات و یا مضرات آن نوع زندگی را داشته باشم؟
این مسأله برای آنها هم قابل تصور نبود، ولی ببینید هر مقطعی که ما جلو آمدیم با پیدا کردن یک مفاهیم مشترکی که مهمتر از آن وضعیت قبلی بوده توانستیم ساختارهای جدیدی بوجود بیاوریم. یا به عنوان مثالی دیگر، جهان اسلام را ذکر می کنم. همان حکومت اسلامی که پس از حضرت رسول (ص) شکل گرفته بود. درون این حکومت اسلامی، ایرانی، عرب، پاکستانی و مصری و خلاصه انواع ملیتها وجود دارند. اما اینها در یک مفهوم عامی به نام مسلم بودن، اشتراک پیدا می کنند. یعنی وقتی در درون حکومت اسلامی بوده اند و قرار بوده که با هم تعامل کنند، صرف مسلمان بودنشان مبنای تعاملشان بود. دیگر نمیگفتند که چون من ایرانی هستم یا فلانی مثلاً عربستانی است، این سیستم نسبت به او عدم تقارن داشته باشد. یا این که این ساختار اجتماعی طوری باشد که در آن، مثلاً فلان قوم، کارکرد بیشتری داشته باشد. البته در مقام واقع ممکن بود تبعیضهایی هم وجود می داشته، کما اینکه در درون دولت - ملت ها هم گاهی نسبت به بعضی اقوام تبعیض هایی روا شده ومی شود ولی به لحاظ نظری، تحت این مبناها قرار نمی گرفتند. فرض این بوده که اینها همه مسلمند و آنچه اینها را دور هم جمع می کند و این ساخت اجتماعی را ایجاد می کند، این ویژگی مشترک است.
حال، در آینده چه خواهد شد؟ در آینده، به شکل نظری و صرف نظر از واقع، مطلب منوط به این است که آیا بشر می تواند یک عنوان عامی پیدا کند که در درون این عنوان عام، همه خودشان را مشترک ببینند؟ یعنی صرف نظر از اروپایی بودن یا مثلاً ویژگی قومیت یا نژاد و نظایر آن به یک وحدت برسند؟ اگر اروپایی بودن، با ویژگی خودش بتواند خودش را به عنوان ویژگی های عمومی بشر بقبولاند، آن وقت یک ساختار جهانی بوجود می آید که همه در این ویژگی های اروپایی مشترک هستند و این ساختار جهانی براساس ویژگی های اروپایی شکل گرفته است، کما اینکه اگر همه مردم جهان اسلام را بپذیرند وهویت خود را مسلمانی بدانند می شود ساختاری عام وجهانی ایجاد کرد که بر پایه این ویژگی همه تمایزهای دیگر در آن حل شود.
در واقع همهٔ امر منوط به این است که چه کسی متکفل این وضعیت جهانی بشود، یعنی چه کسی جهانی شدن را محقق کند. جهانیشدن بر پایه هر مفهومی میتواند پیش بیاید، حتی یک مفهوم خیلی محدود، مشروط به این که این مفهوم بتواند خودش را از حیث اشتراکاتی میان تمام مردم، بقبولاند.
گر این را قبول کردیم و ساخت اجتماعی را براساس این ویژگی های مشترک ایجاد کردیم، آن وقت یک ساختار اجتماعی بوجود می آید و براساس آن وارد وضعیت جهانی خواهیم شد. اما در واقع قضیه این طور است که آنچه ما الان داریم، اگر تعاریف معمول جهانی شدن را غیر از این تعاریفی که گفته شد بپذیریم، جهانی شده ایم و هیچ چیز خیلی متفاوتی هم ایجاد نشده است.
مثلاً موسیقی آفریقایی در اروپا اثر دارد، جاز اروپایی متأثر از موسیقی های آفریقایی است. یا مثلاً غذاهای هندی یا پاکستانی در انگلستان خیلی شهرت دارد و خیلی هم به آن اقبال می شود کما این که این غذاهای اروپایی یا آمریکایی، یا موسیقی آمریکایی یا برخی از هنرپیشه های آمریکایی را همه می شناسند و از آنها خوششان هم می آید، پس اینها روی همدیگر اثر می گذارند. یک عنصر جدیدی آمده که مثلاً بیرون از این ساختار بوده و دارد به شکلی اثر می گذارد ولی یک وضعیت جدید جامعه شناختی یا اجتماعی تشکیل نشده است، چرا که بشر از روز اولی که در این عالم به وجود آمد و شروع به زندگی کرد از یکدیگر تأثیر و تأثر می پذیرفتند. همان موقع هم که قبائل بوده اند، آنها هم بالاخره از هم تأثیر و تأثر می پذیرفته اند. یا مثلاً قضیه مبادلات فرهنگی، که مربوط به حال نیست، از همان اوائل هم وجود داشته است.
انسان ها از چند هزار سال پیش که به مراحل تمدنی قابل قبولی رسیدند و یا حتی پیش از آن، از همدیگر تأثیر می پذیرفته اند. مثلاً در یک دوره ای، جهان اسلام، الفاظ و ادبیات خود را به غرب داده ولی این منشاء آن نمی شده که بگوییم حالا چون این تبادلات وجود داشته، یک وضعیت جدیدی به وجود آمده. درست است که الان تبادلات گسترش زیادی یافته، ولی وضعیت جامعه شناختی جدیدی ایجاد نشده و کماکان، ساختارهای جهانی، ساختارهای دولت - ملت ها وجود دارند. مردم در دنیا در درون یک شبکه ای از روابط اجتماعی و ساختارهایی که خاص آن منطقه است، زندگی می کنند، به جای دیگری هم وابسته نیستند و اگر قرار باشد یک عنصر دیگری هم به درون این سیستم بیاید، باز از یک فیلترهایی می گذرد که ممکن است شرایط گوناگونی داشته باشند. در هر صورت آن ساختارهای قبلی هنوز از بین نرفته اند.
این نوع جهانی شدن ها، چیز جدیدی را ایجاد نکرده اند. اما اکنون و در همین وضعیت موجودی که ما داریم، علائمی دیده می شود که انگار دارد تلاش می شود که جهانی شدن به آن معنای دقیق محقق شود. یعنی انگار این وضعیت، ساختارهای موجود را تضعیف کرده و آنها را به سمت پیدایی یک ساخت هایی سوق دهد که آن ساختار ویژگی مشترک و آن عنوان عام و شاملش، غربی بودن است. حال این غربی بودن می تواند در مصداق اروپایی یا در مصداق آمریکایی اش باشد. البته بعضی ها جهانی شدن موجود را آمریکایی شدن می دانند چرا که این آمریکایی ها هستند که در تلاشند تا فرهنگ و ارزش های خودشان را برای همه جهان به عنوان علائق مشترک در می آورند. البته آنها صراحتاً نمی گویند که همه باید آمریکایی شوند ولی به صورت غیرمستقیم، علائق و ارزش های خودشان را به جامعه بشری تحمیل کرده و سعی می کنند دنیا را براساس آن سازمان بدهند.
مثلاً شما ببینید که آمریکایی ها پس از حادثه ۱۱ سپتامبر، دارند چه می کنند؟ طرح خاورمیانه بزرگ چیزی نیست جز اینکه آنها می خواهند بگویند که همه دنیا باید مطابق با روش های سیاسی که من می گویم عمل کنند و در ضمن این قالب های سیاسی را هم طوری عمل کنند که باز در آن هم، منافع من محقق شود. این نکته دوم است که نشان می دهد جهانی شدن در این معنای خاص، یعنی آمریکایی شدن، یعنی اینکه جهان براساس یک مبنای خاص و یک ویژگی که مختص آمریکا است، سامان پیدا کند و به تبع، همه منافع و امتیازات و هر چه که ممکن است انسان ها در درون یک ساختار اجتماعی از آن بگذرند، بر پایه این مفهوم سازمان داده می شود.
(س) پس شما قائل به این هستید که جهانی شدن در واقع یک پروژه یا جهانی سازی است؟
(ج) بله؛ در این صورت کلی، ما می توانیم یک نوع جهانی شدن تصور کنیم که در بسیاری مواقع - و به نظر من، به درست - به آن جهانی سازی گفته می شود. در جهانی سازی، تلاش می شود که ساختارهای اجتماعی موجود در جهان را به نفع غلبه یک ساختار اجتماعی عام که از درون مفاهیم و ارزش های غربی گرفته شده، تغییر داده و آنها را منحل کند. عالم را در پوشش یک ساختار و یا چتر مفهومی ویژه ای ببرد و بعد براساس آن، ساختارهای اجتماعی را شکل بدهد.
اینجاست که ما با چیزی به عنوان جهانی سازی به عنوان یک پروژه روبه رو هستیم. اصولاً هم جهانی شدن اگر بخواهد به معنای دقیق آن محقق شود، جز در قالب یک پروژه ممکن نخواهد بود. یعنی اگر قرار باشد ما ساخت های موجود را بشکنیم و وارد یک ساختار اجتماعی جدید بشویم، این به طور خود به خودی محقق نخواهد شد. چنین تغییراتی در واقع عاملین خاص می خواهد. برای مثال، انحلال تمدن مسیحی غرب به خودی خود به وجود نیامد بلکه با پیدایی طبقات جدیدی به نام بورژواها ایجاد شد که حول خودشان ساختارهای اجتماعی جدید را ایجاد کردند.
(س) شما ارتباط دین و جهانی شدن را چگونه ارزیابی می کنید؟
(ج) تا قبل از شکل گیری دولت - ملت های جدید، جهان براساس هویت دینی تقسیم می شد و ساختارهای اجتماعی بر همین اساس شکل می گرفتند.عمدتاً دو تا ساختار اجتماعی کلی وجود داشت. یکی ساختار اجتماعی مسیحی و دیگری ساختار اجتماعی اسلامی. اما ناگهان ساختارهای اجتماعی مذکور شکست. آیا اینها خود به خود شکستند؟ آیا هیچ کس نیامد در این زمینه طراحی حرکت سیاسی و یا جنگ بکند؟ آیا انسان ها به صورت ناگهانی از آن ساختار به این ساختار انتقال یافتند؟ خیر، این طور نبوده است.
شما در دنیای اسلام می بینید، بخشی از آن شامل حرکت انگلیسی ها بود که به هر صورت دولت عثمانی را که به عنوان یک خلافت اسلامی حاکم بود، تجزیه کردند و بعد از درون دین، دولت - ملت های جدید به وجود آمدند که برای به وجود آمدنشان، جنگ های زیادی صورت گرفت.
در خود اروپا هم همین طور بود. سال ها جنگ شد تا آن ساختار اجتماعی مسیحی از بین برود و ساختار اجتماعی براساس دولت - ملت ها بوجود بیاید. حالا اگر قرار باشد این ساختار اجتماعی دولت - ملت ها از بین برود و ساختار اجتماعی ای، چه دینی و چه غیردینی، بوجود بیاید که همه این آدم ها را با هم جمع کند، این موضوع بدین سادگی ها محقق نخواهد شد. طبیعتاً بسته به این که چه نوع ساختار جهانی ای در حال شکل گیری باشد، مخالفینی نیز دارد. مثلاً در ساختار جهانی که الان غربی ها دارند ایجاد می کنند، مسلمانان، از مخالفین اصلی آنها هستند. اینها باید با مسلمانان بجنگند و آنها را مقهور خودشان کنند. باید به شکلی این ساختار جدیدشان را، قوی کنند. کارهایی هم که آمریکایی ها مشغول انجام آنها هستند، بخشی از همین کارها است. طرح خاورمیانه بزرگ نیز مفهومش همین است.
البته غربی ها هم با همدیگر، نزاع دارند. این نزاع ها، یک مباحث درون تمدنی است، نزاع هایی در درون تمدن غرب که باید نهایتاً یکی از آنها، بیشتر مسلط شود. ولی این وضعیت کلی که اینها می خواهند در جهان اسلام بوجود بیاورند، مخالفین خاص خودش را دارد. در اینجا حالت دیگری هم می شود تصور کرد و آن مثلاً جهانی شدن بر پایه ویژگی های اسلامی است، یعنی اینکه همه عالم بیایند و بر اساس ویژگی مسلمان شدن، مشترک شوند و براساس همان هم ساختار جهانی ایجاد شود.
این موضوع مستلزم این است که جریان های سیاسی و اجتماعی ایجاد شود و نزاع و درگیری پیش آید … بالاخره این روند هم مخالفین خودش را دارد. مسلماً غربی ها به چنین سیستمی، بدین راحتی تن نخواهند داد.
مجدداً براین نکته تأ کید می کنم که این توهم کاملاً نادرستی است که فکر کنیم جهانی شدن میتواند به صورت یک فرایند محقق شود. البته جهانی شدن، به عنوان یک فرایند، بستر ایجاد میکند. ما تبادلاتمان، نقل و انتقالاتمان و تحصیلاتمان زیاد میشود، آگاهیهایمان هم از هم زیادتر میشود و مستعد میشویم. همچنان که با هم تعامل میکنیم، یک چیزهایی ما به آنها میدهیم و یک چیزهایی هم آنها به ما میدهند. در نتیجه زمینه برای زندگی در یک ساختار جهانی فراهم میشود، سیستمی پیدا میشود که همهٔ ما را در خودش حل می کند. ولی اگر قرار باشد این سیستم بدون اینکه طراحانی داشته باشد، بدون اینکه جنگ یا نزاعی بشود و بدون اینکه جنبش هایی ایجاد بشود، ایجاد شود، چنین چیزی امکان ندارد.
آنچه ما الان میبینیم، در واقع جهانی سازی است که آمریکاییها و غرب متکفل آن هستند، آنها کار خودشان را میکنند، هم جنگش را راه می اندازند، هم جریان های سیاسی ایجاد می کنند، مثلاً در دنیا دمکراسی سازی میکنند و همه اینها را بدین دلیل انجام می دهند که دقیقاً می دانند و توجه دارند که این حالت یعنی جهانی شدن، بدون این پیش نیازهای سیاسی که کار را تبدیل به یک پروژه می کند، ممکن نخواهد بود.
باز هم در باب رابطه بین جهانی شدن و دین، تنوع وجود دارد که به نظر من به دلیل این ایجاد شده که ما میان معنای دقیق جهانی شدن و آن بخشی از معنای جهانی شدن که صرفاً یک بستر سازی است، تفکیک ایجاد نکردهایم.
در بحث رابطه جهانی شدن با دین، دو دسته بحث کردهاند. یکی اینکه دین چه تأثیری بر جهانی شدن دارد؟ دیگر اینکه جهانی شدن چه تأثیری روی دین دارد؟
اگر جهانی شدن را به عنوان فرایندهایی بدانیم که زمینه را برای جهانی شدن فراهم میکند، این یک بحث خاصی پیدا میکند. اگر جهانی شدن را به معنای جهانیسازی بگیریم، باز یک بحث متفاوت پیدا می کند. البته می دانید که اصولاً کسی مثل رابرتسون که این مفهوم جهانی شدن را به شکل گسترده و جدید آن باب کرد، می گوید که من از مجرای حرکات دینی و مشخصاً مجرای حرکات اسلامی به این مفهوم جهانی شدن رسیدم. یعنی آنچه که از دیانت در عالم موجود میدیده، او را به این مفهوم تازه رسانده است.
ببینید، ما اگر جهانی شدن را به عنوان فرایندهایی در نظر بگیریم که ما را از وضعیتهای قبل خودمان یا وضعیتهای موجودمان در میآورد و کمی از عناصر و مقولههای بیرون از این وضعیت ساختاری، ما را دور میکند، در این یک نحوه خاصی از آن دو رابطه جهانی شدن دین و دین و جهانی شدن، دیده میشود. نسبی شدن دین، به اصطلاح تکثرگرایی دینی و یا پیدایی یک نوع تزلزل در وضعیت مؤمنین، از آثار این نوع جهانی شدن است و البته بعضی از آثار دیگرش هم این است که خود این ادیان، امکان فوق العادهای برای تبلیغ پیدا میکنند. پیش از این، امکانات تبلیغیشان یا محدوده تبلیغاتیشان خیلی تنگ بوده، ولی الان این محدوده گسترش مییابد. کما اینکه در عالم هم میبینیم مثلاً اینترنت و شبکههای ماهوارهای که کار تبلیغ مذاهب را انجام میدهد، در واقع بعضی از پیامدهای جهانی شدن به این معنا میباشد.
به نقل از روزنامهٔ همشهری، شمارهٔ ۳۳۴۹ و ۳۳۵۰، ۲۵ و ۲۶ فروردین ۱۳۸۳